داشتم فکر میکردم باید همه آنانی را که آرمانی می اندیشند از صحنه روزگار پاک کرد تا جهان جایگاه واقعگرایان شود؛ خیلی زود دریافتم که این خود نهایت آرمانگراییست. زندگی خواستن است، نه داشتن.
از الگوهای اجتماعی، از سنت های قومی احمقانه بیزارم، از رضا و تسلیم. از دین. بند های اسارت را باید درید. در آسمان هیچ دانای پیری ننشسته. " آن جا تو را کسي به انتظار نيست. نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان کافورينه به کف، نه عفريتان آتشينگاوسر به مشت، نه شيطان بهتانخورده با کلاه ِ بوقيي منگولهدارش، نه ملغمهي بيقانون ِ مطلقهاي ِ مُتنافي... "
---------------------------------------
پی نوشت :
"the same is true of grand politics. A new creation in particular—the new Reich, for example—needs enemies more than friends: in opposition alone does it feel itself necessary, in opposition alone does it become necessary ... Our attitude to the "internal enemy" is no different: one remains young only as long as the soul does not stretch itself and desire peace. One has renounced the great life when one renounces war ... In many cases, to be sure, "peace of soul" is merely a misunderstanding"
"شرط سیاستگری بزرگ هم همین است. هر سامانِ نو آفریده ]یِ سیاسی[، مانند یک پادشاهی، به دشمن بیشتر نیاز دارد تا دوست. در ستیز با دشمن است که او خود را ضروری می یابد. در ستیز با دشمن است که او ضروری می شود ... رفتار ما با «دشمن درونی» نیز جز این نیست: آدمی تا زمانی جوان می ماند که روان دست و پای خود را دراز نکند و آرزومند آرامش نباشد. دست برداشتن از جنگ یعنی دست برداشتن از زندگی بزرگ. «آرامش روح» چه بسا یک بدفهمی است و بس."
This again is nothing but their way of showing reverence: the higher may not grow out of the lower, may not have grown at all ... Moral: whatever is of the first rank must be causa sui. All the highest values are of the first rank; all the highest concepts, that which has being, the unconditional, the good, the true, the perfect—all these cannot have become and must therefore be causa sui. All these, moreover, cannot be unlike each other or in contradiction to each other ... Thus they arrive at their stupendous concept, "God." That which is last, thinnest, and emptiest is put first, as cause in itself, as ens realissimum [most real being] ... Why did mankind have to take seriously the brain afflictions of sick web-spinners?— They have paid dearly for it! ...
"این نیز جز نموداری از شیوه ی حرمت گذاری ایشان نیست : ]بر آن اند که[ بالاتر نمی باید از دل پایین تر بروید و هرگز نمی باید ]از دل چیز دیگر[ بروید. نتیجه اخلاقی : هر آنچه در مرتبه نخست است می باید خود علت خویش باشد. هر آنچه بالاترین ارزش را داشته باشد در مرتبه یِ نخست است. تمامی بالاترین مفهوم ها، وجود، مطلق، خیر، وجود حقیقی، وجود کامل. این ها که شدن را بر نمی تابند، پس می بایئ خود علت خویش باشند. این ها همچنین با یکدیگر نا همسانو با خود در تضاد نمی توانند بود.اینجاست که به مفهوم شگفت «خدا» می رسند... به ان واپسین و کم مایه ترین و تهی ترین ]مفهوم[، که آن را در مقام علتِ بالذات، در مقام «وجود حقیقی»، در رده ی نخست می نشانند و بشریت می بایست بافندگی های مغزهای این بافَک های بیمار را جدی بگیرد ! و چه تاوان گرانی که از این بابیت نپرداخته است."
نیچه، غروب بت ها