تبليغاتX
محــــــــــرمانه

     


دشمن ِتـان را بیــابیــد و جنــگِ تان را بــرپــا کنیــد. جنگـــی در  راه اندیشه هایتان : و اگر اندیشه هایتان از پای در آمد، باز راستکرداری شما می باید غریو شادی بردارد. انسان چیزیست که بر او چیره می باید شد.
 

 


می خوانم

آرمان و اندیشه
تحقیقات فلسفی
بازیافت نوشته های فلسفی
فلسفه ذهن
فلسفه علم
 

وبگردی

نامه سر گشاده به يك مقام آگاه
پیوند : بی بی مهتاب


آیت الله خزعلی با بیان این جمله برای مادرشان التماس دعا کرد: «اميدواريم روزي غدير جاي نوروز را بگيرد و عيد بزرگ ما شود.»
پیوند : روزنامه شرق


خالی‌بند - بچه که بودیم هر وقت یکی از بروبچه‌ها خالی می‌بست، واسه این که حالش رو بگیریم می‌گفتیم خالی‌بندی مالیات نداره.
پیوند : شما بگید


خداباوری و دعا. یک مطالعه ی موردی، هر چند رقت انگیز، درباره ی معجزه، آزمایش بزرگ دعاست: آیا دعا به بهبود بیماران کمک می کند؟
پیوند : آرمان و اندیشه


پلورالیسم از منظر آیزیا برلین. من به اين نتيجه رسيده ام، همان طور كه تكثر فرهنگ ها و مزاج ها وجود دارد تكثر آرا و عقايد نيز وجود دارد.
پیوند : آرمان و اندیشه


فلسفه چیست ؟ در پاسخ به این سئوال ، هر آشنای فلسفه لحظه درنگ خواهد کرد. عموما چنین سئوالات بنظر بی خطری آنچنان هم که تصور می کنیم معصومانه نیستند...
پیوند : تحقیقات فلسفی


درون آینه - توده ها وقتی به خانه جدید می روند با خود کتاب مقدس و آینه همراه می برند. اگر شیطان و جنی در آن خانه باشد ، با دیدن نام خدا ترسیده و از طریق آینه فرار می کند.
پیوند : مجله‏ی شعر در هنر نويسش


عدالت، عدالت‌ اجتماعی و عملکرد اقتصاد | مفهوم عدالت از دیرباز مورد توجه اندیشمندان بوده و یکی از مفاهیم محوری هرگونه اندیشه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را تشکیل می‌دهد.
پیوند : رستاک


واژه اليتيسم يا نخبه‌گرايي در دانشنامه سياسی چنين تعريف شده است: باور به اين‌كه در هر جامعه يا گروه‌اجتماعي, اقتصادي, سياسي, فرهنگي و جز آن, كس‌ يا كساني به سبب توانمندي‌هاي شخصي‌شان برتر از ديگران‌اند و حق آنهاست كه از امتيازهاي پيشوايي ...
پیوند : گشوده


اهريمن ، و اسطوره‌ی ِ آخر زمان. از منظری که من می‌نگرم ، " آخر‌الزّمان " - آن‌گونه که در اساطير ِ زرتشتی و مسيحی از آن سخن رفته است - ، با ظهور ِ اسلام آغاز می‌شود!
پیوند : فردای ِ روشن


بایگانی

 

 

 RSS 
پست الکترونیک

POWERED BY
BLOGFA.COM


DESIGN
ED BY
بهـــــــراد

بازديد :

 

 
 

 

پنجشنبه 1385/09/30

موضوع: فرهنگ و اجتماع | لینک | 1:30 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

جمعه 1385/09/24

 

فتاده تخته سنگ آنسوي‌تر، انگار کوهي بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يکديگر پيوسته، ليک از پاي،
و با زنجير.
اگر دل مي‌کشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي‌توانستي خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود.
                                                            [ تا زنجير.

          ***
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان،
و يا آوايي از جايي، کجا؟ هرگز نپرسيدم.
چنين مي‌گفت:
- « فتاده تخته سنگ آنسوي، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت...»
چنين مي گفت چندين بار
صدا، وآنگاه چون موجي که بگريزد زخود در خامشي
                                                         [ مي‌خفت.
و ما چيزي نمي گفتيم.
و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم.
پس از آن نيز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهي
گروهي شک و پرسش ايستاده بود.

           ***
شبي که لعنت از مهتاب مي‌باريد،
و پاهامان ورم مي‌کرد و مي‌خاريد،
يکي از ما که زنجيرش کمي سنگينتر از ما بود،

          [ لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: «بايد رفت»
و ما با خستگي گفتيم: «لعنت بيش بادا

                                   [ گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي که تخته سنگ آنجا بود.
يکي از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند
 - «کسي راز مرا داند
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتي بيگانه اين راز غبارآلود را
                              [ مثل دعايي زير لب تکرار مي‌کرديم.
و شب شط جليلي بود پرمهتاب.

          ***                      
هلا، يک...دو...سه...ديگر بار
هلا، يک، دو، سه، ديگر بار.
عرقريزان، عزا، دشنام – گاهي گريه هم کرديم.
هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار.
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.
و ما با آشناتر لذتي، هم خسته هم خوشحال،
ز شوق و شور مالامال.

          ***
يکي از ما که زنجيرش سبک‌تر بود،
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت.
خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
( و ما بي‌تاب)
لبش را با زبان تر کرد (ما نيز آنچنان کرديم)
و ساکت ماند. 
نگاهي کرد سوي ما و ساکن ماند.
دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد.
نگاهش را ربوده بودناپيداي دوري، ما خروشيديم:
- «بخوان!» او همچنان خاموش.
- «براي ما بخوان!» خيره به ما ساکت نگا مي‌کرد،
پس از لختي
در اثنايي که زنجيرش صدا مي‌کرد، 
فرود آمد. گرفتيمش که پنداري که مي‌‌افتاد.
نشانديمش.    
به دست ما و دست خويش لعنت کرد.
- «چه خواندي، هان؟»
                            [ مکيد آب دهانش را و گفت آرام: 
- « نوشته بود
همان،
کسي راز مرا داند،
که از اين رو به آن رويم بگرداند.»

             ***
نشستيم
و     
به مهتاب و شب روشن نگه کرديم.
و شب شط عليلي بود.

                                      (م. امید)   تهران، خرداد 1340

موضوع: | لینک | 11:58 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پنجشنبه 1385/09/23

 

ماجرا بر می گردد به گذشته های بسیار دور، دوران ماقبل تاریخ، بیش از 3500 سال پیش. هنگامی که اجداد آریایی ما هنوز به فلات ایران مهاجرت نکرده بودند و در سرزمین های سرد سیر شمالی ساکن بودند. عصر اساطیر، عصری که انسان نخستین گام ها را در عالم شناخت بر میداشت. آنجا که افسانه های خلقت، خود خلق شدند. زمانی که بشر در پی آگاهی از آغاز و اصل جهان و خویش است و اساطیری پر رمز و راز آهسته اهسته پا به عرصه وجود می گذارند. باور هایی که ریشه در نوع معیشت و شیوه زندگی مردمانش دارد و خود سرنوشتِ باورها و اعتقادات میلیاردها انسان را در طی هزاران سال رقم میزند. در آن زمان قومی که امروز به نام آریایی می شناسیم و ساکن فلات ایران شدند به همراه نژاد هند-اروپایی، در کنار هم در شرایط نه چندان مساعد شمالی زندگی می کردند. این دو قوم که اساسا قبل از مهاجرت به سرزمین های جنوبی یکی بودند، باورهای مشترکی داشتند که تاثیر آن بعد ها و تا به امروز در تمام اعتقادات به نوعی دیده می شود و از این رو بسیار حائز اهمیت است.شاید زروانیسم از قدیمی ترین این اعتقادات است. در این باره میخوانیم : « وقتی هیچ نبود، نه آسمان نه زمین و نه هیچ چیز دیگر، موجودی بود که او را زروان می نامیدند و بخت و فر هم نامیده می شود. زروان با همه ی بزرگی که داشت چیزی خلق نکرده بود تا او را خالق بنامند. او اراده کرد پسری داشته باشد تا جهان را خلق کند و به همین منظور فدیه داد و نیایش کرد تا نطفه ی هرمز در پیکرش بسته شود و بعد از هزار سال این فرزند به دنیا بیاید. بعد از گذشتن هفت صد سال، زروان در این که تلاش اش ثمربخش باشد، تردید کرد و در اثر این شک، نطفه ی اهریمن در بدن اش پدید آمد. او بعد از آن که از وجود فرزند دوم آگاهی یافت با خودش عهد کرد که پادشاهی عالم را به اولین فرزندی که در برابر دیده گان اش قرار گرفت بسپارد و این عهد را به این علت کرد که می دانست هرمز به راه خروج(یعنی دهانه ی زهدان)نزدیک تر است. اما اهریمن با آگاه شده از پیمان پدر، دیواره ی شکم را درید و قبل از هرمز در برابر زروان ایستاد. زروان پرسید:«تو کیستی؟» و اهریمن جواب داد:«فرزند تو.» زروان گفت: «پسر من نورانی و خوش بوست، اما تو تیره و بدبو هستی.» در طی این گفت و گو هرمز به طور طبیعی زاییده شد و در برابر پدر ایستاد. زروان او را شناخت، شاخه چوبی را که طی سال های نیایش در دست داشت، به او داد و گفت: «تاکنون من برای تو نیایش کردم و حال نوبت تو است که این کار را برای من انجام دهی.» اهریمن بعد از شنیدن این سخن گفت: «مگر تو عهد نکردی که پادشاهی عالم را به اولین فرزندت بدهی؟» زروان که پایبند به پیمان بود گفت: «پادشاهی عالم را برای نُه هزار سال به تو می دهم، اما هرمز در مرتبه ای بالاتر از تو قرار دارد و پادشاهی ابدی از آن اوست.» بعد زروان آز را از نیروی خود، اما از جنس تار و  پود اهریمن ساخت و آن را به صورت خرقه یا ابزار کار به اهریمن داد...» (جای پای زروان - هوشنگ دولت آبادی) به این افسانه بعد ها باز خواهیم گشت.

در گیری های گاه و بیگاه بر سر تصاحب منابع غذایی و چراگاه در نهایت باعث شد نوعی دوگانگی در اعتقادات مشترک آنها پیش آید. یعنی نبرد قومی به جنگ بین خدایان مورد احترام دو قبیله  کشیده شد، بطوری که هر قوم در کنار یاری جستن از خدای قوم خویش برای پیروزی، خدای قوم مقابل را لعن و نفرین کرده و به این ترتیب از او یک «ضد خدا» ساخته می شود. دیوا و اسورا(اهورا) را میتوان این دو خدای عمده دانست. دیوا هنوز در نزد هندیان مورد احترام است اما برای ما ایرانیان نماد بدیست. ]دیو در کتاب مقدس اوستاdaeva ( دئوه ) و در پهلوی ساسانیک dev (دیو)و در زبان سانسکریت deva(دیوا) در زبان یونانی zeus (زئوس) و لاتین deus (دیوس)و فرانسوی dive (دیو) همه یک ریشه دارند(استادپورداود-شیت ها ج1-ص29)[ همچنین واژه Devil  به معنای شیطان، و واژه theism (دئیسم) به معنی خدا باوری از همین ریشه است که شکل معکوس آن Atheism به مفهوم عدم باورمندی به خدا امروزه بسیار کاربرد دارد.

در مرحله بعد باید توجه زیادی به آیین مهر (میترائیسم) داشت. این آیین طی سالهای با مجموعه باورهای اساطیرش در ایران، آسیای صغیر و بخشی از اروپا رواج پیدا کرد. بررسی آیین مهر در این مجال نمی گنجد، فقط به عنوان نمونه چند مورد از باور ها و سننی که بعدها با جامه ای نو جلوه گر شدند را برای نمونه نام برده و در جای مناسبتر در موردشان توضیح خواهم داد. روز زایش مهر (شب یلدا)، شام آخر، عروج میترا، رستاخیز، نشان مقدس صلیب که نماد عناصر چهارگانه بوده، غسل تعمید، بسیاری دیگر از این دسته اند.

اما زرتشت، پیامبر ایرانی با گزینش خرد و خیر اندیشی توانست آیین مهر را در مسیر تکامل تداوم بخشد. در باور زرتشتان میخوانیم اهورا و اهرمن برادران دوقلویی هستند (رجوع باور های زروانی) که یکی مظهر روشنی و پاکی و دیگری نماد سیاهی و پلشتی است. زرتشت جهان را عرصه مبارزه این دو معرفی کرد که در این نبرد خیر و شر دیوان مدد رسان اهریمن و فرشتگان یاری بخش اهورا. این نگرش از آنجا حائز اهمیت است که بعدها سرلوحه تمام مبارزات و کشمکش های بین خیر و شر شد. از زرتشت با نشانه ای برای رجوع دوباره می گذرزیم، فلسفه ی موعود نجات بخش. بر اساس باور زرتشتیان موعودی به نام سوشيانت در نهایت به دنیا می آید و اهورا مزدا را برای پیروزی نهایی بر اهرمن و برقراری روشنی و پاکی در جهان کمک می کند. اما زایش سوشيانت هم افسانه ای شنیدنی دارد. بر اساس نوشته ها، نطفه زرتشت در دریاچه هامون توسط ناهید فرشته آب نگهداری می شود. دختری باکره در آن شنا کرده و آبستن می شود. از یاد نبریم که زرتشت قرن ها پیش از میلاد مسیح می زیسته.

واقعه بزرگی در  حدود 500 سال پیش از میلاد رخ می دهد که دانستنش در فهم روند داستان راهگشاست. کوروش بزرگ، شاه پارسی بابل را مقتدرانه و بدون خونریزی فتح می کند. در آنجا پیامی از خود صادر کرد که طنینش در سراسر تاریخ تا به امروز شنیدنیست. اما قسمتی از آن که مورد توجه بحث ماست آزاد سازی یهودیان از زندان های بابل است که اهمیت فراروان دارد. در کتاب عهد عتیق (تورات) در مورد کوروش می خوانیم : خداوند درباره مسیح خویش کوروش می گوید که دست راست او را گرفتم تا به حضور وی، امت ها را مغلوب سازم و کمر پادشاهان را بگشایم و درها با حضور وی مفتوح و دروازه های دیگر بسته شود. (تورات اشعیاء نبی باب45،بند1) اینجاست که یهودیان با تفکر میترایی و زرتشتی آشنا می شوند تا 500 سال بعد این آمیختگی در ظهور عیسی مسیح جلوه کند.

تولد مسیح از مریم باکره، شام آخر و عروجش اکنون برای ما معنی آشنایی دارد. اما 340 سال بعد از میلاد مسیح در روم آیین مهر رواج بسیار داشته. در آن زمان رومیان در حال نبردهای کش دار خود با ایران بودند و این نزدیکی بین باور های مذهبی که به نفع رومیان نبود باعث شد كنستانتين حاکم رم، به یکباره دستور ممنوعین آیین مهر و ترویج مسیحیت را صادر نماید، بطوری که هنوز هم رم مرکزیت مذهبی از نظر مسیحیت دارد. به این ترتیب بار دیگر باور های میترایی جلوه ای دیگر به خود می گیرد. مثلا  Sundayیا روز خورشید، به روز عبادت مسیحیان تبدیل گشت. پاپ ژول اول در سال ۳۵۴ ميلادى روز ۲۵ دسامبر که نزد ایرانیان روز زایش مهر (شب یلدا) شناخته می شد را به عنوان روز تولد مسيح اعلام نمود. حتی امروزه  كلاه مخصوص پاپ، ميتر (ميترا) خوانده مى شود. و بسیاری دیگر از این دست. در نهایت هنگامی که اسلام به ایران آمد هم به سرعت در جوهر باور های ایرانی حل شد و در قالب عرفان و تصوف جلوه کرد.

این،تنها گذری برق آسا بود از گذشته تا به امروز.

 

با سپاس از دوستانی که من را به اصلاح و تکمیل این نوشته ترغیب کردند.

موضوع: فلسفه | لینک | 4:2 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پنجشنبه 1385/09/23

مغز ؛ ۷۸ درصد آب، ۱۰ درصد چربی، ۸ درصد پروتئین و مخلفات، جمعا به وزن 1400 گرم. تنها سامانه ای که تلاش می کند خود و هستی را بشناسد. جایگاه آگاهی، هوش، اندیشه، هنر، احساس، عشق و خرد. در گستره بی کران اندیشه هر چه فروتر روی لذت انسان بودن را بیشتر خواهی چشید. اما در ژرف ترین عرصه ها چند پرسش راز گونه خواهیم یافت که حکایت از ریشه و اصل دارد. چیستی و چرایی جهان را هدف میگیرد، جایگاه انسان را در این هستی می جوید و در پی یافتن هدف زندگیست. بشر در هر دوره از زمان به قدر دانش، به تناسب درک و به مدد ذوقش در پی یافتن پاسخ بوده. اما از آنجا که راه حقیقت، شناخت است و چراغش علم، بیهوده نیست که بشر در هزاره های گذشته راه به بی راهه های خوش خط و خال وهم و خیال برده است.

آنان  که  محيط   فضل  و  آداب   شدند             در  جمع   کمال  شمع   اصحاب   شدند
ره  زين  شب  تاريک  نبردند  به  روز                  گفتند   فسانه ای   و   در  خواب   شدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه         چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

و عذرشان پذیرفتنیست. اما عذر ما چطور ؟ اکنون کور سوی علم، پرتویی خیره کننده و عالم تاب گرفته آیا وقت دل کندن از رویا ها نیست؟ آیا نه آنقدر توانگریم که با واقعیت سر کنیم ؟ یا دست کم افسانه ای نو از خود به یادگار گذاریم ؟ شور بختانه این خوابِ کهن سنگینتر از آن شده که با تلنگری به هوشیاری رسد. از آن گذشته، خواب را برخیزاندن چه آسان، اما آنکه خود را به خواب زده...

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

 

وهمیست لطیف و دلنشیم اما، کار ماست شناسایی راز گل سرخ، که انسان زاده شدن، دشواریِ همین وظیفه است.

 

موضوع: عمومی | لینک | 9:58 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

سه شنبه 1385/09/21

سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلى‌ درکاليفرنيا به نظرم نکات جالب زیادی داره. بدون هیچ توضیحی متن این سخنرانی و دفاعیه ای که بعدها به دنبال جنجال هایی که این سخنرانی برپاکرد توسط خود شاملو منتشر شد را در قسمت ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
موضوع: عمومی | لینک | 12:7 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

یکشنبه 1385/09/19

زرتشت روزی از گرما در زیر انجیر بنی خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده، که ماری در رسید و گردنش را گزید. چنان که زرتشت از درد فریاد کرد. چون دست از چهره برگرفت، مار را دید. مار چشمان زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پيچید و رو در گریز نهاد.
زرتشت گفت: «مرو که هنوز سپاس ات نگفته ام! تو مرا بهنگام از خواب برخیزاندی. من هنوز راهی دراز در پیش دارم.» مار غمین گفت: «راهی چندان در پیش نداری. زهر من کشنده است.» زرتشت لبخندی زد و گفت: «کجا اژدهایی از زهر ماری مرده است! بیا زهرت را باز گیر! تو نه چندان توانگری که آن را به من بخشی.» آن گاه مار دیگر بار بر گردن او افتاد و زخم اش را مکید.

چنین گفت زرتشت

 


پی نوشت :

اینگونه نوشته ها بیشتر از سطوری که به ظاهر دیده می شود معنی و مفهوم در بر دارند. من نه آنقدر فلسفه می دانم و نه در حدی از شناخت نیچه هستم که بتوانم نظری در مورد نوشته های او صادر کنم اما هر کس در حد توان و اندوخته هایش می تواند برداشت خود را داشته باشد. همانگونه که در کنار نام کتاب «چنین گفت زرتشت» نوشته شده «کتابی برای همه کس و هیچ کس». باری، بخشی از مفاهیمی که از مطلب بالا برداشت می کنم اینگونه است :

ابتدا توجه به اصل و جوهر انسانی. بر خلاف بسیاری از دیدگاه ها که تن (جسم) و این دنیای خاکی (زمین) را به دیده حقارت می نگرند و ریاضت کشی را راه تعالی برگزیده اند، نیچه زمین و جسم انسان را دارای ارزش بسزایی میداند.(۱) به همین خاطر زرتشت از گرما در زیر انجیر می خوابد و خفتنش کاملا انسانیست. اما موضوع خفتن نیست بلکه بهنگام از خواب برخیزیدن است. (۲) حتی مهم نیست چگونه از خواب برخیزیم، با نوازش اندیشه ساز حقیقت، یا نیش گزنده مار. زرتشت از این بیدارباش هر چند از دردش فریاد کشیده بود سپاسگذار است. خود زرتشت همانطور که اشاره می کند یک اژدهاست. او زهراگین ترین نیش ها را بر سنگینترین خواب ها میزند. در نهایت نه تنها زهر کشنده مار بر زرتشت بی اثر است بلکه مار حتی آنقدر توانگر نیست که زرتشت زهرش را بپذیرد.

ما اغلب در خواب تعصب، مست رویاهای شیرینمانیم. بر هم خوردن این خواب برای ما قابل تحمل نیست. اگر پشه ای ما را از خواب برخیزاند نه آنقدر  توانگریم که دگربار خود را به خواب نزنیم و نه آنقدر بزرگ که از کوچکی پشه بگذریم. نمونه اش چندی پیش برای خودم اتفاق افتاد. نگارنده ای در وبلاگش اشاره به ماجرای کش دار پاسارگاد کرده بود که چه چیز این بنای سنگی موجب افتخار است ؟ من هم مانند تمام کسانی که تعلق خاطری به این سرزمین کهن دارند از گزش این نیش ها می رنجم، اما آیا این همان گزشی نیست که اهل بیداری را هوشیار می کند؟ این سنگ ها ۲۵۰۰ سال است که بر جای خود استوار است اما ارزش های نهفته در دل این نماد را خود ما روزی ۲۵۰۰ بار با دست خود می شکنیم و لجن مال می کنیم، در حالی که با افتخار ژست سردار سپاه مدافع ارزش ها را گرفته ایم، چه کاریکاتوری !

 ------------------
(۱) برادران, شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابر زمینی سخن می گویند. اینان زهرپالایند, چه خود بدانند یا ندانند. اینان خوار شمارندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال که زمین از ایشان به ستوه است. پس بهل تا سر خویش گیرند. روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفر گویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین بزرگترین کفران است و اندرونه آن "ناشناختنی" را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوار داشتن والا ترین کار بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و اینسان در اندیشه گریز از تن و زمین بود. وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده بود! و شهوت این روان بی رحمی با خویشتن بود.
چنین گفت زرتشت / فردریش ویلهلم نیچه

(۲) اي انسان، بهوش باش که نيم شبِ ژرف چه مي گويد؟ ديري خفته بودم در خوابي سنگين. اينک از چنين خوابي ژرف بيدار خواهم شد. جهان حقا که ژرف است. ژرفتر از باورِ روز. اندوه هايش نيز عميق اند. اما شادماني ژرفتر از اندوه است.رنج مي گويد برو، بگذر. اما سُروري نيست که جاودانگي نخواهد. جاودانگيِ ژرف را، جاودانگي بسيار ژرف را !
چنین گفت زرتشت / فردریش ویلهلم نیچه

موضوع: فلسفه | لینک | 1:56 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

یکشنبه 1385/09/19

در بررسی موضوعات مختلف، یک روش و زاویه دید خاص هست که شخصا علاقه زیادی به آن دارم، بررسی موضوع از ریشه ای ترین سطح. اینکه یک موجودیت از کجا و بر اساس چه نیازی ظاهر شده. این روش در عمل شیوه ی مرسومی نیست اما همیشه دیدگاه عمیقی نسبت به موضوع برای من داشته. میهن (وطن)، ملیت، عرق ملی، وطن دوستی، میهن پرستی و واژه هایی مثل این همیشه در  حاشیه تاریک سایه سوالات بی پاسخ ذهنم خاک خورده است. همه ما گاهی بر موج واژه های خوش طنین اینچنینی سوار شده ایم، اما آیا در همین امواج غرق نشده ایم؟ حتما زنی سیاه پوش و سیاه بخت، با بچه ای در آغوش، با لباس کهنه و کثیف را در گوشه خیابان را دیده ایم. از کنار این صحنه نمی توان به سادگی گذشت. اغلب ما  با جاگذاشتن یک اسکناس از آنجا دور می شویم (کاری که من هیچ گاه نکردم). اسمش این است : کمک به همنوع، یاری به نیازمند، دستگیری از مستمند. اما مفهومش چیزی نیست جز ارضاء حس ترحم، چشم بر واقعیت بستن، وجدان را فریفتن. و حاصلش : اسکناسی که به ما نئشگی انسانیت می بخشد و به زن حقارت و زجر زنده ماندن بیشتر. در خیلی از موارد چنین اتفاقاتی می افتد بی آنکه ما متوجه باشیم.
مگر ما ادعای وطن پرستی نمی کنیم ؟ مگر به ایرانی بودن افتخار نمی کنیم ؟ مگر عرق ملی نداریم ؟ پس به این سوال ساده پاسخ بدهیم : وطن چیست ؟ وطن را تعریف کنید.
آیا وطن جاییست که در آن متولد شده ایم. یا جایی که در آن مدت نسبتا زیادی زندگی کرده ایم. یا هر جا که احساس غربت نکنیم. یا آنجا که اجداد ما سکونت داشتند. یا تنها جاییست که در آن مونسی هست. یا بقول آذر نفیسی نویسنده ایرانی و مدرس دانشگاه جان هاپگینز آمریکا " آيا وطن جايی است که شما در آن متولد می شويد، يا جايی است که ارزش هايی که بدان عشق می ورزيد محترم شمرده می شود؟ " وسعت وطن چقدر می تواند باشد؟ یک شهر ؟ یک قوم و نژاد ؟ یک کشور ؟ آیا مرزهای سیاسی حدود وطن را مشخص می کند؟ اعراب همه ایران را گرفتند، اقوام ترک سالها حاکم ایران بودند، مغول ها نسل کشی کردند و ما اکنون یا بازماندگان این مهاجمانیم یا مهاجریم. چطور خود را ایرانی، وطنمان را ایران می دانیم ؟ بگذریم از اینکه خود آریایی ها از سرزمین های شمالی مهاجرت کرده بودند.
پس وطن موضوعی عمیقتر و قابل تامل تر از آنست که بنظر می آید و نیازمند تفکر و شناخت کافیست.  اینجاست که محتاجیم به آن دید ریشه ای و درک عمیق. به ساده ترین شکل، همزبانی، خویشاوندی و استفاده ی اشتراکی از ابزار و فرصت های امرار معاش و مالکیت آنها و وابستگی های اقتصادی، وجه اشتراک اعضای قبایل نخستین بود، بستر مکانی این اجتماعات وطن نام گرفت. پس وطن محدوده ی جغرافیایی خاص و غیر قابل تغییر نیست، بلکه آن وابستگی های روانی و اجتماعی که در محدوده مکانی مشخص به انسان القا می گردد است که مفهوم وطن را پدیدار می سازد. با این اوصاف نمی توان جایی را مشخصا وطن نامید چون این وابستگی های روانی - اجتماعی در سطوح مختلف با شدت و ضعف در جوامع گوناگون پاسخ داده می شود. چون به هر حال بسیاری از این نیازها در همه انسان ها مشترک است. این موضوع را هر چه بیشتر پیگیری کنیم ماننده ریشه یک درخت گسترده می گردد. شاید دو شاخه اصلی آن را ملی‌گرایی (ناسیونالیسم) و جهان‌وطنی (انترناسیونالیسم) تشکیل بدهد که آخری با مفهوم جهانی سازی نیز همراه شده است. این دو ایده ی متضاد هر دو، یک دو جین دلیل و برهان قاطع برای اثبات و تایید دیدگاه خود ارائه میدهند و هر کدام دیگری را محکوم می کنند. ملی گرایان، جهان‌وطن ها را وابسته ی نظام های سرمایه داری و کمونیستی می نامند و جهان‌وطنی ها، ملی گرایی را ایده ای عقب مانده می دانند که با جدا سازی مردم بر اساس معیار های قومی و نژادی یا مرز های جغرافیایی مانع پیشرفت و تحقق رفاه و صلح جهانی است. بنظر مفاهیمی چون فرهنگ جهانی و شهروند جهانی رفته رفته جا پای خود را محکم می کنند. تشکیل سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا و تصمیم اقتصادی آن (واحد پول مشترک) و صدها اقدام ریز و درشت دیگر حاکی از این واقعیت است که جوامع در خیزشی آرام و خاموش به سوی جهانی شدن گام بر می دارند.
و ما همچنان با جهل خود سردار جبهه های مختلفی هستیم که هر کدام هزاران سیاهی لشگر حقیر مانند ما دارند.

موضوع: فرهنگ و اجتماع | لینک | 10:18 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

سه شنبه 1385/09/14

تکامل (یا فرگشت) را اینگونه تعریف میکنند «هرگونه روند رویش یا گسترش که با تحول و دیگرگونی همراه است.» البته نباید فراموش کنیم که تکامل الزاما رو به تعالی نیست. گرچه توافق بر سر مصادیق تعالی خود کشاکشیست دنباله دار. اما لازمه ی تکامل، تحول است. یک نظام فکری جزء، مانند اندیشه ورزی یک انسان بطور مستقل ، قطعا بدون دانسته هایش بی ارزش خواهد بود. در ماشین حسابی که هرگز  داده ای به آن وارد نگردد، پردازشی صورت نمی پذیرد گرچه توان پردازشی موجود است. در حوزه ی اندیشه نیز تفکر هر اندازه دقیق و عمیق باشد با پشتوانه ای از داده های اندک، سطحی و اشتباه هرگز نتیجه قابل توجهی در بر نخواهد داشت. پس باید آموخت و دانست تا فهمید و به تکامل رسید.

در نظام اعتقادی سنتی اغلب، میزان تعصب نسبت مستقیمی با  جهل دارد. در میان میلیون ها نفر از پیروان ادیان کهن، بنظر بیش از 99 درصد حتی اطلاعات کافی در مورد مکتبی که به آن منتسب هستند ندارند، چه رسد به مکاتب دیگر موجود. در کشور ما طبق آمار منتشره 98 درصد از مردم مسلمان و 89 در صد شیعه هستند. این فراگیری و کثرت پیروان یک مکتب اعتقادی در منطقه جغرافیایی خاص اغلب باعث ایجاد حس اطمینان کاذب در فرد می گردد بطوری که بیشتر هموطنان مسلمان در مسائل مذهبی افرادی معتقد و در بحث های اعتقادی، متعصب ظاهر می شوند، در حالی که به جرات می توان گفت حتی 10 درصد از آنها معنی قرآن را نخوانده اند. ضمن اینکه همین حس اطمینان که از تصور فراگیری یک عقیده حاصل میشود نیز تکیه گاه محکمی نیست. 90 درصد مسلمانان اهل تسنن هستند و 10 درصد باقیمانده را فرقه های تشیع، تصوف، جعفری، شافعی، حنفی ، مالکی، حنبلی، امامیه، اسماعیلیه، اشاعره، معتزله، مرجئه، خوارج و ... تشکیل میدهند. و این در حالیست که سهم اسلام از اعتقادات مردم جهان تنها 21 درصد است. گویی زبانزد "کافر همه را به کیش خود پندارد" بیش از حد تصور به واقعیت نزدیک است. در کشور ما به دلیل سانسور شدید و بمباران های بی امان اعتقادی حتی تصور وجود تفکری متفاوت با آنچه ما به آن معتقدیم، محال است. غافل از اینکه 100 ها نوع مکتب فکری و فلسفی وجود دارد که حتی نامشان را نیز نشنیده ایم. مانند : اهل حق، بابی‌گری، بهائی‌گری، بوداگرایی، جائین‌گرایی، دائوگرایی، دانش‌شناسی (ساینتولوژی)، دروزگرایی، آیین ذن، راستافاری‌گرایی، مزدیسنا/دین زرتشت، سیک‌گرایی، شیطان‌پرستی، کیش کنفوسیوس، مانی‌گری، مهرپرستی، مورمونیسم، هندوگرایی، ویکا، یزیدیان، یهودیگری، اثبات‌گرایی منطقی، اثبات‌گرایی، آرمانگرایی، افلاطونگرایی نو، افلاطونگرایی، انسانگرایی، پدیدارشناسی، پساساختارگرایی، پوچ‌گرایی، تجربه‌گرایی، جبرگرایی، خردگرایی، رواقی‌گری، ساختارشکنی، ساختارگرایی، سودمندگرایی، شک‌گرایی، فراانسان‌باوری، فلسفه اصلاحگرا، پیشاسُقراطی، فلسفه تحلیلی، فلسفه زبان متعارف، پسانوین، کاربردگرایی، ماتریالیسم دیالکتیک، مادی‌گرایی، مُدَرسی‌گری، نسبی‌گرایی، نظریه انتقادی، هرمنوتیک، هستی‌گرایی، هگلی‌گرایی و ...

موضوع: عمومی | لینک | 8:12 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پیشتر نوشته ام

میر حسین
ببین احاطه کرده است عدد ذهن خلق را
این باسه ما دل نمی شه
آرام نگیریم
آمار
زبان حال
آی آدم ها
سال انسجام هم گذشت ...
مرشد و پیر
نو شد، نو شو
محـــــرمانه
آیا معتقد به وجود روح هستید ؟
چارلی چاپلین
ارزش ها
ما لعبتگانیم - 1
یاد ایامی ...
متافیزیک، جهل، خدا
مدونا
زندگی
جهان سوم
آگهی خرید
محتوا، معنا
مرتضی محیط
یک سوزن به خود
من خود به چشم خویشتن
می دانم، می دانم، می دانم
شرح ماوقع
یادداشتی برای خودم
دلم عجیب گرفته
کتاب: وقتی نیچه گریست

 

بایگانی ماهیانه

خرداد 1388
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
 

آرشیو موضوعی

فرهنگ و اجتماع
فلسفه
عمومی
خواندنی
تاریخ و اسطوره
اندیشه
روزنوشت
قالب وبلاگ
خبر
طنازی
کتاب
شخصی