|
جمعه 1386/08/04 |
|
|
دوری از عشق، احساس، هنر؛ غفلت از خویش و زندگیست. چگونه میتوان شاعری کرد لحظه لحظه ی عمر را، یا که با هر نفس رنگی بر بوم زندگی گذاشت ؟ چگونه می توان به سر پنجه رقصان گذشت از این راه ؟ از این راه پر خطر که باید دوید و مجال درنگ نیست. به هر گوشه خاری و در پس هر پیچ گرگی در کمین. آشفته بازاریست اینجا، چشمه ی جوشان ذهن هرز می رود و میخشکد، چه جنایتی، افسوس، افسوس، افسوس ... |
|

