Boiling frog
اندیشه خط قرمز ندارد !

جمعیت
اعتقادی جهان منبع
|
Religion |
Adherents |
|
2.1 billion |
|
|
1.5 billion |
|
|
1.1 billion |
|
|
900 million |
|
|
394 million |
|
|
376 million |
|
|
300 million |
|
|
African Traditional & Diasporic |
100 million |
|
23 million |
|
|
19 million |
|
|
15 million |
|
|
14 million |
|
|
7 million |
|
|
4.2 million |
|
|
4 million |
|
|
4 million |
|
|
2.6 million |
|
|
2 million |
|
|
1 million |
|
|
800 thousand |
|
|
600 thousand |
|
|
500 thousand |
آمار بی دینها در کشور های مختلف. نکته اینجاست که ایران هم بالاخره
در این لیست قرار گرفت. جای خوشحالیه.
|
Irreligion around the world |
||
|
Country |
Percentage stating they have no religion |
Source |
|
59-71% |
Various publications[2] |
|
|
46%-85% |
Zuckerman, Phil. "Atheism: Contemporary Rates and
Patterns", chapter in The Cambridge Companion to Atheism, ed. by Michael
Martin, Cambridge University Press: Cambridge, UK (2005) |
|
|
75.7% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
60% |
US Department of State - International Religious Freedom
Report 2006[4] |
|
|
59% (plus
additional 8% did not fill in anything) |
Czech Statistical Office (2001 census)[7] |
|
|
51.8% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
48.1% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
47.8% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
46.1% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
44.0% |
||
|
28%-60% |
Zuckerman, Phil. "Atheism: Contemporary Rates and
Patterns", chapter in The Cambridge Companion to Atheism, ed. by Michael
Martin, Cambridge University Press: Cambridge, UK (2005) |
|
|
42.6% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
42.4% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
40.6% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
36.4% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
35.4% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
34.7% (of the
87.3% who answered an optional question) |
Statistics New Zealand (2006 census)[9] |
|
|
33.8% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
32.7% |
German Worldview Research Group (2004)[10] |
|
|
29.9% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
29.9% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
27.2% (23.9%
of women, 30.6% of men) |
||
|
27.0% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
23.1% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
20.5% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
19.4% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
19% |
Eurobarometer(2005)[12] |
|
|
18.7% (of the
88.8% who answered an optional question) |
Australian Bureau of Statistics
(2006 census)[13] |
|
|
17.8% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
17% |
Centre of Sociological Investigations (2005)[14] |
|
|
16.8% (of the
92.7% who answered an optional question) |
UK National Statistics (2001
census)[15] |
|
|
16.2% |
||
|
16.0% |
Gallup-Argentina poll, April 2001[17] |
|
|
15.1% |
Statistics South Africa Census 2001[18] |
|
|
15.0% (of the
94.6% who answered an optional question, out of a sample of 50,281 households
in the 48 contiguous states) |
American Religious Identification Survey (2001), as
reported by US Census Bureau [19] |
|
|
13.2% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
12.2% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
11.4% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
11.1% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
11.1% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
10.9% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
7.4% |
National Demografic Census in 2000, conducted by the IBGE. [20] |
|
|
6.6% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
6% |
Public Opinion Research Centre (2007)[21] |
|
|
5.8% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
4.5% |
Central Statistics Office
Ireland Census 2006[22] |
|
|
4.7% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
4.3% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
4.0% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
2.5% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
2.4% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
1.7% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
1.3% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
1.1% (Atheism and Agnosticism
are illegal) |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
1.1% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
0.7% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
|
0.1% |
Dentsu Communication Institute Inc, Japan Research Center
(2006)[3] |
|
با عقل
سلیم ساده، من به خدا اعتقاد ندارم، به هیچ خدایی. چارلی چاپلین
"By
simple common sense I don't believe in God, in none."
با نام خدا من سخن آغاز کنم
با یاد خدا قصه ی خود ساز کنم
به یاد حمید عاملی قصه گو
کچل کچل بامیه
گتدی حکیم خانینه
حکیم خانه باقلیدی
کچلین باشی یاقلی دی
به یاد مادربرگم (نمیدونم درست نوشتم یا نه، مهمه ؟)


یک تعریف جهان سوم می تواند این باشد :
مردم یک سری کشورها، زندگی می کنند. و زندگی نیز متقابلا مردم یک سری
از کشورهای دیگر را. این کشورهای سری دوم که مردمش زندگی نمی کنند، بلکه به زندگی
میدن مجموعه جهان سوم را تشکیل می دهند.
محتوا، معنا؛ در این مورد باید بیشتر اندیشید. البته ابتدا باید
اندیشیدن آموخت. اگر آموختن بدانیم ! به نظرم همه ما به هزار و یک دلیل کم و بیش
دچار فقر معناییم. اما در این میان، در بین این جمع ِ باری به هر جهت زندگان، گروهی
مفتخرانه یک گام بلند به عقب پسرفت کرده اند. سعادتی آزار دهنده است آشنایی و
مصاحبت با ایشان. منظورم طبل صفتان است و ورم کرده گان. کلمات ابزار انتقال
مفاهیمند، اما این هرزه گان واژه نشخوار می کنند. تصور کنید یکی از این حضرات در
حالی که در انتخاب کلمات و جملات دقت بسیار دارد، درست روبرویتان نشسته و چیزی
شبیه به این سرهم می کند :
"بشر به دو دسته تقسیم می شود. گروهی دسته ی اول و گروهی دسته ی
دوم. انسان می تواند کارهای آسان را به راحتی انجام دهد و این وجه تشابه انسان
هاست. همانطور که بیماری برای سلامتی مضر است ... "
من در چنین شرایطی قرار گرفته ام، و در آن لحظات دشوار به این می
اندیشیدم که اگر کسی بخشی از اموال مرا قصب یا زائل کند بی گمان از حق خویش نخواهم
گذشت. پس چگونه در برابر یغمای عمر، لبخند تحویل دهم؟ این چیزی آزار دهنده است.
با چشمانی مصمم و ابروانی گره کرده به او خیره باید شد، چشم در چشم، رو در رو. باید پیش از او تصمیم گرفت، پیش از او عمل کرد. باید او را در ذهن بالا برد و بر زمین کوبید. او همه ی این چیز ها را در چشمان مصمم تو خواهد دید. و آنگاه، در عین نا باوری، جا خواهد زد. و آهسته هیکل بزرگش را از مقابل نگاه پیروزمندانه ی تو کشان کشان دور خواهد کرد. و تو او را شکست داده ای بی آنکه حتی خراشی برداری. فقط با چشمان مصممت !
اما او ... او کیست ؟ شاید دردی یا غمی. یا فردایی که نگرانش هستی. شاید غولی باشد بی شاخ و دُم ! هر چه که باشد، نباید از چشمان مصممش جا زد. همین !
وقتی نیچه گریست : رمانی درباره ی وسواس / اروین یالوم؛ برگردان سپیده حبیب – تهران: کاروان، 1384.
نویسنده و مترجم هر دو روانشناس اند و این را میتوان نخستین حسن کتاب دانست. نویسنده از کودکی شرح حال بزرگان بسیاری را مطالعه کرده و این آشنایی باعث شده داستان راحت تر بر دل و ذهن بنشیند. کتاب، داستانی خیالی از ملاقات نیچه با دکتر بروئر، پزشک پر آوازه و چیره دستی است که سعی دارد ضمن درمان میگرن نیچه به او از نظر روانی کمک کند. این در حالیست که نیچه هر کمک آشکاری را سریعا رد میکند. در حاشیه داستان بیمار سابق دکتر بروئر به نام "آنا" روی زندگی شخصی این پزشک تاثیر گزاشته و به نوعی خود وی را بیمار کرده است که نیچه در نقشی جدید به درمان پزشک خود می پردازد. زیگموند فروید نیز از شخصیت های داستان است که به عنوان دانشجو و دوست دکتر بروئر در جریان ماجرا قرار میگیرد.
این کتاب به گفته ی خود نویسنده یک «رمان آموزشی» است. و به راستی که جز این نیست. من در کنار لذتی که از تجسم زندگی خصوصی نیچه بردم نا خود آگاه در یک کلاس روانشناسی سودمند قرار گرفتم. نه من رمان-خوان هستم و نه این کتاب شاهکار. ولی از خواندنش لذت بردم.
تبار شناسی اخلاق / فردریش نیچه؛ ترجمه داریوش آشوری. - ]تهران[: آگه، 1377.
این کتاب در سه جستار نوشته شده : 1- «خیر» و «شر»، «خوب» و «بد» 2- «گناه»، «بد وجدانی» و از این گونه چیزها 3- معنای آرمانِ زهد چیست؟
«اخلاق » همیشه ذهن منرا مشغول کرده بود. بعدها فهمیدم موضوع تفکر بسیاری از اندیشمندان نیز بوده و همیشه دستمایه ی این جدل های ذهنی خواهد ماند. همانطور که در کنار عنوان « تبار شناسی اخلاق» هم نوشته شده : "یک جدل نامه". اخلاق اسلامی از قرآن و احادیث اعتبار می گیرید. برداشت من با توجه به مطالعاتی که داشته ام این است که این دستگاه اخلاقی بیشتر مانند یک دور باطل است که در تلاش است «احکام قرآنی» را «اخلاقی» جلوه دهد با استناد به این اصل که قرآن مبنای تفاسیر اخلاقیست. مطلب دیگر در مورد، مطلق یا نسبی بودن اخلاق است که محل بسیاری از اختلافات می باشد. در کتاب « تبار شناسی اخلاق» من آموختم به جای سردرگمی در شاخه و برگ های انبوه چه خوب است از ساقه ی زمان پایین رفت و به ریشه رسید. صد البته، این ریشه یابی به دست تبارشناس ماهری مانند نیچه بسیار خواندنیست. این کتاب از نظر زمانی نسبت به کتاب های دیگر نیچه بیشترین وقت را از من گرفت، هنوز جستار سوم را ناخوانده گذاشته ام. علتش به نظرم غنای مفهومی و انبوهی مطالب در نگارش گزین گویانه نیچه است. حتی یادداشت برداری نیز راهگشا نبود، چون هر بند از این کتاب خود چکیده ای طلائی از افکار و اطلاعات نگارنده است. او استاد زبان شناسی تاریخی زبان های باستانی بود و همین باعث می شود این کتاب را جدای نام و نشان و آوازه نیچه، یک اثر برجسته با پشتوانه ی دانشی تخصصی دانست.
یکی از فرازهای مورد علاقه ی من در این کتاب بخش هایی است که در مورد روان، غریزه و عقده در لابلای شرح مراحل متمدن شدن بشر صحبت به میان می آید.1 همین موضوعات دستمایه چند پست آینده خواهد بود.
----------------
ترحم و تکبر؛ از این دو به شدت گریزانم. همیشه با کمک به دیگران [از نوع کمک مالی مستقیم] مشکل داشتم. بارها شده برای خلاص شدن از پول خرد ته جیب، سکه ها را انداخته ام تو جوب ! اما چیزی درونم اجازه نمی داد که همین سکه ها را در دستان دراز شده یا کاسه ای در مقابل فردی سر به زانو گرفته قرار دهم. ترحم و تکبر؛ از این دو نفرت دارم. احساس می کنم این کمک ها شریک شدن در فلاکت آنهاست. تصور می کنم با این پول نانی خواهد خورد و یک روز دیگر به زندگی نکبت بارش ادامه دهد. چند وقتیست بیماری، مادر بزرگ گلم را زمینگیر کرده. ما حاضریم برایش هرکاری بکنیم اما دکترش گفت هر اقدامی در این شرایط نهایتا مرگش را چند روزی عقب می اندازد، و دردش را و زجرش را.
اما پریروز، درست در سوم مرداد، اولین روز از بیست و چهارمین سال زندگی ام، جوانی شهرستانی با لباس سربازی، با لرزش تردید در صدایش، با چشمان رو به زمین، طلسم را شکست. آنشب او به شهرش بازگشت و من شمع روی کیکم را فوت کردم. ترحم و تکبر؛ از این دو میترسم ...
خوب، روزهای پرمشغله ای رو پشت سر گذاشتم. بیماری مادر بزرگم و مشغله های دیگه اجازه ی نوشتن بهم نمیداد. سپاس از همه ی کسانی که سر زدند. اما در این روزها ۳ کار قابل ذکر کردم :
شهریار توانای ایران، نادر شاه افشار : بايد راهي جست. در تاريکي شبهاي عصيان زده سرزمينم هميشه به دنبال نوري بودم. نوري براي رهايي سرزمينم از چنگال اجنبيان، چه بلاي دهشتناکي است که ببيني همه جان و مال و ناموست در اختيار اجنبي قرار گرفته و دستانت بسته است. نمي تواني کاري کني اما همه وجودت براي رهايي در تکاپوست. تو مي تواني، اين تنها نيروي است که از اعماق وجودت فرياد مي زند. تو مي تواني جراحت ها را التيام بخشي، و اينگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به اميد سرفرازي ملتي بزرگ. هنگامي که برخواستم از ايران ويرانه اي ساخته بودند و از مردم کشورم بردگاني زبون. سپاه من نشان بزرگي و رشادت ايرانيان در طول تاريخ بوده است. سپاهي که تنها به دنبال حفظ کشور و امنيت آن است. کمربند سلطنت، نشان نوکري براي سرزمينم است. نادرها بسيار آمده اند و باز خواهند آمد اما ايران و ايراني بايد هميشه در بزرگي و سروري باشد. اين آرزوي همه عمرم بوده است. وقتي پا در رکاب اسب مي نهي بر بال تاريخ سوار شده اي شمشير و عمل تو ماندگار مي شود. چون هزاران فرزند به دنيا نيامده اين سرزمين آزادي اشان را از بازوان و انديشه ما مي خواهند. پس با عمل خود مي آموزانيم که پدرانشان نسبت به آينده آنان بي تفاوت نبوده اند، و آنان خواهند آموخت آزادي اشان را به هيچ قيمت و بهايي نفروشند. خردمندان و دانشمندان سرزمينم، آزادي اراضي کشور با سپاه من و تربيت نسلهاي آينده با شما. اگر سخن شما مردم را آگاهي بخشد ديگر نيازي به شمشير نادرها نخواهد بود. از دشمن بزرگ نبايد ترسيد اما بايد از صوفي منشي جوانان واهمه داشت. جواني که از آرمانهاي بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نيست بلکه باري به دوش هموطنانش است. فتح هند افتخاری نبود برای من. دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند. اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم، که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود. لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم. برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم، بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم.
مردم داری، برادر ِ من، کار سختیه، دست کم برای من. از وقتی بچه بودم یادمه تو کوچه، تو مدرسه، حتی تو دانشگاه و پادگان، همیشه دوستانی داشتم که من مطلقا بهترین دوستشون بودم. این سینه پر از درد و دلشونه. چه "رازهای مگو" که این گوشها نشنیدن؛ اما هیچ کدوم از دوستنانم رو برای خودم نگه نداشتم. مازیار، رفیق روزای دبستانم تو خیابون گرگان، که از همون سال دوم دبستان ازش بی خبرم. ایمان، همشاگردی دوستداشتیم در دبیرستان. محمود، دوستی که مثلش کم پیدا میشه. دوستان دانشگاهم که مثل برادر هستند برام. خیلی ها و خیلی ها ... و الان من تنهام. خودم و خودم. آه ... آه از این دردی که تو سینه میریزه ...
به قول روانشناسها : "روان رنجور". به قول بعضیا : "آنرمال". به قول معروف : "دیوونه". شیفته ی رنگ سیاهم. شب و تاریکی و تنهایی رو دوست دارم. همیشه تو خیالاتم، توی خونه ی رویاهام یه اتاق دارم که کاملا سیاهه. هیچ روزن و پنجره ای هم نداره. وقتی در بسته میشه همه جا تاریکی مطلق و سکوت محضه. تو اون اتاق یک تخت یکنفره وجود داره که بسترش سخته. یعنی از پر قو نیست، مثل وقتی که آدم رو فرش دراز میکشه. و یک ساعت زنگ دار که منرو از این خلوت جدا کنه.
از "من" در نوشته هام زیاد استفاده می کنم. گاهی مجبور میشم در بازنگری نوشته هام چندین بار "من" رو حذف کنم و به جاش ضمیر بذارم. علتش اینه که فقط "من" رو دارم، خودمو؛ نیچه به اعتراض میگه : همسایه دوستی ِ شما به خاطر بیگانگی با خودتونه. میگه چون با خودتون بیگانه اید به دیگران پناه میبرد، دیگر دوستید. آیا من نماد عکس این ماجرا نیستم؟ "هیچ چیزرو بیشتر از خودم دوست ندارم." شاید این جمله ظاهر زشتی داشته باشه ولی دقیقا سرشت زندگی منه. برای همین هم تنهام، هر چیزی بهایی داره ...
یادش به خیر، مفهومی بود به نام "حریم". این حریم برای من خیلی مهم بود، الان هم هست البته. شاید برای همین اسم این وبلاگو گذاشتم "محرمانه". چون حرفاییس از درون حریم. وقتی تو تلوزیون نشون میده دوربین از سطح آب به درون آب میره، مفهوم حریم به قوی ترین شکل برام تداعی میشه. دنیای زیر آب، یه دنیای دیگست. هرچه عمیقتر فرو بری بیشتر به من نزدیک میشی. من در عمیقترین، تاریکترین و ساکت ترین نقطه نشسته ام.

چندوقت پیش فیلمی دیدم به نام Modigliani. زندگی هنرمندی به همین اسم. اونقدر نقاط مشترک با شخصیت این کاراکتر در خودم حس کردم که انگار دارم زندگی خودم رو میبینم در یک مقطع زمانی دیگه. عشقش، زندگیش، مستیش، نقاشی هاش و مرگش.
معمولا آدم آرومی هستم، ضربه باید خیلی عمیق باشه، کارد باید استخونمو لمس کنه تا عصبی بشم، اما وقتی این اتفاق بیوفته غیر قابل کنترل میشم. مثل فوران یک آتشفشان. اما حقیقت اینه که باز هم آنچه بروز میدم یک هزارم خشم منه، این روانمه که در درون سر به دیوار میکوبه و فشار درون ریز میشه، مثل همیشه.
بیچاره کسی که می خواد با من زندگی کنه. دلم براش میسوزه، زندگیش به پای من حدر میشه. من آدم سطحی و بی ریشه ای نیستم، به خاطر همین رسوخ و تاثیر در من سخته. میگن یک آدم خنثی هستم، حالات درونیم خیلی در ظاهرم نمود پیدا نمیکنه اما حقیقت اینه که نه بی احساسم و نه خنثی. خیلی وقت ها از یک صحنه، از یک جمله، یک اتفاق ساده اشک تو چشمام جمع میشه بدون اینکه کسی متوجه بشه.
زن؛ زن را دوست میدارم. آنگونه که هست و اینگونه :
روحش قرین شادی و عطراگین از نشاط، شاید در سایه اش طراوتی در جانم وزیدن گیرد. شیطنت ها و بر پنجه از این سو به آن سو پریدن هایش را دوست دارم. زن را مطیع میخواهم، نه از برای اینکه کنیزم گردد. از آن جهت که شایسته گردد تا من مطیعش باشم. تا به تمامی از آنِ او گردم. تا آرام به ژرفنای حریمم راهش دهم. بیزارم از زنی که هرکس را می پذیرد. حتی به لبخندی، به مهری، به نگاهی. مگر این همان نجابت نیست؟ آهسته سخن گفتن را می پسندم. فریاد زدن یعنی : من حرفی ندارم. حرفش، دردش، خنده اش و اشکش همان اندازه از هرزگی دور باد که بوسه اش، آغوشش، تن اش. حسادتش دوست داشتنیست و شکش ستودنی. عشق را می خوانم از ایندو، عشق را در غیرتم میخوانی ؟ اعتماد، درک و وفا زن را آرامگاه مرد می سازد.
اما ... هیچ کس کامل نیست و من از همه بیشتر. پس باید هر کس را همانگونه که هست بپذیریم، اگر پذیرفتیم. و از خواسته هامان چشم بپوشیم اگر تحقق نیافت، که زندگی اینگونه است ای مرد تنها.
آه از این دردی که تو سینه میریزه ...
در من، "منِ دیگری" خانه دارد. چون همزادی دیرین که هرگز کلامی نمی گوید اما همیشه همراهم است. گاه سربلند و دلیرانه پیشاپیشم گام بر میدارد بی آنکه نظری به پشت اندازد، گویی می داند که بی شک از پسش خواهم آمد. گاه هر قدم را بی هراس بر زمین می کوبم، آگاه از اینکه او پشتیبانی محکم است. گاهی اما دوشادوش یکدیگر گام بر میداریم. برق چشمانش را دوست دارم، من از وجودش دلشاد و او از من خشنود. گاهی بر سر راهم چون کوهی عبور ناپذیر می ایستد که : به خطا آمده ای ! و به خطا رفته ام، خود می دانستم. نیزه ای بلند در دست دارد، چالاک است. روی به فراز دارد وچشمانی که چشمه ی آرامشند. او جنگجوست، شریر است ! من جنگجو هستم، شریرم !
بارها گفته اند : دنیا را نمی توانم تغییر دهم. گفته اند : کاری از دست بر نمی آید. گفته اند : زندگی ام را خواهم باخت اگر تن در ندهم به آنچه هست. اما خود را اهل سازش نمی بینم. همزادم اهل سازش نیست. قلب کوهستان را جستان و خیزان می پیماید و این معنای خوشبختی اوست. لمیدن و دست وپا دراز کردن را تاب نمی آورد. من نیز تاب نمی آورم. او از تبار "آرش" است و من از تبار او ...
«منم آرش، - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ - منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده. مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آمادهٔ دیدار. مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست میگیرم و میافشارمش در چنگ، - دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ...
که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلب تان در رزم! که جامِ کینه از سنگ است. به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است. درین پیکار، در این کار، دل خلقی است درمشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم. کمان کهکشان در دست، کمان داری کمان گیرم. شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم؛ به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر. ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند. زمین میداند این را، آسمانها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینهها بی تاب میزد جوش.
«ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، میآید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیدهٔ خون بار میپاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز میگیرد، به راهم مینشیند، راه میبندد؛ به رویم سرد میخندد؛ به کوه و دره میریزد طنین زهرخندش را، و بازش باز میگیرد. دلم از مرگ بی زار است؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولی، آن دم که ز اندوهان، روانِ زندگی تار است؛ ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است. همان بایستهٔ آزادگی این است. هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش میداند. هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی میگیردم، گه پیش میراند. پیش میآیم. دل و جان را به زیورهای انسانی میآرایم. به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهرهٔ ترس آفرین مرگ خواهم کند.»
دهم تیرماه، جشن تیرگان فرخنده باد
* شعر از سیاوش کسرائی