|
پنجشنبه 1386/03/31 |
|
|
مورد دوم تعيين ساختار اجتماعي مناسب است. در برخي از تحليل هاي اجتماعي "جامعه ي طبقاتي" بار معنايي بسيار منفي دارد. گويا براي از بين بردن طبقات اجتماعي و رسيدن به يک جامعه ي يکدست و "برابر" همواره مبارزاتي نيز صورت گرفته. اما مگر ميشود جامعه اي طبقاتي نباشد ؟ با وجود توانايي ها، استعداد ها و ميزان بهره بري از فرصت ها، اقشار مختلف جايگاه هاي متفاوتي را در جامعه به خود اختصاص ميدهند و از اين ماجرا گريزي متصور نيست. بنابراين درک مفهوم جامعه اي که طبقاتي نباشد براي من دشوار است. ضمن اينکه به نظر ميرسد طبقاتي بودن جامعه و اختصاص دادن مسئوليت، وظيفه و به دنبال آن قدرت و مزاياي متناسب به هر طبقه در جهت تعالي و پيشرفت جامعه راهيست به سوي زندگي بهتر تک تک اعضاي آن اجتماع. اما همين نگرش موجب اعتراض ها و اتهام زني هاي بجا و نا بجاي طبقات مختلف مي گردد. هر طبقه فکر ميکند از سوي طبقه ي بالاتر استثمار ميشود و خواستار حقوق و مزاياي برابر براي همه طبقات است. اين نيز براي من مشکل ساز شده است. ------------------------------ پی نوشت : این مطلب را در واقع در جمعی آشنا که پیشتر از آن جمع بسیار آموخته ام برای کسب راهنمایی نوشته ام که رو نوشتت را اینجا نیز می گذارم با چشم یاری از شما عزیزان پژوهش هایی را در این رابطه انجام میدهم به اختصار : • در اندیشه های سیاسی افلاطون - و در آرمانشهرش – یک نظام اجتماعی کاملا طبقاتی ترسیم شده است. هر طبقه اجتماعی را اقشاری با علایق و توانایی های متناسب تشکیل میدهند. فلاسفه (به نوعی نخبگان) با گذشتن از آزمون هایی که توانایی هایشان به اثبات برسد، در طبقه ی حاکمان قرار می گیرند. کسانی که شجاعت و دلیری در ذات دارند نظامی میشوند و مابقی به کشاورزی و تجارت می پردازند. افلاطون اساس چنین ساختار اجتماعی را عدالت میداند و هرگونه فاصله از این نظام را ظالمانه قلمداد میکند. • در امپراطوری شکوهمند ایران باستان نیز چنین تفکری دیده میشود: طبقات اجتماعی مشخصی با وظایف تعریف شده در جهت پیشبرد جامعه به سوی قدرت و تعالی. مثلا در دوران ساسانیان 5 طبقه وجود داشته: موبدان، ارتشیان، دبیران (کارمندان اداره ها)، کشاورزان و پیشه وران. در شاهنامه نیز به این موضوع اشاره شده است. رستم فرخزاد پیش از آغاز نبرد قادسی آینده ایران را پس از تاراج تازیان اینگونه پیشبینی می نماید: چو روز اندر آید به روز دراز *** شود ناسزا شاه گردن فراز بپوشد ازیشان گروهی سیاه *** ز دیبا نهند از بر سر کلاه نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش *** نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش به رنج یکی دیگری بر خورد *** به داد و به بخشش همیننگرد شب آید یکی چشمه رخشان کند *** نهفته کسی را خروشان کند ستانندهی روزشان دیگرست *** کمر بر میان و کله بر سرست ز پیمان بگردند وز راستی *** گرامی شود کژی و راستی پیاده شود مردم جنگجوی *** سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی کشاورز جنگی شود بی هنر *** نژاد و هنر کمتر آید ببر رباید همی این ازآن آن ازین *** ز نفرین ندانند باز آفرین نهان بدتر از آشکارا شود *** دل شاهشان سنگ خارا شود بداندیش گردد پدر بر پسر *** پسر بر پدر هم چنین چارهگر شود بندهی بیهنر شهریار *** نژاد و بزرگی نیاید به کار به گیتی کسی رانماند وفا *** روان و زبانها شود پر جفان از ایران وز ترک وز تازیان *** نژادی پدید آید اندر میان نه دهقان نه ترک و نه تازی بود *** سخنها به کردار بازی بود همه گنجها زیر دامن نهند *** بمیرند و کوشش به دشمن دهند بود دانشومند و زاهد به نام *** بکوشد ازین تا که آید به کام چنان فاش گردد غم و رنج و شور *** که شادی به هنگام بهرام گور نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام *** همه چارهی ورزش و ساز دام پدر با پسر کین سیم آورد *** خورش کشک و پوشش گلیم آورد زیان کسان از پی سود خویش *** بجویند و دین اندر آرند پیش نباشد بهار و زمستان پدید *** نیارند هنگام رامش نبید چو بسیار ازین داستان بگذرد *** کسی سوی آزادگی ننگرد بریزند خون ازپی خواسته *** شود روزگار مهان کاسته در داستان ضحاک و کاوه نیز به روشنی میبینیم که اگر چه کاوه که یک آهنگر بود بر علیه ظلم حاکم شورش می کند اما خود با وجود حمایت مردمی پس از ضحاک بر تخت حکومت تکیه نمی زند بلکه این کار را به "فریدون" می سپارد که از تخمه ی شهریاران است. فریدون نیز پس از چیرگی بر ضحاک می گوید: • اما اندیشه ی نیچه سرشار از سروری خواهیست. وی دید خوبی نسب به دموکراسی ندارد و خوی دموکراتیک را با مفهوم "سازگاری" هم پیوند میداند. در حالی که از نظر او همیشه آفرینندگان و کنشگرانی خودجوش و پرخاشجو و گسترش طلب در راس جوامع هدایت دیگران را به سوی پیشرفت بر عهده دارند. این "فرا دستان" و "والاتبارانند" که تجسم مفهوم "کوشش" هستند و "فرودستان" در یک "واکنش"، به "سازگاری" با ایشان مشغولند. در بخشی از "تبار شناسی اخلاق"، نیچه ابتدا با بررسی کلی یک "اُرگانیسم" نشان میدهد که در رسیدن به هدف غایی اُرگانیسم است که "تک اندامه"ها معنا می یابند و معنایشان همواره بسته به آن هدف کلی دگرگون میشود. حتی گهگاه از میان رفتنشان نیز به علت "کاهش کارآمدی" برای رشد قدرت و کمال کلی الزامیست. همانطور که در طبیعت به خوبی این قربانی شدن ها و نابود شدن ها مشاهده شده است. و در نهایت نیچه سخن را به جمله ای گران ختم میکند که جای تعمق بیشتر دارد : "قربانی شدن توده ی بشریت به سود بالیدن نوع تواناتری از انسان – این، یعنی پیشرفت." در جایی خواندم که آدلف هیتلر از اندیشه های نیچه بسیار تاثیر گرفته بود. شاید پس از خواندن کتاب "نبرد من" نوشته ی هیتلر که در صف کتابهایم همچنان در انتظار است، چشم اندازی بهتری از این موضوع پیدا کنم. |
|



