|
دوشنبه 1386/02/24 |
|
|
قصد دارم کمی هم از خودم بنویسم تا «محرمانه» علاوه بر یادداشت های شخصی، قدری هم میزبان احساسات و درد دل هایم باشد. یک بار در «سایت گفتمان» بخش قابل توجه ای از یادداشت ها و تحقیقاتم به یکباره به همراه بسیاری از مطالب ارزشمند دیگر از دست رفت. این کسالت اخیر بلاگفا یاد آور همان احساس نا امنی بود، که به خیر گذشت. یک هفته مرخصی گرفته ام و این فرصت خوبیست برای خود سازی و بازگشت به شرایط آرمانی. رهایی از فشارهای کوچک و بزرگ و بخصوص داشتن فرصتی برای خلوت و مطالعه، ضربان فکری ام را منظم می کند و آرامش آغوشش را برایم می گشاید. و اما : در اساطیر یونان، هنگام آفرینش موجودات زمینی، به هر جانور توانایی و قدرت انجام کاری داده شد. این کار به عهده ی پرمتئوس (Prometheus) و برادرش اپیمتئوس (Epimteus) بود. بر اثر سهل انگاری اپیمتئوس، انسان ناتوان و برهنه باقی ماند. اما پرمتئوس که به انسان عشق می ورزید برای جبران این کوتاهی دور از چشم زئوس آتش را ربود و به انسان بخشید. این آتش همان خرد و فرزانگیست. زئوس بسیار خشمگین شد و ضمن دستور دستگیری پرمتئوس جعبه ی جواهری را فراهم کرده و به همه خدایان دستور میدهد هر یک بدی و شری را در جعبه قرار دهند. سپس جعبه را به عنوان هدیه نزد پرمتئوس و اپیمتئوس فرستاده تا با این حیله انتقام گیرد. اما پرمتئوس دانا آن را نمی پذیرد و ضمن سپردن جعبه به برادرش به او گوشزد میکند که هرگز جعبه را نگشاید و از خدایان هدیه ای قبول نکند، و خود می گریزد. زئوس به شدت خشمگین شده و اینبار حیله ای نو بکار می بندد. به پسرش هنایستوس دستور میدهد خاک و آب را در آمیزد و زیباترین زن جهان را بیافریند و به این ترتیب نخستین زن آفریده می شود. سپس زئوس از همه ی خدایان می خواهد هریک هدیه ای نیکو به آفریده ی نو بخشند، و اینگونه او «پاندورا» به معنی «همه ی هدایا» نام می گیرد. پاندورا پا به زمین گذاشته و اپیمتئوس در حالی که او را در حال آب تنی در چشمه ای می یابد به وی دل می بازد. بدین ترتیب علارقم نصیحت برادر در مورد نپذیرفتن هدیه از سوی خدایان، پاندورا را به همسری انتخاب می کند. از طرفی زئوس پرمتئوس را می یابد و بر سر قله قاف (در قفقاز) به زنجیر می کشید. هر روز عقابی آمده و جگر وی را می درد اما چون او نامیراست، همان شب جگر از نو می روید. اپیمتئوس خبر اسارت برادر را می شنود و بسیار غمگین می گردد. پاندورا تصور میکند علت غمگینی اپیمتئوس کم شدن زیبایی اوست و تصمیم می گیرد از جعبه جواهری که به وی گفته شده هرگز نگشاید، برای خود زینتی برگزیند و خویش را بیاراید. به این ترتیب پاندورا جعبه را باز می کند تمام بدی ها و اشرار وارد جهان شده و گریبان بشر را می گیرد. اپیمتئوس در جعبه می بندد اما تنها یک چیز درون آن باقی مانده، و آن امید نام گرفت. می گویند با همین امید است که انسان بر تمامی مشکلات مبارزه میکند و اگر امید هم نبود دیگر هیچ چیز موجب تسلای انسان در برابر مشکلات و بدی ها نمی شد. اما نیچه در این مورد می گوید : وقتی که جعبه پاندورا باز شد و بلایایی که زئوس در آن گنجانده بود، به جهان آدمیان فرار کردند، یکی که از همه ناشناختهتر بود، در جعبه باقی ماند: این آخرین بلا، امید بود. از آن پس انسان این جعبه و امید درونش را به اشتباه، صندوقچه نیک اقبالی میداند. ولی ما از یاد بردهایم که زئوس آرزو کرده بود آدمی همچنان به آزار خویشتن ادامه دهد. امید بدترین بلاست، زیرا عذاب را طولانی میکند. نقل افسانه ی سامی آدم و حوا نیز بی مناسبت نیست : و مار از همه حيوانات كه خداوند خدا ساخته بود، هُشيارتر بود. و به زن گفت: «آيا خدا حقيقتاً گفته است كه از همه درختان باغ نخوريد؟» زن به مار گفت: «از ميوه درختان باغ ميخوريم، لكن از ميوه درختي كه در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخوريد و آن را لمس مكنيد، مبادا بميريد.» مار به زن گفت: «هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا ميداند در روزي كه از آن بخوريد، چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود.» و چون زن ديد كه آن درخت براي خوراك نيكوست و بنظر خوشنما و درختي دلپذير و دانشافزا، پس از ميوهاش گرفته، بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوِ ايشان باز شد و فهميدند كه عريانند. پس برگهاي انجير به هم دوخته، سترها براي خويشتن ساختند. و آواز خداوند خدا را شنيدند كه در هنگام وزيدن نسيم نهار در باغ ميخراميد، و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان باغ پنهان كردند. و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت: «كجا هستي؟» گفت: «چون آوازت را در باغ شنيدم، ترسان گشتم، زيرا كه عريانم. پس خود را پنهان كردم.» گفت: «كه تو را آگاهانيد كه عرياني؟ آيا از آن درختي كه تو را قدغن كردم كه از آن نخوري، خوردي؟» آدم گفت: «اين زني كه قرين من ساختي، وي از ميوه درخت به من داد كه خوردم.» پس خداوند خدا به زن گفت: «اين چه كار است كه كردي؟» زن گفت: «مار مرا اغوا نمود كه خوردم.» پس خداوند خدا به مار گفت: «چونكه اين كار كردي، از جميع بهايم و از همه حيوانات صحرا ملعونتر هستي! بر شكمت راه خواهي رفت و تمام ايام عمرت خاك خواهي خورد. و عداوت در ميان تو و زن، و در ميان ذُرّيَت تو وذريت وي ميگذارم؛ او سر تو را خواهد كوبيد و تو پاشنه وي را خواهي كوبيد.» و به زن گفت: «اَلَم و حمل تو را بسيار افزون گردانم؛ با الم فرزندان خواهي زاييد و اشتياق تو به شوهرت خواهـد بود و او بر تو حكمراني خواهد كرد.» و به آدم گفت: «چونكه سخن زوجهات را شنيـدي و از آن درخت خـوردي كه امـر فرمـوده، گفتم از آن نخـوري، پـس بسبب تـو زميـن ملعون شـد، و تمام ايام عمـرت از آن با رنـج خواهي خورد. خار و خس نيز برايت خواهد رويانيد و سبزههاي صحرا را خواهي خورد، و به عرق پيشانيات نان خواهي خورد تا حيني كه به خاك راجع گردي، كه از آن گرفته شدي زيرا كه تو خاك هستي و به خاك خواهي برگشت.» و آدم زن خود را حوا نام نهاد، زيرا كه او مادر جميع زندگان است. و خداوند خدا رختها براي آدم و زنش از پوست بساخت و ايشان را پوشانيد. و خداوند خدا گفت: «همانا انسان مثل يكي از ما شده است، كه عارف نيك و بد گرديده. اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته بخورَد، و تا به ابد زنده ماند.» پس خداوند خدا، او را از باغ عدن بيرون كرد تا كار زميني را كه از آن گرفته شده بود، بكند. پس آدم را بيرون كرد و به طرف شرقي باغ عدن، كروبيان را مسكن داد و شمشير آتشباري را كه به هر سو گردش ميكرد تا طريق درخت حيات را محافظت كند. شباهت ها را به سادگی می توان دریافت. خرد و آگاهی منع شده از انسان. عاملی که آن را به انسان می بخشد و خود مجازات می شود. خشمی که خدا بر انسان می گیرد و موجب عذاب همیشگی او می گردد، و نقش زن در این ماجرا. |
|

