تبليغاتX
محــــــــــرمانه

محــــــــــرمانه

اندیشه خط قرمز ندارد !

Boiling frog

كاش بيشتر فرصت نوشتن پيدا مي كردم در اين جريان پر شتاب زندگي. از نوشته قبلي تا امروز من ازدواج كرده ام و يك سال هم از آن مي گذرد، اما هنوز هم عدد ذهنم را احاطه كرده! احساس Boiling frog دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/06ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

ببین احاطه کرده است عدد ذهن خلق را

زمان زیر گوش آدمی رازهایی فاش میکند، گوش شنوا می خواهد. خودم را می نگرم، بیست و چند ساله ام. دیگر از آن آرمانگرایی در ذهنم خبری نیست. کمتر تعمقی در معانی دارم. عدالت، اخلاق، فلسفه سیاسی، حقیقت و ... جای خود را داده اند به محاسبه هزینه ماهیانه کرایه ماشین از منزل تا محل کار، حقوق، بیمه، مالیت، پول کلاس، غذا، ازدواج، خرید خانه و ... ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

این باسه ما دل نمی شه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه
می گه یا اسم آدم دل نمی شه
یا اگر شد دیگه عاقل نمی شه
بش می گم جون دلم این همه دل توی دنیاست
چرا یه کدوم مثل دل خراب صابمرده ی من
پاپی زنهای خوشگل نمی شه
چرا از این همه دل یه کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست
یه کدوم، یه کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه
می گه یک دل مگه از فولاده
که تو این دوره زمونه چششو هم بزاره
هیچ چیزی نبینه
یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره
می گم آخه بابا جون
اون دل فولادی دست کم دنبال کیف خودشه
دیگه از اشک چشش زیر پاش گل نمی شه
می گه هر سکه می شه غلب باشه
می گه هر سکه می شه غلب باشه
اما هر چی قلب شد دل نمی شه
نه دیگه
نه دیگه
نه دیگه این باسه ما دل نمی شه
نه دیگه این باسه ما دل نمی شه

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

آمار

جمعیت اعتقادی جهان منبع

Religion

Adherents

Christianity

2.1 billion

Islam

1.5 billion

Secularism/Irreligious/Agnostic/Atheism

1.1 billion

Hinduism

900 million

Chinese traditional religion

394 million

Buddhism

376 million

Primal-indigenous

300 million

African Traditional & Diasporic

100 million

Sikhism

23 million

Juche

19 million

Spiritism

15 million

Judaism

14 million

Bahá'í

7 million

Jainism

4.2 million

Shinto

4 million

Cao Dai

4 million

Zoroastrianism

2.6 million

Tenrikyo

2 million

Neo-Paganism

1 million

Unitarian-Universalism

800 thousand

Rastafarianism

600 thousand

Scientology

500 thousand

 


آمار بی دینها در کشور های مختلف. نکته اینجاست که ایران هم بالاخره در این لیست قرار گرفت. جای خوشحالیه.

Irreligion around the world

Country

Percentage stating they have no religion

Source

China

59-71%

Various publications[2]

Sweden

46%-85%

Zuckerman, Phil. "Atheism: Contemporary Rates and Patterns", chapter in The Cambridge Companion to Atheism, ed. by Michael Martin, Cambridge University

Press: Cambridge, UK (2005)

Estonia

75.7%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Albania

60%

US Department of State - International Religious Freedom Report 2006[4]

L'Albanie en 2005[5]
Various publications[6]

Czech Republic

59% (plus additional 8% did not fill in anything)

Czech Statistical Office (2001 census)[7]

Japan

51.8%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Russia

48.1%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Belarus

47.8%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Vietnam

46.1%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Netherlands

44.0%

Social and Cultural Planning Office[8]

Finland

28%-60%

Zuckerman, Phil. "Atheism: Contemporary Rates and Patterns", chapter in The Cambridge Companion to Atheism, ed. by Michael Martin, Cambridge University

Press: Cambridge, UK (2005)

Hungary

42.6%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Ukraine

42.4%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Latvia

40.6%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

South Korea

36.4%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Belgium

35.4%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

New Zealand

34.7% (of the 87.3% who answered an optional question)

Statistics New Zealand (2006 census)[9]

Chile

33.8%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Germany

32.7%

German Worldview Research Group (2004)[10]

Luxembourg

29.9%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Slovenia

29.9%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

France

27.2% (23.9% of women, 30.6% of men)

INSEE (2004 survey)[11]

Venezuela

27.0%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Slovakia

23.1%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Mexico

20.5%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Lithuania

19.4%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Denmark

19%

Eurobarometer(2005)[12]

Australia

18.7% (of the 88.8% who answered an optional question)

Australian Bureau of Statistics (2006 census)[13]

Italy

17.8%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Spain

17%

Centre of Sociological Investigations (2005)[14]

United Kingdom

16.8% (of the 92.7% who answered an optional question)

UK National Statistics (2001 census)[15]

Canada

16.2%

Canada 2001 Census[16]

Argentina

16.0%

Gallup-Argentina poll, April 2001[17]

South Africa

15.1%

Statistics South Africa Census 2001[18]

United States

15.0% (of the 94.6% who answered an optional question, out of a sample of 50,281 households in the 48 contiguous states)

American Religious Identification Survey (2001), as reported by US Census Bureau [19]

Croatia

13.2%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Austria

12.2%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Portugal

11.4%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Puerto Rico

11.1%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Bulgaria

11.1%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Philippines

10.9%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Brazil

7.4%

National Demografic Census in 2000, conducted by the IBGE. [20]

India

6.6%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Poland

6%

Public Opinion Research Centre (2007)[21]

Serbia and Montenegro

5.8%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Ireland

4.5%

Central Statistics Office Ireland Census 2006[22]

Peru

4.7%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Iceland

4.3%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Greece

4.0%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Turkey

2.5%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Romania

2.4%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Tanzania

1.7%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Malta

1.3%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Iran

1.1% (Atheism and Agnosticism are illegal)

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Uganda

1.1%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Nigeria

0.7%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

Bangladesh

0.1%

Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center (2006)[3]

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

زبان حال

گاهی اوقات حوصله نداری از حالت بگی. بعد یه (همون یک !) شعر میاد تو ذهنت که زبان حال شماست. اینگونه میشود که وبلاگ تبدیل میگردد به اشعار کپی شده ...
 در این سرای بی کسی   کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم  که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

آی آدم ها

آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان


آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!


موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...

 نیما یوشیج

-------------------------------------------------------------------

موج می آمد چون کوه و به ساحل می خورد!
 
از دل تیره امواج بلند آوا
که غریقی را در خویش فرو می برد
و غریوش را با مشت فرو می کشت
نعره ای خسته و خونین، بشریت را
به کمک می طلبید:
«آی آدم ها...، آی آدم ها...»
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!
به خیالی که قضا
به گمانی که قدر
بر سر آن خسته ، گذاری بکند!
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!
آستین ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم
تا آز آن مهلکه –شاید- برهانیمش
به کناری برسانیمش!...
موج می آمد چون کوه و به ساحل می ریخت
با غریوی
که به خاموشی می پیوست
با غریقی که در آن ورطه، به کف ها ، به هوا
چنگ می زد ، می آویخت...
ما نمی دانستیم
این که در چنبر گرداب گرفتار شده است
این نگون بخت که این گونه نگون سار شده است
این منم
 این تو
 آن همسایه
 آن انسان
 این ماییم!
ما همان جمع پراکنده
همان تنها
آن تنهاهائیم!
همه خاموش نشستیم تماشا کردیم
آن صدا ، اما خاموش نشد
«...آی آدم ها...»
«آی آدم ها...»
آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد
آن صدا در همه جا دائم در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد
خاطری آشفته است
دیده ای گریان است
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز
آن صدا در همه آفاق طنین انداز است
آه اگر با دل و جان گوش کنیم
آه اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم
آی آدم ها را
در همه جا می شنویم
در پی آن همه خون
که بر این خاک چکید
ننگ مان باد این جان!
شرم مان باد این نان!
ما نشستیم و تماشا کردیم!
در شب تار جهان
در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و طوفانی!
در دل این همه آشوب و پریشانی
این که از پای فرو می افتد
این که بر دار نگون سار شده است
این که با مرگ در افتاده است
این هزاران و هزاران که فرو افتادند
این منم
 این تو
 آن همسایه
 آن انسان!
 این ماییم!
ما همان جمع پراکنده ، همان تنها
آن تنهاهائیم!
این همه موج بلا در همه جا می بینیم
آی آدم ها را می شنویم
نیک می دانیم
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یک بار نمی گوییم
با ستم کاری، نادانی اینگونه مدارا نکنیم
آستین ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
مهربانی را...
دانایی را
بر بلندای جهان
بنشانیمش!
آی آدم ها ...!
موج می آید...

فریدون مشیری
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

مرشد و پیر

توانایی ثبت و انتقال تجربه و دانش نخستین گام بشر بدوی در راه بی پایان تمدن بود. انسان بدون آموختن و دانستن به جانوری بی دست و پا بدل می گردد. نسل ما از نظر زمانی در مقطعی از تاریخ قرار دارد که دانش بشر به میزان بسیار زیادی پیشرفت کرده بطوری که یک انسان با عمر متوسط 70 سال اگر تمام عمرش را به کسب دانش اختصاص دهد، باز هم تنها بخش ناچیزی از کل دانش بشری را می تواند بیاموزد. اکنون تنها کاری ما باید انجام بدهیم آموختن از این دریای گسترده است. اگر آموختن بدانیم ...
آنچه که امروز گریبان ملت ما را گرفته عدم وجود علم و آگاهی نیست. ریشه ی آموختن در ما سوزانده شده، وگر نه ما غنی ترین گنجینه های مفاهیم را در اختیار داریم. اخلاق ایرانی، اندیشه ی ایرانی، داد و آزادگی ایرانی چنان ریشه دار و ارزشمند است که یقین دارم می تواند با شکوه تمام سایه ی آرامش را بر غوغای علوم و نظریات جدید بگستراند. هویت و محتوا اکتسابیست و آموختن می خواهد، پس بی هویتی و بی محتوایی ملت ما از آموختن ندانستن است. اینکه ملت ما حافظه ی تاریخی ندارد نیز به همین معناست. دریابیم این غنای تاریخی ایران را، پیر و مرشد ما (ایران) درس برای آموزاندن بسیار دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

نو شد، نو شو

امان از رخوتی که بر دلها نشسته. کجاست بازوان پرتوان ؟ قلب دلیر را چه شد ؟ این نسل تسلیم را شورش از کجا آغاز باید کرد ؟ این پوستین مرا سخت تنگ است، و بس عریان...
جهان نو شد. بیدار شد طبیعت و رخوت شکست. از فراز شکوهناک کوهسار اندیشه ام، روی در باد و رخ در آسمان، نو میشوم و پوستین خویش می درم. منم آرش، منم کاوه. منم فرزند زرتشت. بتاز ای اسب سرکش، پای در رکابت دارم و چنگ بر یالت. بتاز ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

محـــــرمانه

حـــــریم
حرمـــت
احتـــرام
محــــرم
محرمانه
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

آیا معتقد به وجود روح هستید ؟

اگر معتقدید خواب دیدن نشانه ای از وجود روح است، پس به من بگویید چرا افراد نابینا خواب تصویری نمی بینند ؟!
"Three careful sleep laboratory studies (Amadeo & Gomez, 1966; Berger, Olley, & Oswald, 1962; Kerr, Foulkes, & Schmidt, 1982) and at least one rigorous study of home dream reports (Hurovitz, Dunn, Domhoff, & Fiss, 1999) have shown that congenitally blind dreamers and those who became blind in infancy do not have visual imagery in their dreams"

"There are two categories of blind people
(1). Who are blind by birth : These people do not see colors in their dream. Their dreams includes only noises & emotions.

(2). Who became blind due to any happening in life: These people see colors in their dreams but the intensity of the colors is associated with the time when they last seen the colors in their original life before being blind."

یا چگونه است که شما خواب مادرتان را میبینید و همان شب مادرتان خواب مادرش را ؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

چارلی چاپلین

با عقل سلیم ساده، من به خدا اعتقاد ندارم، به هیچ خدایی.  چارلی چاپلین

"By simple common sense I don't believe in God, in none."

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

ما لعبتگانیم - 1

به نظر می رسد بسیاری از باورهای سنتی نزد پیشتازان دانش و اندیشه مدت هاست از اعتبار افتاده اند. اما این سوال مطرح است که چرا برخی باور های ساقط شده از اعتبار هنوز اینهمه طرفدارد دارد؟ و سوال مهمتر اینکه چرا حرکت منسجم و مشخصی برای ستودن این تفکرات نادرست از سطح اجتماع صورت نمی گیرد ؟ اجازه دهید مطلب را باز کنیم.
امروزه بر خلاف گذشته، که تصور می شد بیماری بر اثر خباثت ارواح حادث می گردد، تقریبا همه میدانیم که بیماری های گوناگون عوامل مختلفی دارن که از نظر علمی بررسی و شناسایی شده اند. بنابراین ورد و جادو و قربانی و صدقه و دعا هیچ گونه جنبه پیشگیری و درمانی ندارند. حتی تلاش تحقیقاتی یک موسسه مذهبی برای بررسی تاثیر دعا بر درمان نیز جز تائید گزاره پیشین چیزی در بر نداشت. [لینک] مواردی که به عینه از تاثیرات مثبت موارد فوق بر درمان مشاهده شده نیز جز تفسیر به مقصود این واقعیت اثبات شده ی علمی نیست که روحیه امیدوار، شاد و مبارز تاثیر مستقیم بر عملکرد بهتر ارگانیزم های انسان از جمله سامانه دفاعی دارد. پس هیچ شاهدی بر این مدعا وجود ندارد که موارد یاد شده کوچکترین تاثیر مثبتی بر روند درمان بیماری داشته باشند، دریغ از یک مورد. و در مقابل هزاران سند و مدرک به وسعت کل دانش پزشکی در دست است که درست خلاف آنرا اثبات می نماید. با این تفاسیر چه توضیحی برای تداوم بقای این خرافه ها نزد توده های مردم وجود دارد ؟ شاید اگر از خودشان بپرسیم بگویند "ایمان و اعتقاد" باعث این باور هاست. اگر اینگونه است "اعتقاد" را نمی توان فقدان دانش و خرد معنا کرد و مترادفی برای جهل ؟ پس چرا "ایمان و اعتقاد" مانند "جهل" بار معنایی منفی ندارند ؟
"پیدایش جهان" و "خلقت انسان" را می توان به عنوان نمونه هایی دیگر نام برد. اما مسئله از این هم فراتر است. شکست در جبه ی باور های سنتی به طور بسیار گسترده در تمامی حوزه ها مشهود است و بسیاری از علوم اصولا در بستر خرابه این باور ها ریشه دوانده و به باروری رسیده اند. . از این گذشته، موارد فوق شاید هنوز موضوع جدل در بعضی جبهه ها باقی مانده باشد. اما بطور کلی موارد مشابه دیگری وجود دارد که علارقم اهمیت و وضوح مطلق به خرد جمعی و ذهن مردم راهی پیدا نکرده. مثلا ابتدایی ترین اصول آزادی و حقوق یا مفهوم و هدف زندگی. اینگونه است که در عصر شکوفایی دانش، جهلی در بستر اذهان آرمیده، و با وجود صنعت و فناوری پیشرفته، بردگی مدرن دامنگیرمان شده.
شاخص زیر را می تواند به عنوان علت مسئله فوق در نظر گرفت
:
اقتصاد
در جهان امروز توزیع عادلانه سرمایه یک رویاست. درصد کمی از اشخاص مالک بیش از 90 درصد سرمایه جهانند. آن هم سرمایه واقعی که عامل تولید است
. بنابراین چند میلیون نفر با دو بازوی قدرتمند سیاست و رسانه، سرنوشت میلیاردها نفر را در دست دارند. و این واقعیتی است دردناک ...
ادامه دارد
... 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

یاد ایامی ...

با نام خدا من سخن آغاز کنم
با یاد خدا قصه ی خود ساز کنم

به یاد حمید عاملی قصه گو
 

کچل کچل بامیه
گتدی حکیم خانینه
حکیم خانه باقلیدی
کچلین باشی یاقلی دی

به یاد مادربرگم (نمیدونم درست نوشتم یا نه، مهمه ؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

متافیزیک، جهل، خدا

«خدا مرده است!» - نیچه
(«نیچه مرده است!» - خدا) اوشو

متافیزیک محدوده ای است که دانش ما آنرا پوشش نمی دهد. پس اساسا وجودش درجهل و نادانی بشر تعریف می گردد. با گسترش دانش بشر، زیستگاه متافیزیک نیز محدود تر می شود. گستره ی دانش انسان مدت هاست که با تابش بر تاریکخانه ی عرش الهی، وی را کشته است. اما مشکل اینجاست که انسان جاهل متولد می گردد. به این دلیل همه ی ما زمانی خدا باور بوده ایم.


دو سوم از وزرای دولت گوردون براون ملحد هستند.
دو سوم وزرای دولت احمدی نژاد حاجی هستند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

مدونا



I've had so many lives
Since I was a child
And I realise
How many times I've died
I'm not that kind of guy
Sometimes I feel shy
I think I can fly
Closer to the sky
No ones telling you how to live your life
But it's a setup until you're fed up
This world is not so kind
People trap your mind
It's so hard to find
Someone to admire
I… I sleep much better at night
I feel closer to the light
Now I'm gonna try
To improve my life
No ones telling you how to live your life
But it's a setup until you're fed up
It's no good when you're misunderstood
But why should I care?
What the world thinks of me
Won't let a stranger
Give me a social disease
Nobody, nobody knows me
Nobody knows me
Nobody knows me
Like you know me
Nobody knows me
Nobody knows me
Nobody knows me
Like you know me
No ones telling you how to live my life
But it's a setup, and I'm just fed up
It's no good when you're misunderstood
But why should I care?
What the world thinks of me
Won't let a stranger
Give me a social disease
I don't want no lies
I don't watch TV
I don't waste my time
Won't read a magazine
I don't want no lies
I don't watch TV
I don't waste my time
Won't read a magazine
I… I sleep much better at night
I feel closer to the light
Now I'm gonna try
To improve my life
Nobody, nobody, nobody, nobody knows me
Nobody knows me
Nobody knows me
Like you know me
*Nobody knows me
Nobody knows me
Nobody knows me
Like, like you know me
Like you know me
Like you know me
Like you know me
Like you know me
*(Its no fun but the damage is done
Don't want your social disease
Don't want your social disease)




Siegmund freud
Analyse this
Analyse this
Analyse this, this, this….

I’m gonna break the cycle
I’m gonna shake up the system
I’m gonna destroy my ego
I’m gonna close my body now

I think I’ll find another way
There’s so much more to know
I guess I’ll die another day
It’s not my time to go

For every sin, I’ll have to pay
I’ve come to work, I’ve come to play
I think I’ll find another way
It’s not my time to go

I’m gonna avoid the cliché
I’m gonna suspend my senses
I’m gonna delay my pleasure
I’m gonna close my body now

I guess I’ll die another day
I guess I’ll die another day
I guess I’ll die another day
I guess I’ll die another day

I think I’ll find another way
There’s so much more to know
I guess I’ll die another day
It’s not my time to go

(Laugh)

(Spoken)
I need to lay down

I guess I’ll die another day
I guess I’ll die another day
I guess I’ll die another day
I guess I’ll die another day
Another day
Another day
Another day
Another day
Another day
Another day
Another day
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

زندگی

شعر زیر را نخوانید، بفهمید. متشکرم.


هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش، از ابتذال، شکننده تر بود
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد.

جستن
یافتن
و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

جهان سوم

یک تعریف جهان سوم می تواند این باشد :

مردم یک سری کشورها، زندگی می کنند. و زندگی نیز متقابلا مردم یک سری از کشورهای دیگر را. این کشورهای سری دوم که مردمش زندگی نمی کنند، بلکه به زندگی میدن مجموعه جهان سوم را تشکیل می دهند.

(1) مردم کشورهای توسعه یافته > (2) زندگی > (3) مردم کشورهای جهان سوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

آگهی خرید

می گن که اگه یکی بهت گفت اسب، بزن فکشو بیار پایین. دومی بهت گفت اسب، بگو جد و آبادته. سومی گفت، چیزی نگو. و اگه برای بار چهارم کسی بهت گفت اسب، به فکر یک زین خوب برای خودت باش. حالا حکایت ماست. از همون طفولیت تا الان که بزنم به تخته قد 183 - وزن 85 است و گردن مبارک را تبر نمی زند، از عاقل و فرزانه و پیر و جوان و خلاصه تمامی جمودات متکلم به اتفاق بر این امر مسر و مجد هستند که : پسر جان، سعی کن در زندگی بری خارج !
تریپ آی "مهر اگر برون رود تهی شود دلم" و فرهنگ اونجا با پوستم سازگار نیست و اینا هم که دموده شده. البته حقیقت بر هیچ بنی بشری پنهان نیست. عامل بازدارنده ی این مشکل شناسایی شده و دوای این درد جانکاه نیز به وفور در دسترس عموم قرار دارد، به حمدالله ! طریقه مصرفش هم به این قرار است که یک عددش را نصف نموده هر 8 ساعت تناول کرده، با دقت در میزان مصرف که خدایی نکرده وور دز نشود. در موارد حاد و پیشرفته، عصاره آن به صورت بخوری استعمال گردد تا عامل بازدارنده "هم" آید، انشاءالله.
خلاصه که زین دست دوم خریداریم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

محتوا، معنا

محتوا، معنا؛ در این مورد باید بیشتر اندیشید. البته ابتدا باید اندیشیدن آموخت. اگر آموختن بدانیم ! به نظرم همه ما به هزار و یک دلیل کم و بیش دچار فقر معناییم. اما در این میان، در بین این جمع ِ باری به هر جهت زندگان، گروهی مفتخرانه یک گام بلند به عقب پسرفت کرده اند. سعادتی آزار دهنده است آشنایی و مصاحبت با ایشان. منظورم طبل صفتان است و ورم کرده گان. کلمات ابزار انتقال مفاهیمند، اما این هرزه گان واژه نشخوار می کنند. تصور کنید یکی از این حضرات در حالی که در انتخاب کلمات و جملات دقت بسیار دارد، درست روبرویتان نشسته و چیزی شبیه به این سرهم می کند :

 

"بشر به دو دسته تقسیم می شود. گروهی دسته ی اول و گروهی دسته ی دوم. انسان می تواند کارهای آسان را به راحتی انجام دهد و این وجه تشابه انسان هاست. همانطور که بیماری برای سلامتی مضر است ... "

 

من در چنین شرایطی قرار گرفته ام، و در آن لحظات دشوار به این می اندیشیدم که اگر کسی بخشی از اموال مرا قصب یا زائل کند بی گمان از حق خویش نخواهم گذشت. پس چگونه در برابر یغمای عمر، لبخند تحویل دهم؟ این چیزی آزار دهنده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

یک سوزن به خود

امروز صبح در تاکسی به زندگی از دست رفته ام، به زمانی که فرصتی برای تعمق و تفکر داشتم می اندیشیدم. یاد نوشته های رسول نمازی افتادم در مورد منشور کوروش. منتقدانه به آنچه دست آویزی برای افتخار ماست نگریسته بود. آری هیچ چیز فرا انتقادی نیست. حکایت شاملو و شاهنامه، حکایت نیچه و لوح های کهنه، یا حتی حکایت مطهری و چهار شنبه سوری ...
جالب است که ما همواره سردمداران مبارزه با تحجر و ارتجاع هستیم اما اگر قدری به باور های خود بنگریم خواهیم دید خود نیز دچار همان جمودیم. روزی کسی خطاب به من گفت : به کجای این حشره (یعنی من!) بزنم که دردش بگیرد. راست می گفت ...
اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. (برتراند راسل)
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

من خود به چشم خویشتن

دوری از عشق، احساس، هنر؛ غفلت از خویش و زندگیست. چگونه میتوان شاعری کرد لحظه لحظه ی عمر را، یا که با هر نفس رنگی بر بوم زندگی گذاشت ؟ چگونه می توان به سر پنجه رقصان گذشت از این راه ؟ از این راه پر خطر که باید دوید و مجال درنگ نیست. به هر گوشه خاری و در پس هر پیچ گرگی در کمین. آشفته بازاریست اینجا، چشمه ی جوشان ذهن هرز می رود و میخشکد، چه جنایتی، افسوس، افسوس، افسوس ...
ای روزگار، خار بر پاشم شدی، خار بر چشمت خواهم شد ...


+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

یادداشتی برای خودم

با چشمانی مصمم و ابروانی گره کرده به او خیره باید شد، چشم در چشم، رو در رو. باید پیش از او تصمیم گرفت، پیش از او عمل کرد. باید او را در ذهن بالا برد و بر زمین کوبید. او همه ی این چیز ها را در چشمان مصمم تو خواهد دید. و آنگاه، در عین نا باوری، جا خواهد زد. و آهسته هیکل بزرگش را  از مقابل نگاه پیروزمندانه ی تو کشان کشان دور خواهد کرد. و تو او را شکست داده ای بی آنکه حتی خراشی برداری. فقط با چشمان مصممت !

اما او ... او کیست ؟ شاید دردی یا غمی. یا فردایی که نگرانش هستی. شاید غولی باشد بی شاخ و دُم ! هر چه که باشد، نباید از چشمان مصممش جا زد. همین !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

دلم عجیب گرفته

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
 و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
 چه قدر هم تنها
 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
                      عاشق
+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

کتاب: وقتی نیچه گریست

وقتی نیچه گریست : رمانی درباره ی وسواس / اروین یالوم؛ برگردان سپیده حبیب – تهران: کاروان، 1384.

نویسنده و مترجم هر دو روانشناس اند و این را میتوان نخستین حسن کتاب دانست. نویسنده از کودکی شرح حال بزرگان بسیاری را مطالعه کرده و این آشنایی باعث شده داستان راحت تر بر دل و ذهن بنشیند. کتاب، داستانی خیالی از ملاقات نیچه با دکتر بروئر، پزشک پر آوازه و چیره دستی است که سعی دارد ضمن درمان میگرن نیچه به او از نظر روانی کمک کند. این در حالیست که نیچه هر کمک آشکاری را سریعا رد میکند. در حاشیه داستان بیمار سابق دکتر بروئر به نام "آنا" روی زندگی شخصی این پزشک تاثیر گزاشته و به نوعی خود وی را بیمار کرده است که نیچه در نقشی جدید به درمان پزشک خود می پردازد. زیگموند فروید نیز از شخصیت های داستان است که به عنوان دانشجو و دوست دکتر بروئر در جریان ماجرا قرار میگیرد.

این کتاب به گفته ی خود نویسنده یک «رمان آموزشی» است. و به راستی که جز این نیست. من در کنار لذتی که از تجسم زندگی خصوصی نیچه بردم نا خود آگاه در یک کلاس روانشناسی سودمند قرار گرفتم. نه من رمان-خوان هستم و نه این کتاب شاهکار. ولی از خواندنش لذت بردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

کتاب : تبار شناسی اخلاق

تبار شناسی اخلاق / فردریش نیچه؛ ترجمه داریوش آشوری. - ]تهران[: آگه، 1377.

این کتاب در سه جستار نوشته شده :  1- «خیر» و «شر»، «خوب» و «بد» 2- «گناه»، «بد وجدانی» و از این گونه چیزها 3- معنای آرمانِ زهد چیست؟

«اخلاق » همیشه ذهن منرا مشغول کرده بود. بعدها فهمیدم موضوع تفکر بسیاری از اندیشمندان نیز بوده و همیشه دستمایه ی این جدل های ذهنی خواهد ماند. همانطور که در کنار عنوان « تبار شناسی اخلاق» هم نوشته شده : "یک جدل نامه". اخلاق اسلامی از قرآن و احادیث اعتبار می گیرید. برداشت من با توجه به مطالعاتی که داشته ام این است که این دستگاه اخلاقی بیشتر مانند یک دور باطل است که در تلاش است «احکام قرآنی» را «اخلاقی» جلوه دهد با استناد به این اصل که قرآن مبنای تفاسیر اخلاقیست. مطلب دیگر در مورد، مطلق یا نسبی بودن اخلاق است که محل بسیاری از اختلافات می باشد. در کتاب « تبار شناسی اخلاق» من آموختم به جای سردرگمی در شاخه و برگ های انبوه چه خوب است از ساقه ی زمان پایین رفت و به ریشه رسید. صد البته، این ریشه یابی به دست تبارشناس ماهری مانند نیچه بسیار خواندنیست. این کتاب از نظر زمانی نسبت به کتاب های دیگر نیچه بیشترین وقت را از من گرفت، هنوز جستار سوم را ناخوانده گذاشته ام.  علتش به نظرم غنای مفهومی و انبوهی مطالب در نگارش گزین گویانه نیچه است. حتی یادداشت برداری نیز راهگشا نبود، چون هر بند از این کتاب خود چکیده ای طلائی از افکار و اطلاعات نگارنده است. او استاد زبان شناسی تاریخی زبان های باستانی بود و همین باعث می شود این کتاب را جدای نام و نشان و آوازه نیچه، یک اثر برجسته با پشتوانه ی دانشی تخصصی دانست.

یکی از فرازهای مورد علاقه ی من در این کتاب بخش هایی است که در مورد روان، غریزه و عقده در لابلای شرح مراحل متمدن شدن بشر صحبت به میان می آید.1 همین موضوعات دستمایه چند پست آینده خواهد بود.

 

----------------

۱. رجوع شود به فرایند درونیدن

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

یک جنگ درونی

ترحم و تکبر؛ از این دو به شدت گریزانم. همیشه با کمک به دیگران [از نوع کمک مالی مستقیم] مشکل داشتم. بارها شده برای خلاص شدن از پول خرد ته جیب، سکه ها را انداخته ام تو جوب ! اما چیزی درونم اجازه نمی داد که همین سکه ها را در دستان دراز شده یا کاسه ای در مقابل فردی سر به زانو گرفته قرار دهم. ترحم و تکبر؛ از این دو نفرت دارم. احساس می کنم این کمک ها شریک شدن در فلاکت آنهاست. تصور می کنم با این پول نانی خواهد خورد و یک روز دیگر به زندگی نکبت بارش ادامه دهد. چند وقتیست بیماری، مادر بزرگ گلم را زمینگیر کرده. ما حاضریم برایش هرکاری بکنیم اما دکترش گفت هر اقدامی در این شرایط نهایتا مرگش را چند روزی عقب می اندازد، و دردش را و زجرش را.

اما پریروز، درست در سوم مرداد، اولین روز از بیست و چهارمین سال زندگی ام، جوانی شهرستانی با لباس سربازی، با لرزش تردید در صدایش، با چشمان رو به زمین، طلسم را شکست. آنشب او به شهرش بازگشت و من شمع روی کیکم را فوت کردم. ترحم و تکبر؛ از این دو میترسم ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

درودی گرم

خوب، روزهای پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتم. بیماری مادر بزرگم و مشغله های دیگه اجازه ی نوشتن بهم نمیداد. سپاس از همه ی کسانی که سر زدند. اما در این روزها ۳ کار قابل ذکر کردم :

  • کتاب ۵ گفتار از زیگموند فروید : کتاب بسیار خوبیست. از لحاظ محتوا، شکل گیری علم روانشناسی و اطلاعات کلی در مورد این دانش  از زبان فروید است. من را با روانشناسی آشتی داد ! تا پیش از این روانشناسان را حیله گر تصور میکردم اما حالا به سودمندی این دانش امیدوار تر شدم. برای کسانی که کتاب "وقتی نیچه گریه کرد" را خوانده اند، این کتاب شور دیگری دارد چون اشارات استفاده شده ی مشترکی دارند.
  • اینکه می گویند "حسینقلی خانی"، را ریشه یابی کردم. حسینقلی خان ایلخانی از حاکمان بختیاری در زمان ناصرالدین شاه قاجار (قرن نوزدهم) بوده که به دستور خود ناصرالدین شاه به قتل میرسد. حسینقلی خان آدم مستبد و قدرتمندی بوده که هیچ کس در حوزه ی قدرت او حق انجام عملی بر خلاف میل وی را نداشته. به همین خاطر هر جا استبداد و زور در کار باشد و کسی حق اعتراض نداشته باشد میگویند "حسینقلی خانی" است !
  • به تئاتر "لبخند با شکوه آقای گیل" که در سالن اصلی تئاتر شهر نمایش داده میشود رفتم. خوب بود روی هم رفته. توصیه می شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

نادر شاه

شهریار توانای ایران، نادر شاه افشار : بايد راهي جست. در تاريکي شبهاي عصيان زده سرزمينم  هميشه به دنبال نوري بودم. نوري براي رهايي سرزمينم از چنگال اجنبيان، چه بلاي دهشتناکي است که ببيني همه جان و مال و ناموست در اختيار اجنبي قرار گرفته و دستانت بسته است. نمي تواني کاري کني اما همه وجودت براي رهايي در تکاپوست. تو مي تواني، اين تنها نيروي است که از اعماق وجودت فرياد مي زند. تو مي تواني جراحت ها را التيام بخشي، و اينگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به اميد سرفرازي ملتي بزرگ. هنگامي که برخواستم از ايران ويرانه اي ساخته بودند و از مردم کشورم بردگاني زبون. سپاه من نشان بزرگي و رشادت ايرانيان در طول تاريخ بوده است. سپاهي که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنيت آن است. کمربند سلطنت، نشان نوکري براي سرزمينم است. نادرها بسيار آمده اند و باز خواهند آمد اما ايران و ايراني بايد هميشه در بزرگي و سروري باشد. اين آرزوي همه عمرم بوده است. وقتي پا در رکاب اسب مي نهي بر بال تاريخ سوار شده اي شمشير و عمل تو ماندگار مي شود. چون هزاران فرزند به دنيا نيامده اين سرزمين آزادي اشان را از بازوان و انديشه ما مي خواهند. پس با عمل خود مي آموزانيم که پدرانشان نسبت به آينده آنان بي تفاوت نبوده اند، و آنان خواهند آموخت آزادي اشان را به هيچ قيمت و بهايي نفروشند. خردمندان و دانشمندان  سرزمينم، آزادي اراضي کشور با سپاه من و تربيت نسلهاي آينده با شما. اگر سخن شما مردم را آگاهي بخشد ديگر نيازي به شمشير نادرها نخواهد بود. از دشمن بزرگ نبايد ترسيد اما بايد از صوفي منشي جوانان واهمه داشت. جواني که از آرمانهاي بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نيست بلکه باري به دوش هموطنانش است. فتح هند افتخاری نبود برای من. دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند. اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم، که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود. لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم. برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم، بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

سفره ی دل یک عجایب جانور

مردم داری، برادر ِ من، کار سختیه، دست کم برای من. از وقتی بچه بودم یادمه تو کوچه، تو مدرسه، حتی تو دانشگاه و پادگان، همیشه دوستانی داشتم که من مطلقا بهترین دوستشون بودم. این سینه پر از درد و دلشونه. چه "رازهای مگو" که این گوشها نشنیدن؛ اما هیچ کدوم از دوستنانم رو برای خودم نگه نداشتم. مازیار، رفیق روزای دبستانم تو خیابون گرگان، که از همون سال دوم دبستان ازش بی خبرم. ایمان، همشاگردی دوستداشتیم در دبیرستان. محمود، دوستی که مثلش کم پیدا میشه. دوستان دانشگاهم که مثل برادر هستند برام. خیلی ها و خیلی ها ... و الان من تنهام. خودم و خودم. آه ... آه از این دردی که تو سینه میریزه ...

 به قول روانشناسها : "روان رنجور". به قول بعضیا : "آنرمال". به قول معروف : "دیوونه". شیفته ی رنگ سیاهم. شب و تاریکی و تنهایی رو دوست دارم. همیشه تو خیالاتم، توی خونه ی رویاهام یه اتاق دارم که کاملا سیاهه. هیچ روزن و پنجره ای هم نداره. وقتی در بسته میشه همه جا تاریکی مطلق و سکوت محضه. تو اون اتاق یک تخت یکنفره وجود داره که بسترش سخته. یعنی از پر قو نیست، مثل وقتی که آدم رو فرش دراز میکشه. و یک ساعت زنگ دار که منرو از این خلوت جدا کنه.

از "من" در نوشته هام زیاد استفاده می کنم. گاهی مجبور میشم در بازنگری نوشته هام چندین بار "من" رو حذف کنم و به جاش  ضمیر بذارم. علتش اینه که فقط "من" رو دارم، خودمو؛ نیچه به اعتراض میگه : همسایه دوستی ِ شما به خاطر بیگانگی با خودتونه. میگه چون با خودتون بیگانه اید به دیگران پناه میبرد، دیگر دوستید. آیا من نماد عکس این ماجرا نیستم؟ "هیچ چیزرو بیشتر از خودم دوست ندارم." شاید این جمله ظاهر زشتی داشته باشه ولی دقیقا سرشت زندگی منه. برای همین هم تنهام، هر چیزی بهایی داره ...

یادش به خیر، مفهومی بود به نام "حریم". این حریم برای من خیلی مهم بود، الان هم هست البته. شاید برای همین اسم این وبلاگو گذاشتم "محرمانه". چون حرفاییس از درون حریم. وقتی تو تلوزیون نشون میده دوربین از سطح آب به درون آب میره، مفهوم حریم به قوی ترین شکل برام تداعی میشه. دنیای زیر آب، یه دنیای دیگست. هرچه عمیقتر فرو بری بیشتر به من نزدیک میشی. من در عمیقترین، تاریکترین و ساکت ترین نقطه نشسته ام.

چندوقت پیش فیلمی دیدم به نام Modigliani. زندگی هنرمندی به همین اسم. اونقدر نقاط مشترک با شخصیت این کاراکتر در خودم حس کردم که انگار دارم زندگی خودم رو میبینم در یک مقطع زمانی دیگه. عشقش، زندگیش، مستیش، نقاشی هاش و مرگش.

معمولا آدم آرومی هستم، ضربه باید خیلی عمیق باشه، کارد باید استخونمو لمس کنه تا عصبی بشم، اما وقتی این اتفاق بیوفته غیر قابل کنترل میشم. مثل فوران یک آتشفشان.  اما حقیقت اینه که باز هم آنچه بروز میدم یک هزارم خشم منه،  این روانمه که در درون سر به دیوار میکوبه و فشار درون ریز میشه، مثل همیشه.

بیچاره کسی که می خواد با من زندگی کنه. دلم براش میسوزه، زندگیش به پای من حدر میشه. من آدم سطحی و بی ریشه ای نیستم، به خاطر همین رسوخ و تاثیر در من سخته. میگن یک آدم خنثی هستم، حالات درونیم خیلی در ظاهرم نمود پیدا نمیکنه اما حقیقت اینه که نه بی احساسم و نه خنثی. خیلی وقت ها از یک صحنه، از یک جمله، یک اتفاق ساده اشک تو چشمام جمع میشه بدون اینکه کسی متوجه بشه.

 

زن؛ زن را دوست میدارم. آنگونه که هست و  اینگونه :
روحش قرین شادی و عطراگین از نشاط، شاید در سایه اش طراوتی در جانم وزیدن گیرد. شیطنت ها و بر پنجه از این سو به آن سو پریدن هایش را دوست دارم. زن را مطیع میخواهم، نه از برای اینکه کنیزم گردد. از آن جهت که شایسته گردد تا من مطیعش باشم. تا به تمامی از آنِ او گردم. تا آرام به ژرفنای حریمم راهش دهم. بیزارم از زنی که هرکس را می پذیرد. حتی به لبخندی، به مهری، به نگاهی. مگر این همان نجابت نیست؟ آهسته سخن گفتن را می پسندم. فریاد زدن یعنی : من حرفی ندارم. حرفش، دردش، خنده اش و اشکش همان اندازه از هرزگی دور باد که بوسه اش، آغوشش، تن اش. حسادتش دوست داشتنیست و شکش ستودنی. عشق را می خوانم از ایندو، عشق را در غیرتم میخوانی ؟ اعتماد، درک و وفا زن را آرامگاه مرد می سازد.

اما ... هیچ کس کامل نیست و من از همه بیشتر. پس باید هر کس را همانگونه که هست بپذیریم، اگر پذیرفتیم. و از خواسته هامان چشم بپوشیم اگر تحقق نیافت، که زندگی اینگونه است ای مرد تنها.

آه از این دردی که تو سینه میریزه ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط بهــــــــراد  | 

مبارزه

در من، "منِ دیگری" خانه دارد. چون همزادی دیرین که هرگز کلامی نمی گوید اما همیشه همراهم است. گاه سربلند و دلیرانه پیشاپیشم گام بر میدارد بی آنکه نظری به پشت اندازد، گویی می داند که بی شک از پسش خواهم آمد. گاه هر قدم را بی هراس بر زمین می کوبم، آگاه از اینکه او پشتیبانی محکم است. گاهی اما دوشادوش یکدیگر گام بر میداریم. برق چشمانش را دوست دارم، من از وجودش دلشاد و او از من خشنود. گاهی  بر سر راهم چون کوهی عبور ناپذیر می ایستد که : به خطا آمده ای ! و به خطا رفته ام، خود می دانستم. نیزه ای بلند در دست دارد، چالاک است. روی به فراز دارد وچشمانی که چشمه ی آرامشند. او جنگجوست، شریر است ! من جنگجو هستم، شریرم !

بارها گفته اند : دنیا را نمی توانم تغییر دهم. گفته اند : کاری از دست بر نمی آید. گفته اند : زندگی ام را خواهم باخت اگر تن در ندهم به آنچه هست. اما خود را اهل سازش نمی بینم. همزادم اهل سازش نیست. قلب کوهستان را جستان و خیزان می پیماید و این معنای خوشبختی اوست. لمیدن و دست وپا دراز کردن را تاب نمی آورد. من نیز تاب نمی آورم. او از تبار "آرش" است و من از تبار او ...

 

«منم آرش، - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ - منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده. مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آمادهٔ دیدار. مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می‌گیرم و می‌افشارمش در چنگ، - دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ...

که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلب تان در رزم! که جامِ کینه از سنگ است. به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است. درین پیکار، در این کار، دل خلقی است درمشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم. کمان کهکشان در دست، کمان داری کمان گیرم. شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم؛ به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر. ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند. زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینه‌ها بی تاب می‌زد جوش.

«ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیدهٔ خون بار می‌پاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد، به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛ به رویم سرد می‌خندد؛ به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را، و بازش باز می‌گیرد. دلم از مرگ بی زار است؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولی، آن دم که ز اندوهان، روانِ زندگی تار است؛ ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است. همان بایستهٔ آزادگی این است. هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش می‌داند. هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند. پیش می‌آیم. دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم. به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهرهٔ ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

 

دهم تیرماه، جشن تیرگان فرخنده باد

 

* شعر از سیاوش کسرائی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط بهــــــــراد  |