تبليغاتX
محــــــــــرمانه

     


دشمن ِتـان را بیــابیــد و جنــگِ تان را بــرپــا کنیــد. جنگـــی در  راه اندیشه هایتان : و اگر اندیشه هایتان از پای در آمد، باز راستکرداری شما می باید غریو شادی بردارد. انسان چیزیست که بر او چیره می باید شد.
 

 


می خوانم

آرمان و اندیشه
تحقیقات فلسفی
بازیافت نوشته های فلسفی
فلسفه ذهن
فلسفه علم
 

وبگردی

نامه سر گشاده به يك مقام آگاه
پیوند : بی بی مهتاب


آیت الله خزعلی با بیان این جمله برای مادرشان التماس دعا کرد: «اميدواريم روزي غدير جاي نوروز را بگيرد و عيد بزرگ ما شود.»
پیوند : روزنامه شرق


خالی‌بند - بچه که بودیم هر وقت یکی از بروبچه‌ها خالی می‌بست، واسه این که حالش رو بگیریم می‌گفتیم خالی‌بندی مالیات نداره.
پیوند : شما بگید


خداباوری و دعا. یک مطالعه ی موردی، هر چند رقت انگیز، درباره ی معجزه، آزمایش بزرگ دعاست: آیا دعا به بهبود بیماران کمک می کند؟
پیوند : آرمان و اندیشه


پلورالیسم از منظر آیزیا برلین. من به اين نتيجه رسيده ام، همان طور كه تكثر فرهنگ ها و مزاج ها وجود دارد تكثر آرا و عقايد نيز وجود دارد.
پیوند : آرمان و اندیشه


فلسفه چیست ؟ در پاسخ به این سئوال ، هر آشنای فلسفه لحظه درنگ خواهد کرد. عموما چنین سئوالات بنظر بی خطری آنچنان هم که تصور می کنیم معصومانه نیستند...
پیوند : تحقیقات فلسفی


درون آینه - توده ها وقتی به خانه جدید می روند با خود کتاب مقدس و آینه همراه می برند. اگر شیطان و جنی در آن خانه باشد ، با دیدن نام خدا ترسیده و از طریق آینه فرار می کند.
پیوند : مجله‏ی شعر در هنر نويسش


عدالت، عدالت‌ اجتماعی و عملکرد اقتصاد | مفهوم عدالت از دیرباز مورد توجه اندیشمندان بوده و یکی از مفاهیم محوری هرگونه اندیشه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را تشکیل می‌دهد.
پیوند : رستاک


واژه اليتيسم يا نخبه‌گرايي در دانشنامه سياسی چنين تعريف شده است: باور به اين‌كه در هر جامعه يا گروه‌اجتماعي, اقتصادي, سياسي, فرهنگي و جز آن, كس‌ يا كساني به سبب توانمندي‌هاي شخصي‌شان برتر از ديگران‌اند و حق آنهاست كه از امتيازهاي پيشوايي ...
پیوند : گشوده


اهريمن ، و اسطوره‌ی ِ آخر زمان. از منظری که من می‌نگرم ، " آخر‌الزّمان " - آن‌گونه که در اساطير ِ زرتشتی و مسيحی از آن سخن رفته است - ، با ظهور ِ اسلام آغاز می‌شود!
پیوند : فردای ِ روشن


بایگانی

 

 

 RSS 
پست الکترونیک

POWERED BY
BLOGFA.COM


DESIGN
ED BY
بهـــــــراد

بازديد :

 

 
 

 

سه شنبه 1386/04/19

شهریار توانای ایران، نادر شاه افشار : بايد راهي جست. در تاريکي شبهاي عصيان زده سرزمينم  هميشه به دنبال نوري بودم. نوري براي رهايي سرزمينم از چنگال اجنبيان، چه بلاي دهشتناکي است که ببيني همه جان و مال و ناموست در اختيار اجنبي قرار گرفته و دستانت بسته است. نمي تواني کاري کني اما همه وجودت براي رهايي در تکاپوست. تو مي تواني، اين تنها نيروي است که از اعماق وجودت فرياد مي زند. تو مي تواني جراحت ها را التيام بخشي، و اينگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به اميد سرفرازي ملتي بزرگ. هنگامي که برخواستم از ايران ويرانه اي ساخته بودند و از مردم کشورم بردگاني زبون. سپاه من نشان بزرگي و رشادت ايرانيان در طول تاريخ بوده است. سپاهي که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنيت آن است. کمربند سلطنت، نشان نوکري براي سرزمينم است. نادرها بسيار آمده اند و باز خواهند آمد اما ايران و ايراني بايد هميشه در بزرگي و سروري باشد. اين آرزوي همه عمرم بوده است. وقتي پا در رکاب اسب مي نهي بر بال تاريخ سوار شده اي شمشير و عمل تو ماندگار مي شود. چون هزاران فرزند به دنيا نيامده اين سرزمين آزادي اشان را از بازوان و انديشه ما مي خواهند. پس با عمل خود مي آموزانيم که پدرانشان نسبت به آينده آنان بي تفاوت نبوده اند، و آنان خواهند آموخت آزادي اشان را به هيچ قيمت و بهايي نفروشند. خردمندان و دانشمندان  سرزمينم، آزادي اراضي کشور با سپاه من و تربيت نسلهاي آينده با شما. اگر سخن شما مردم را آگاهي بخشد ديگر نيازي به شمشير نادرها نخواهد بود. از دشمن بزرگ نبايد ترسيد اما بايد از صوفي منشي جوانان واهمه داشت. جواني که از آرمانهاي بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نيست بلکه باري به دوش هموطنانش است. فتح هند افتخاری نبود برای من. دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند. اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم، که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود. لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم. برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم، بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم.

موضوع: تاریخ و اسطوره | لینک | 11:5 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

دوشنبه 1386/04/18

قالب سبک (بلاگفا)



 قالب نامه (بلاگفا)

موضوع: قالب وبلاگ | لینک | 0:0 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

شنبه 1386/04/16

مردم داری، برادر ِ من، کار سختیه، دست کم برای من. از وقتی بچه بودم یادمه تو کوچه، تو مدرسه، حتی تو دانشگاه و پادگان، همیشه دوستانی داشتم که من مطلقا بهترین دوستشون بودم. این سینه پر از درد و دلشونه. چه "رازهای مگو" که این گوشها نشنیدن؛ اما هیچ کدوم از دوستنانم رو برای خودم نگه نداشتم. مازیار، رفیق روزای دبستانم تو خیابون گرگان، که از همون سال دوم دبستان ازش بی خبرم. ایمان، همشاگردی دوستداشتیم در دبیرستان. محمود، دوستی که مثلش کم پیدا میشه. دوستان دانشگاهم که مثل برادر هستند برام. خیلی ها و خیلی ها ... و الان من تنهام. خودم و خودم. آه ... آه از این دردی که تو سینه میریزه ...

 به قول روانشناسها : "روان رنجور". به قول بعضیا : "آنرمال". به قول معروف : "دیوونه". شیفته ی رنگ سیاهم. شب و تاریکی و تنهایی رو دوست دارم. همیشه تو خیالاتم، توی خونه ی رویاهام یه اتاق دارم که کاملا سیاهه. هیچ روزن و پنجره ای هم نداره. وقتی در بسته میشه همه جا تاریکی مطلق و سکوت محضه. تو اون اتاق یک تخت یکنفره وجود داره که بسترش سخته. یعنی از پر قو نیست، مثل وقتی که آدم رو فرش دراز میکشه. و یک ساعت زنگ دار که منرو از این خلوت جدا کنه.

از "من" در نوشته هام زیاد استفاده می کنم. گاهی مجبور میشم در بازنگری نوشته هام چندین بار "من" رو حذف کنم و به جاش  ضمیر بذارم. علتش اینه که فقط "من" رو دارم، خودمو؛ نیچه به اعتراض میگه : همسایه دوستی ِ شما به خاطر بیگانگی با خودتونه. میگه چون با خودتون بیگانه اید به دیگران پناه میبرد، دیگر دوستید. آیا من نماد عکس این ماجرا نیستم؟ "هیچ چیزرو بیشتر از خودم دوست ندارم." شاید این جمله ظاهر زشتی داشته باشه ولی دقیقا سرشت زندگی منه. برای همین هم تنهام، هر چیزی بهایی داره ...

یادش به خیر، مفهومی بود به نام "حریم". این حریم برای من خیلی مهم بود، الان هم هست البته. شاید برای همین اسم این وبلاگو گذاشتم "محرمانه". چون حرفاییس از درون حریم. وقتی تو تلوزیون نشون میده دوربین از سطح آب به درون آب میره، مفهوم حریم به قوی ترین شکل برام تداعی میشه. دنیای زیر آب، یه دنیای دیگست. هرچه عمیقتر فرو بری بیشتر به من نزدیک میشی. من در عمیقترین، تاریکترین و ساکت ترین نقطه نشسته ام.

چندوقت پیش فیلمی دیدم به نام Modigliani. زندگی هنرمندی به همین اسم. اونقدر نقاط مشترک با شخصیت این کاراکتر در خودم حس کردم که انگار دارم زندگی خودم رو میبینم در یک مقطع زمانی دیگه. عشقش، زندگیش، مستیش، نقاشی هاش و مرگش.

معمولا آدم آرومی هستم، ضربه باید خیلی عمیق باشه، کارد باید استخونمو لمس کنه تا عصبی بشم، اما وقتی این اتفاق بیوفته غیر قابل کنترل میشم. مثل فوران یک آتشفشان.  اما حقیقت اینه که باز هم آنچه بروز میدم یک هزارم خشم منه،  این روانمه که در درون سر به دیوار میکوبه و فشار درون ریز میشه، مثل همیشه.

بیچاره کسی که می خواد با من زندگی کنه. دلم براش میسوزه، زندگیش به پای من حدر میشه. من آدم سطحی و بی ریشه ای نیستم، به خاطر همین رسوخ و تاثیر در من سخته. میگن یک آدم خنثی هستم، حالات درونیم خیلی در ظاهرم نمود پیدا نمیکنه اما حقیقت اینه که نه بی احساسم و نه خنثی. خیلی وقت ها از یک صحنه، از یک جمله، یک اتفاق ساده اشک تو چشمام جمع میشه بدون اینکه کسی متوجه بشه.

 

زن؛ زن را دوست میدارم. آنگونه که هست و  اینگونه :
روحش قرین شادی و عطراگین از نشاط، شاید در سایه اش طراوتی در جانم وزیدن گیرد. شیطنت ها و بر پنجه از این سو به آن سو پریدن هایش را دوست دارم. زن را مطیع میخواهم، نه از برای اینکه کنیزم گردد. از آن جهت که شایسته گردد تا من مطیعش باشم. تا به تمامی از آنِ او گردم. تا آرام به ژرفنای حریمم راهش دهم. بیزارم از زنی که هرکس را می پذیرد. حتی به لبخندی، به مهری، به نگاهی. مگر این همان نجابت نیست؟ آهسته سخن گفتن را می پسندم. فریاد زدن یعنی : من حرفی ندارم. حرفش، دردش، خنده اش و اشکش همان اندازه از هرزگی دور باد که بوسه اش، آغوشش، تن اش. حسادتش دوست داشتنیست و شکش ستودنی. عشق را می خوانم از ایندو، عشق را در غیرتم میخوانی ؟ اعتماد، درک و وفا زن را آرامگاه مرد می سازد.

اما ... هیچ کس کامل نیست و من از همه بیشتر. پس باید هر کس را همانگونه که هست بپذیریم، اگر پذیرفتیم. و از خواسته هامان چشم بپوشیم اگر تحقق نیافت، که زندگی اینگونه است ای مرد تنها.

آه از این دردی که تو سینه میریزه ...

موضوع: شخصی | لینک | 0:11 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

یکشنبه 1386/04/10

در من، "منِ دیگری" خانه دارد. چون همزادی دیرین که هرگز کلامی نمی گوید اما همیشه همراهم است. گاه سربلند و دلیرانه پیشاپیشم گام بر میدارد بی آنکه نظری به پشت اندازد، گویی می داند که بی شک از پسش خواهم آمد. گاه هر قدم را بی هراس بر زمین می کوبم، آگاه از اینکه او پشتیبانی محکم است. گاهی اما دوشادوش یکدیگر گام بر میداریم. برق چشمانش را دوست دارم، من از وجودش دلشاد و او از من خشنود. گاهی  بر سر راهم چون کوهی عبور ناپذیر می ایستد که : به خطا آمده ای ! و به خطا رفته ام، خود می دانستم. نیزه ای بلند در دست دارد، چالاک است. روی به فراز دارد وچشمانی که چشمه ی آرامشند. او جنگجوست، شریر است ! من جنگجو هستم، شریرم !

بارها گفته اند : دنیا را نمی توانم تغییر دهم. گفته اند : کاری از دست بر نمی آید. گفته اند : زندگی ام را خواهم باخت اگر تن در ندهم به آنچه هست. اما خود را اهل سازش نمی بینم. همزادم اهل سازش نیست. قلب کوهستان را جستان و خیزان می پیماید و این معنای خوشبختی اوست. لمیدن و دست وپا دراز کردن را تاب نمی آورد. من نیز تاب نمی آورم. او از تبار "آرش" است و من از تبار او ...

 

«منم آرش، - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ - منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده. مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آمادهٔ دیدار. مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می‌گیرم و می‌افشارمش در چنگ، - دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ...

که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلب تان در رزم! که جامِ کینه از سنگ است. به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است. درین پیکار، در این کار، دل خلقی است درمشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم. کمان کهکشان در دست، کمان داری کمان گیرم. شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم؛ به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر. ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند. زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینه‌ها بی تاب می‌زد جوش.

«ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیدهٔ خون بار می‌پاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد، به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛ به رویم سرد می‌خندد؛ به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را، و بازش باز می‌گیرد. دلم از مرگ بی زار است؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولی، آن دم که ز اندوهان، روانِ زندگی تار است؛ ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است. همان بایستهٔ آزادگی این است. هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش می‌داند. هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند. پیش می‌آیم. دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم. به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهرهٔ ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

 

دهم تیرماه، جشن تیرگان فرخنده باد

 

* شعر از سیاوش کسرائی

موضوع: عمومی | لینک | 11:35 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

جمعه 1386/04/08

کد دو قالب طراحی شده توسط خودم. شاید به کار کسی بیاد.

کد قالب مشکی (بلاگفا)


 کد قالب سیاه سفید (بلاگفا)

موضوع: قالب وبلاگ | لینک | 5:46 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پنجشنبه 1386/04/07

موضوع دیگری که مدتهاست در پیچ و خم تاریک ذهنم می خزد، جایگاه و نقش زن و مرد در روابط جنسیست. به نظر با موضوعی بسیار عمیق و گستره روبرو هستم اما آنچه به ذهنم میرسد این است که این جایگاه را از دو دیدگاه میتوان بررسی نمود. یکی نقش طبیعی و غریزی طرفین رابطه، و دیگری نقشی که بر اساس ذهنیات شخصی یا القا شده از سوی جامعه تعریف می گردد. اگر چه مهمترین هدف از برقراری یک رابطه جنسی، تولید مثل است، اما در وقع با یک حساب سرانگشتی چیزی حدود 98 درصد موارد به بچه دار شدن ختم نمی شود. پس باید در پی انگیزه های پر رنگ تری نیز باشیم. از ارضای نیاز جنسی که طبیعت در نهاد ما گذاشته و لذت ناشی از آن به عنوان انگیزه ی رابطه ی جنسی هرگز نمی توان چشم پوشید. ضمن اینکه استحکام روابط زناشویی و مهرورزی و صدها انگیزه و دلیل و هدف دیگر را نیز میتوان در این میان نام برد که موجب پیچیدگی موضوع می شود.

اجازه دهید اینگون فرض کنیم : در یک رابطه ی نرمال، من لذت میبرم و مقابلا لذت میدهم. ]ارضاء میشوم و ارضاء می کنم.[ به نظر تعاملی پایاپای، برابر و منصفانه می آید. اما ظاهرا در این رابطه همواره یکی فاعل و غالب محسوب می گردد و دیگری مفعول و مغلوب. نقش فاعل را جز در موارد نادر مردان بر عهده دارند و این شاید طبیعت ماجرا باشد. در میان بعضی از میمون ها رابطه جنسی نمایشی صرفا جهت نشان دادن برتری و سروری به اعضای گروه برقرار میگردد، که در این موارد میمون نر فقط تظاهر به بر قراری ارتباط میکند. نمونه جالب دیگر را در میان کفتارها می توان یافت، که بر خلاف معمول یک کفتار ماده سرپرستی و ریاست گله را بر عهده دارد، و همین نقش ریاست به مرور زمان باعث ایجاد یک شبهه آلت نرینگی در جنس ماده شده است !

 

The female hyena's birth canal does a 180 degree

 turn and ends in a penis-like appendage

پس اجازه دهید اینگونه جمع بندی کنیم که جنس نر به طور طبیعی در رابطه جنسی غالب است. اما انسان به دلیل زندگی اجتماعی پیچیده و ذهنی قدرتمند که بر غریزه چیره گشته، خود را ملزم به پیروی از طبیعت نمی داند و همین باعث پیچیدگی روابط جنسی و نقش طرفین بر اساس ریز فاکتور های فراروان اجتماعی شده است. شیرها، شترها، گوزن ها و بسیاری دیگر از پستانداران نر پس از پیروزی در جنگ قدرت، به تنهایی گله ای از همنوعان ماده را در اختیار میگیرند. این نشان میدهد که اولا «چند همسری» یا polygamous بطور طبیعی و به دور از تفکرات اکتسابی و رسوم اجتماعی وجود دارد. و دوم اینکه طبیعت ژنِ (اسپرم) قویترین جانور نر گروه را به جانوران ماده می سپارد تا نسل بعدی از تباری قدرتمند بوجود آید و شانس بقای نسل بیشتر شود. (همان فرایندی که ریچارد داوکینز در سال 1976 در کتاب "ژن خودخواه" مطرح نمود) اما در مورد انسان اوضاع اینگونه نیست. اگر چه در اقوام بدوی رفتار هایی که به نوعی همین مفهوم را القا میکنند دیده میشود. مثلا اعراب در عملی که به آن «استبضاع» میگویند همسر خود را نزد مردان قوی و شجاع می فرستادند تا برایشان فرزندانی با خصوصیات وی بیاورد. یا در روم باستان کودکان به دنیا آمده را معاینه می کردند و کودکان بیمار یا ضعیف را درجا می کشتند. همچنین نمونه های دیگری از روابط جنسی در بین انسان ها دیده میشود که واقعا ترسیم نقش و جایگاه زن و مرد در قضیه را دشوار میکند. مثلا «چندزنی» که هنوز بین اعراب و مسلمین شایع است. یا نقطه ی مقابل آن «چند شویی» Polyandry که هنوز در سریلانکا، تبت، هند، برزیل، نپال، چین و قبایل آمریکا دیده می شود و نوع برادرانه ی آن Fraternal Polyandry  در عربستان پیش از اسلام رواج داشته، که چند برادر یک زن واحد را به همسری میگیرند. و انواع دیگری مثل همجنس بازی و غیره. این در حالیست که یکی از پرسودترین فعالیت های اقتصادی جهان برده داری جنسی است!

نمیدانم من در برابر جهل خویش سردرگم شده ام و نمی توانم دیدگاه مشخصی بیابم، یا انسان در مسائل جنسی دچار سردرگمی شده است.

 

 

- مطالعه ی کتاب «باغ وحش انسانی» نوشته ی موریس دزموند را توصیه می کنم. گرچه سالها پیش آنرا خوانده ام و چیز زیادی از آن بخاطر ندارم اما کتاب بسیار سودمندی به نظرم می آید.

- امیدوارم عقل نداشته ی فیلترچیان گرامی برسد و این مطلب را غیر اخلاقی تشخیص ندهند. آمین یا رب العالمین.
موضوع: فرهنگ و اجتماع | لینک | 2:54 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پیشتر نوشته ام

میر حسین
ببین احاطه کرده است عدد ذهن خلق را
این باسه ما دل نمی شه
آرام نگیریم
آمار
زبان حال
آی آدم ها
سال انسجام هم گذشت ...
مرشد و پیر
نو شد، نو شو
محـــــرمانه
آیا معتقد به وجود روح هستید ؟
چارلی چاپلین
ارزش ها
ما لعبتگانیم - 1
یاد ایامی ...
متافیزیک، جهل، خدا
مدونا
زندگی
جهان سوم
آگهی خرید
محتوا، معنا
مرتضی محیط
یک سوزن به خود
من خود به چشم خویشتن
می دانم، می دانم، می دانم
شرح ماوقع
یادداشتی برای خودم
دلم عجیب گرفته
کتاب: وقتی نیچه گریست

 

بایگانی ماهیانه

خرداد 1388
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
 

آرشیو موضوعی

فرهنگ و اجتماع
فلسفه
عمومی
خواندنی
تاریخ و اسطوره
اندیشه
روزنوشت
قالب وبلاگ
خبر
طنازی
کتاب
شخصی