|
جمعه 1386/07/13 |
|
|
موجی بلند آمد و من را از ساحل امن و زیبا به درون کشید. تاباند، پیچاند،
کوباند و خراشاند. و مجالی نداد تا خود را دریابم. تابیده شدم و پیچانده و
کوبیده. یک ماه یا کمی بیشتر گذشت. می توانست بیشتر هم بگذرد: یک سال، یا
شاید یک عمر. نمیدانم، سرم به سنگی خورد یا دستم به کنده ای گرفت که لحظه
ای از آن همه تلاطم غافل شدم. خود را دیدم در خیال، سرگردان در امواج. و
ادراکی مرا فرا گرفت : دانستم که پیروزی از این موج به آن موج خزیدن نیست،
بلکه ناخداوار شکستن امواج و راندن به سوییست که می باید. |
|


