تبليغاتX
محــــــــــرمانه

     


دشمن ِتـان را بیــابیــد و جنــگِ تان را بــرپــا کنیــد. جنگـــی در  راه اندیشه هایتان : و اگر اندیشه هایتان از پای در آمد، باز راستکرداری شما می باید غریو شادی بردارد. انسان چیزیست که بر او چیره می باید شد.
 

 


می خوانم

آرمان و اندیشه
تحقیقات فلسفی
بازیافت نوشته های فلسفی
فلسفه ذهن
فلسفه علم
 

وبگردی

نامه سر گشاده به يك مقام آگاه
پیوند : بی بی مهتاب


آیت الله خزعلی با بیان این جمله برای مادرشان التماس دعا کرد: «اميدواريم روزي غدير جاي نوروز را بگيرد و عيد بزرگ ما شود.»
پیوند : روزنامه شرق


خالی‌بند - بچه که بودیم هر وقت یکی از بروبچه‌ها خالی می‌بست، واسه این که حالش رو بگیریم می‌گفتیم خالی‌بندی مالیات نداره.
پیوند : شما بگید


خداباوری و دعا. یک مطالعه ی موردی، هر چند رقت انگیز، درباره ی معجزه، آزمایش بزرگ دعاست: آیا دعا به بهبود بیماران کمک می کند؟
پیوند : آرمان و اندیشه


پلورالیسم از منظر آیزیا برلین. من به اين نتيجه رسيده ام، همان طور كه تكثر فرهنگ ها و مزاج ها وجود دارد تكثر آرا و عقايد نيز وجود دارد.
پیوند : آرمان و اندیشه


فلسفه چیست ؟ در پاسخ به این سئوال ، هر آشنای فلسفه لحظه درنگ خواهد کرد. عموما چنین سئوالات بنظر بی خطری آنچنان هم که تصور می کنیم معصومانه نیستند...
پیوند : تحقیقات فلسفی


درون آینه - توده ها وقتی به خانه جدید می روند با خود کتاب مقدس و آینه همراه می برند. اگر شیطان و جنی در آن خانه باشد ، با دیدن نام خدا ترسیده و از طریق آینه فرار می کند.
پیوند : مجله‏ی شعر در هنر نويسش


عدالت، عدالت‌ اجتماعی و عملکرد اقتصاد | مفهوم عدالت از دیرباز مورد توجه اندیشمندان بوده و یکی از مفاهیم محوری هرگونه اندیشه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را تشکیل می‌دهد.
پیوند : رستاک


واژه اليتيسم يا نخبه‌گرايي در دانشنامه سياسی چنين تعريف شده است: باور به اين‌كه در هر جامعه يا گروه‌اجتماعي, اقتصادي, سياسي, فرهنگي و جز آن, كس‌ يا كساني به سبب توانمندي‌هاي شخصي‌شان برتر از ديگران‌اند و حق آنهاست كه از امتيازهاي پيشوايي ...
پیوند : گشوده


اهريمن ، و اسطوره‌ی ِ آخر زمان. از منظری که من می‌نگرم ، " آخر‌الزّمان " - آن‌گونه که در اساطير ِ زرتشتی و مسيحی از آن سخن رفته است - ، با ظهور ِ اسلام آغاز می‌شود!
پیوند : فردای ِ روشن


بایگانی

 

 

 RSS 
پست الکترونیک

POWERED BY
BLOGFA.COM


DESIGN
ED BY
بهـــــــراد

بازديد :

 

 
 

 

پنجشنبه 1387/03/30



ما زنده با آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست
موضوع: شخصی | لینک | 7:52 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

چهارشنبه 1387/02/04

گاهی اوقات حوصله نداری از حالت بگی. بعد یه (همون یک !) شعر میاد تو ذهنت که زبان حال شماست. اینگونه میشود که وبلاگ تبدیل میگردد به اشعار کپی شده ...
 در این سرای بی کسی   کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم  که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

موضوع: شخصی | لینک | 9:21 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

سه شنبه 1387/02/03

آی آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان


آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!


موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"آی آدمها!"...

 نیما یوشیج

-------------------------------------------------------------------

موج می آمد چون کوه و به ساحل می خورد!
 
از دل تیره امواج بلند آوا
که غریقی را در خویش فرو می برد
و غریوش را با مشت فرو می کشت
نعره ای خسته و خونین، بشریت را
به کمک می طلبید:
«آی آدم ها...، آی آدم ها...»
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!
به خیالی که قضا
به گمانی که قدر
بر سر آن خسته ، گذاری بکند!
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!
آستین ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم
تا آز آن مهلکه –شاید- برهانیمش
به کناری برسانیمش!...
موج می آمد چون کوه و به ساحل می ریخت
با غریوی
که به خاموشی می پیوست
با غریقی که در آن ورطه، به کف ها ، به هوا
چنگ می زد ، می آویخت...
ما نمی دانستیم
این که در چنبر گرداب گرفتار شده است
این نگون بخت که این گونه نگون سار شده است
این منم
 این تو
 آن همسایه
 آن انسان
 این ماییم!
ما همان جمع پراکنده
همان تنها
آن تنهاهائیم!
همه خاموش نشستیم تماشا کردیم
آن صدا ، اما خاموش نشد
«...آی آدم ها...»
«آی آدم ها...»
آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد
آن صدا در همه جا دائم در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد
خاطری آشفته است
دیده ای گریان است
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز
آن صدا در همه آفاق طنین انداز است
آه اگر با دل و جان گوش کنیم
آه اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم
آی آدم ها را
در همه جا می شنویم
در پی آن همه خون
که بر این خاک چکید
ننگ مان باد این جان!
شرم مان باد این نان!
ما نشستیم و تماشا کردیم!
در شب تار جهان
در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و طوفانی!
در دل این همه آشوب و پریشانی
این که از پای فرو می افتد
این که بر دار نگون سار شده است
این که با مرگ در افتاده است
این هزاران و هزاران که فرو افتادند
این منم
 این تو
 آن همسایه
 آن انسان!
 این ماییم!
ما همان جمع پراکنده ، همان تنها
آن تنهاهائیم!
این همه موج بلا در همه جا می بینیم
آی آدم ها را می شنویم
نیک می دانیم
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یک بار نمی گوییم
با ستم کاری، نادانی اینگونه مدارا نکنیم
آستین ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
مهربانی را...
دانایی را
بر بلندای جهان
بنشانیمش!
آی آدم ها ...!
موج می آید...

فریدون مشیری

موضوع: شخصی | لینک | 10:13 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پنجشنبه 1387/01/01

امان از رخوتی که بر دلها نشسته. کجاست بازوان پرتوان ؟ قلب دلیر را چه شد ؟ این نسل تسلیم را شورش از کجا آغاز باید کرد ؟ این پوستین مرا سخت تنگ است، و بس عریان...
جهان نو شد. بیدار شد طبیعت و رخوت شکست. از فراز شکوهناک کوهسار اندیشه ام، روی در باد و رخ در آسمان، نو میشوم و پوستین خویش می درم. منم آرش، منم کاوه. منم فرزند زرتشت. بتاز ای اسب سرکش، پای در رکابت دارم و چنگ بر یالت. بتاز ...

موضوع: شخصی | لینک | 10:43 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

یکشنبه 1386/10/16

با نام خدا من سخن آغاز کنم
با یاد خدا قصه ی خود ساز کنم

به یاد حمید عاملی قصه گو
 

کچل کچل بامیه
گتدی حکیم خانینه
حکیم خانه باقلیدی
کچلین باشی یاقلی دی

به یاد مادربرگم (نمیدونم درست نوشتم یا نه، مهمه ؟)

موضوع: شخصی | لینک | 9:45 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

جمعه 1386/08/04

دوری از عشق، احساس، هنر؛ غفلت از خویش و زندگیست. چگونه میتوان شاعری کرد لحظه لحظه ی عمر را، یا که با هر نفس رنگی بر بوم زندگی گذاشت ؟ چگونه می توان به سر پنجه رقصان گذشت از این راه ؟ از این راه پر خطر که باید دوید و مجال درنگ نیست. به هر گوشه خاری و در پس هر پیچ گرگی در کمین. آشفته بازاریست اینجا، چشمه ی جوشان ذهن هرز می رود و میخشکد، چه جنایتی، افسوس، افسوس، افسوس ...
ای روزگار، خار بر پاشم شدی، خار بر چشمت خواهم شد ...


موضوع: شخصی | لینک | 3:20 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

جمعه 1386/07/13

موجی بلند آمد و من را از ساحل امن و زیبا به درون کشید. تاباند، پیچاند، کوباند و خراشاند. و مجالی نداد تا خود را دریابم. تابیده شدم و پیچانده و کوبیده. یک ماه یا کمی بیشتر گذشت. می توانست بیشتر هم بگذرد: یک سال، یا شاید یک عمر. نمیدانم، سرم به سنگی خورد یا دستم به کنده ای گرفت که لحظه ای از آن همه تلاطم غافل شدم. خود را دیدم در خیال، سرگردان در امواج. و ادراکی مرا فرا گرفت : دانستم که پیروزی از این موج به آن موج خزیدن نیست، بلکه ناخداوار شکستن امواج و راندن به سوییست که می باید.
شاید یک ماه یا کمی بیشتر بگذرد تا پای استوار کنم. شاید زخم هایی عمیقتر بر این پیکر بنشیند. اما از این امواج ناخدایی برخواهد خواست، که چنان شکوهمندانه از پهنه ی این روزگار میگذرد که امواج خود را به پایش خواهند انداخت.

دست هایم را
در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم، می دانم، می دانم


موضوع: شخصی | لینک | 9:10 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

سه شنبه 1386/05/23

با چشمانی مصمم و ابروانی گره کرده به او خیره باید شد، چشم در چشم، رو در رو. باید پیش از او تصمیم گرفت، پیش از او عمل کرد. باید او را در ذهن بالا برد و بر زمین کوبید. او همه ی این چیز ها را در چشمان مصمم تو خواهد دید. و آنگاه، در عین نا باوری، جا خواهد زد. و آهسته هیکل بزرگش را  از مقابل نگاه پیروزمندانه ی تو کشان کشان دور خواهد کرد. و تو او را شکست داده ای بی آنکه حتی خراشی برداری. فقط با چشمان مصممت !

اما او ... او کیست ؟ شاید دردی یا غمی. یا فردایی که نگرانش هستی. شاید غولی باشد بی شاخ و دُم ! هر چه که باشد، نباید از چشمان مصممش جا زد. همین !

موضوع: شخصی | لینک | 0:21 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

شنبه 1386/05/13

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
 و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
 چه قدر هم تنها
 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
                      عاشق

موضوع: شخصی | لینک | 11:58 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

جمعه 1386/05/05

ترحم و تکبر؛ از این دو به شدت گریزانم. همیشه با کمک به دیگران [از نوع کمک مالی مستقیم] مشکل داشتم. بارها شده برای خلاص شدن از پول خرد ته جیب، سکه ها را انداخته ام تو جوب ! اما چیزی درونم اجازه نمی داد که همین سکه ها را در دستان دراز شده یا کاسه ای در مقابل فردی سر به زانو گرفته قرار دهم. ترحم و تکبر؛ از این دو نفرت دارم. احساس می کنم این کمک ها شریک شدن در فلاکت آنهاست. تصور می کنم با این پول نانی خواهد خورد و یک روز دیگر به زندگی نکبت بارش ادامه دهد. چند وقتیست بیماری، مادر بزرگ گلم را زمینگیر کرده. ما حاضریم برایش هرکاری بکنیم اما دکترش گفت هر اقدامی در این شرایط نهایتا مرگش را چند روزی عقب می اندازد، و دردش را و زجرش را.

اما پریروز، درست در سوم مرداد، اولین روز از بیست و چهارمین سال زندگی ام، جوانی شهرستانی با لباس سربازی، با لرزش تردید در صدایش، با چشمان رو به زمین، طلسم را شکست. آنشب او به شهرش بازگشت و من شمع روی کیکم را فوت کردم. ترحم و تکبر؛ از این دو میترسم ...

موضوع: شخصی | لینک | 10:50 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

شنبه 1386/04/16

مردم داری، برادر ِ من، کار سختیه، دست کم برای من. از وقتی بچه بودم یادمه تو کوچه، تو مدرسه، حتی تو دانشگاه و پادگان، همیشه دوستانی داشتم که من مطلقا بهترین دوستشون بودم. این سینه پر از درد و دلشونه. چه "رازهای مگو" که این گوشها نشنیدن؛ اما هیچ کدوم از دوستنانم رو برای خودم نگه نداشتم. مازیار، رفیق روزای دبستانم تو خیابون گرگان، که از همون سال دوم دبستان ازش بی خبرم. ایمان، همشاگردی دوستداشتیم در دبیرستان. محمود، دوستی که مثلش کم پیدا میشه. دوستان دانشگاهم که مثل برادر هستند برام. خیلی ها و خیلی ها ... و الان من تنهام. خودم و خودم. آه ... آه از این دردی که تو سینه میریزه ...

 به قول روانشناسها : "روان رنجور". به قول بعضیا : "آنرمال". به قول معروف : "دیوونه". شیفته ی رنگ سیاهم. شب و تاریکی و تنهایی رو دوست دارم. همیشه تو خیالاتم، توی خونه ی رویاهام یه اتاق دارم که کاملا سیاهه. هیچ روزن و پنجره ای هم نداره. وقتی در بسته میشه همه جا تاریکی مطلق و سکوت محضه. تو اون اتاق یک تخت یکنفره وجود داره که بسترش سخته. یعنی از پر قو نیست، مثل وقتی که آدم رو فرش دراز میکشه. و یک ساعت زنگ دار که منرو از این خلوت جدا کنه.

از "من" در نوشته هام زیاد استفاده می کنم. گاهی مجبور میشم در بازنگری نوشته هام چندین بار "من" رو حذف کنم و به جاش  ضمیر بذارم. علتش اینه که فقط "من" رو دارم، خودمو؛ نیچه به اعتراض میگه : همسایه دوستی ِ شما به خاطر بیگانگی با خودتونه. میگه چون با خودتون بیگانه اید به دیگران پناه میبرد، دیگر دوستید. آیا من نماد عکس این ماجرا نیستم؟ "هیچ چیزرو بیشتر از خودم دوست ندارم." شاید این جمله ظاهر زشتی داشته باشه ولی دقیقا سرشت زندگی منه. برای همین هم تنهام، هر چیزی بهایی داره ...

یادش به خیر، مفهومی بود به نام "حریم". این حریم برای من خیلی مهم بود، الان هم هست البته. شاید برای همین اسم این وبلاگو گذاشتم "محرمانه". چون حرفاییس از درون حریم. وقتی تو تلوزیون نشون میده دوربین از سطح آب به درون آب میره، مفهوم حریم به قوی ترین شکل برام تداعی میشه. دنیای زیر آب، یه دنیای دیگست. هرچه عمیقتر فرو بری بیشتر به من نزدیک میشی. من در عمیقترین، تاریکترین و ساکت ترین نقطه نشسته ام.

چندوقت پیش فیلمی دیدم به نام Modigliani. زندگی هنرمندی به همین اسم. اونقدر نقاط مشترک با شخصیت این کاراکتر در خودم حس کردم که انگار دارم زندگی خودم رو میبینم در یک مقطع زمانی دیگه. عشقش، زندگیش، مستیش، نقاشی هاش و مرگش.

معمولا آدم آرومی هستم، ضربه باید خیلی عمیق باشه، کارد باید استخونمو لمس کنه تا عصبی بشم، اما وقتی این اتفاق بیوفته غیر قابل کنترل میشم. مثل فوران یک آتشفشان.  اما حقیقت اینه که باز هم آنچه بروز میدم یک هزارم خشم منه،  این روانمه که در درون سر به دیوار میکوبه و فشار درون ریز میشه، مثل همیشه.

بیچاره کسی که می خواد با من زندگی کنه. دلم براش میسوزه، زندگیش به پای من حدر میشه. من آدم سطحی و بی ریشه ای نیستم، به خاطر همین رسوخ و تاثیر در من سخته. میگن یک آدم خنثی هستم، حالات درونیم خیلی در ظاهرم نمود پیدا نمیکنه اما حقیقت اینه که نه بی احساسم و نه خنثی. خیلی وقت ها از یک صحنه، از یک جمله، یک اتفاق ساده اشک تو چشمام جمع میشه بدون اینکه کسی متوجه بشه.

 

زن؛ زن را دوست میدارم. آنگونه که هست و  اینگونه :
روحش قرین شادی و عطراگین از نشاط، شاید در سایه اش طراوتی در جانم وزیدن گیرد. شیطنت ها و بر پنجه از این سو به آن سو پریدن هایش را دوست دارم. زن را مطیع میخواهم، نه از برای اینکه کنیزم گردد. از آن جهت که شایسته گردد تا من مطیعش باشم. تا به تمامی از آنِ او گردم. تا آرام به ژرفنای حریمم راهش دهم. بیزارم از زنی که هرکس را می پذیرد. حتی به لبخندی، به مهری، به نگاهی. مگر این همان نجابت نیست؟ آهسته سخن گفتن را می پسندم. فریاد زدن یعنی : من حرفی ندارم. حرفش، دردش، خنده اش و اشکش همان اندازه از هرزگی دور باد که بوسه اش، آغوشش، تن اش. حسادتش دوست داشتنیست و شکش ستودنی. عشق را می خوانم از ایندو، عشق را در غیرتم میخوانی ؟ اعتماد، درک و وفا زن را آرامگاه مرد می سازد.

اما ... هیچ کس کامل نیست و من از همه بیشتر. پس باید هر کس را همانگونه که هست بپذیریم، اگر پذیرفتیم. و از خواسته هامان چشم بپوشیم اگر تحقق نیافت، که زندگی اینگونه است ای مرد تنها.

آه از این دردی که تو سینه میریزه ...

موضوع: شخصی | لینک | 0:11 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پیشتر نوشته ام

میر حسین
ببین احاطه کرده است عدد ذهن خلق را
این باسه ما دل نمی شه
آرام نگیریم
آمار
زبان حال
آی آدم ها
سال انسجام هم گذشت ...
مرشد و پیر
نو شد، نو شو
محـــــرمانه
آیا معتقد به وجود روح هستید ؟
چارلی چاپلین
ارزش ها
ما لعبتگانیم - 1
یاد ایامی ...
متافیزیک، جهل، خدا
مدونا
زندگی
جهان سوم
آگهی خرید
محتوا، معنا
مرتضی محیط
یک سوزن به خود
من خود به چشم خویشتن
می دانم، می دانم، می دانم
شرح ماوقع
یادداشتی برای خودم
دلم عجیب گرفته
کتاب: وقتی نیچه گریست

 

بایگانی ماهیانه

خرداد 1388
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
 

آرشیو موضوعی

فرهنگ و اجتماع
فلسفه
عمومی
خواندنی
تاریخ و اسطوره
اندیشه
روزنوشت
قالب وبلاگ
خبر
طنازی
کتاب
شخصی