زرتشت روزی از گرما در زیر انجیر بنی خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده، که ماری در رسید و گردنش را گزید. چنان که زرتشت از درد فریاد کرد. چون دست از چهره برگرفت، مار را دید. مار چشمان زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پيچید و رو در گریز نهاد.
زرتشت گفت: «مرو که هنوز سپاس ات نگفته ام! تو مرا بهنگام از خواب برخیزاندی. من هنوز راهی دراز در پیش دارم.» مار غمین گفت: «راهی چندان در پیش نداری. زهر من کشنده است.» زرتشت لبخندی زد و گفت: «کجا اژدهایی از زهر ماری مرده است! بیا زهرت را باز گیر! تو نه چندان توانگری که آن را به من بخشی.» آن گاه مار دیگر بار بر گردن او افتاد و زخم اش را مکید.
چنین گفت زرتشت
پی نوشت :
اینگونه نوشته ها بیشتر از سطوری که به ظاهر دیده می شود معنی و مفهوم در بر دارند. من نه آنقدر فلسفه می دانم و نه در حدی از شناخت نیچه هستم که بتوانم نظری در مورد نوشته های او صادر کنم اما هر کس در حد توان و اندوخته هایش می تواند برداشت خود را داشته باشد. همانگونه که در کنار نام کتاب «چنین گفت زرتشت» نوشته شده «کتابی برای همه کس و هیچ کس». باری، بخشی از مفاهیمی که از مطلب بالا برداشت می کنم اینگونه است :
ابتدا توجه به اصل و جوهر انسانی. بر خلاف بسیاری از دیدگاه ها که تن (جسم) و این دنیای خاکی (زمین) را به دیده حقارت می نگرند و ریاضت کشی را راه تعالی برگزیده اند، نیچه زمین و جسم انسان را دارای ارزش بسزایی میداند.(۱) به همین خاطر زرتشت از گرما در زیر انجیر می خوابد و خفتنش کاملا انسانیست. اما موضوع خفتن نیست بلکه بهنگام از خواب برخیزیدن است. (۲) حتی مهم نیست چگونه از خواب برخیزیم، با نوازش اندیشه ساز حقیقت، یا نیش گزنده مار. زرتشت از این بیدارباش هر چند از دردش فریاد کشیده بود سپاسگذار است. خود زرتشت همانطور که اشاره می کند یک اژدهاست. او زهراگین ترین نیش ها را بر سنگینترین خواب ها میزند. در نهایت نه تنها زهر کشنده مار بر زرتشت بی اثر است بلکه مار حتی آنقدر توانگر نیست که زرتشت زهرش را بپذیرد.
ما اغلب در خواب تعصب، مست رویاهای شیرینمانیم. بر هم خوردن این خواب برای ما قابل تحمل نیست. اگر پشه ای ما را از خواب برخیزاند نه آنقدر توانگریم که دگربار خود را به خواب نزنیم و نه آنقدر بزرگ که از کوچکی پشه بگذریم. نمونه اش چندی پیش برای خودم اتفاق افتاد. نگارنده ای در وبلاگش اشاره به ماجرای کش دار پاسارگاد کرده بود که چه چیز این بنای سنگی موجب افتخار است ؟ من هم مانند تمام کسانی که تعلق خاطری به این سرزمین کهن دارند از گزش این نیش ها می رنجم، اما آیا این همان گزشی نیست که اهل بیداری را هوشیار می کند؟ این سنگ ها ۲۵۰۰ سال است که بر جای خود استوار است اما ارزش های نهفته در دل این نماد را خود ما روزی ۲۵۰۰ بار با دست خود می شکنیم و لجن مال می کنیم، در حالی که با افتخار ژست سردار سپاه مدافع ارزش ها را گرفته ایم، چه کاریکاتوری !
------------------
(۱) برادران, شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابر زمینی سخن می گویند. اینان زهرپالایند, چه خود بدانند یا ندانند. اینان خوار شمارندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال که زمین از ایشان به ستوه است. پس بهل تا سر خویش گیرند. روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفر گویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین بزرگترین کفران است و اندرونه آن "ناشناختنی" را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوار داشتن والا ترین کار بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و اینسان در اندیشه گریز از تن و زمین بود. وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده بود! و شهوت این روان بی رحمی با خویشتن بود.
چنین گفت زرتشت / فردریش ویلهلم نیچه
(۲) اي انسان، بهوش باش که نيم شبِ ژرف چه مي گويد؟ ديري خفته بودم در خوابي سنگين. اينک از چنين خوابي ژرف بيدار خواهم شد. جهان حقا که ژرف است. ژرفتر از باورِ روز. اندوه هايش نيز عميق اند. اما شادماني ژرفتر از اندوه است.رنج مي گويد برو، بگذر. اما سُروري نيست که جاودانگي نخواهد. جاودانگيِ ژرف را، جاودانگي بسيار ژرف را !
چنین گفت زرتشت / فردریش ویلهلم نیچه