• در اندیشه های سیاسی افلاطون - و در آرمانشهرش – یک نظام اجتماعی کاملا طبقاتی ترسیم شده است. هر طبقه اجتماعی را اقشاری با علایق و توانایی های متناسب تشکیل میدهند. فلاسفه (به نوعی نخبگان) با گذشتن از آزمون هایی که توانایی هایشان به اثبات برسد، در طبقه ی حاکمان قرار می گیرند. کسانی که شجاعت و دلیری در ذات دارند نظامی میشوند و مابقی به کشاورزی و تجارت می پردازند. افلاطون اساس چنین ساختار اجتماعی را عدالت میداند و هرگونه فاصله از این نظام را ظالمانه قلمداد میکند.
• در امپراطوری شکوهمند ایران باستان نیز چنین تفکری دیده میشود: طبقات اجتماعی مشخصی با وظایف تعریف شده در جهت پیشبرد جامعه به سوی قدرت و تعالی. مثلا در دوران ساسانیان 5 طبقه وجود داشته: موبدان، ارتشیان، دبیران (کارمندان اداره ها)، کشاورزان و پیشه وران. در شاهنامه نیز به این موضوع اشاره شده است. رستم فرخزاد پیش از آغاز نبرد قادسی آینده ایران را پس از تاراج تازیان اینگونه پیشبینی می نماید:
چو روز اندر آید به روز دراز *** شود ناسزا شاه گردن فراز
بپوشد ازیشان گروهی سیاه *** ز دیبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش *** نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
به رنج یکی دیگری بر خورد *** به داد و به بخشش همیننگرد
شب آید یکی چشمه رخشان کند *** نهفته کسی را خروشان کند
ستانندهی روزشان دیگرست *** کمر بر میان و کله بر سرست
ز پیمان بگردند وز راستی *** گرامی شود کژی و راستی
پیاده شود مردم جنگجوی *** سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی
کشاورز جنگی شود بی هنر *** نژاد و هنر کمتر آید ببر
رباید همی این ازآن آن ازین *** ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود *** دل شاهشان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر *** پسر بر پدر هم چنین چارهگر
شود بندهی بیهنر شهریار *** نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی رانماند وفا *** روان و زبانها شود پر جفان
از ایران وز ترک وز تازیان *** نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود *** سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند *** بمیرند و کوشش به دشمن دهند
بود دانشومند و زاهد به نام *** بکوشد ازین تا که آید به کام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور *** که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام *** همه چارهی ورزش و ساز دام
پدر با پسر کین سیم آورد *** خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی سود خویش *** بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار و زمستان پدید *** نیارند هنگام رامش نبید
چو بسیار ازین داستان بگذرد *** کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون ازپی خواسته *** شود روزگار مهان کاسته
در داستان ضحاک و کاوه نیز به روشنی میبینیم که اگر چه کاوه که یک آهنگر بود بر علیه ظلم حاکم شورش می کند اما خود با وجود حمایت مردمی پس از ضحاک بر تخت حکومت تکیه نمی زند بلکه این کار را به "فریدون" می سپارد که از تخمه ی شهریاران است. فریدون نیز پس از چیرگی بر ضحاک می گوید:
سپاهی نباید که با پیشهور *** به یک روی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و یکی گرزدار *** سزاوار هر کس پدیدست کار