تبليغاتX
محــــــــــرمانه

     


دشمن ِتـان را بیــابیــد و جنــگِ تان را بــرپــا کنیــد. جنگـــی در  راه اندیشه هایتان : و اگر اندیشه هایتان از پای در آمد، باز راستکرداری شما می باید غریو شادی بردارد. انسان چیزیست که بر او چیره می باید شد.
 

 


می خوانم

آرمان و اندیشه
تحقیقات فلسفی
بازیافت نوشته های فلسفی
فلسفه ذهن
فلسفه علم
 

وبگردی

نامه سر گشاده به يك مقام آگاه
پیوند : بی بی مهتاب


آیت الله خزعلی با بیان این جمله برای مادرشان التماس دعا کرد: «اميدواريم روزي غدير جاي نوروز را بگيرد و عيد بزرگ ما شود.»
پیوند : روزنامه شرق


خالی‌بند - بچه که بودیم هر وقت یکی از بروبچه‌ها خالی می‌بست، واسه این که حالش رو بگیریم می‌گفتیم خالی‌بندی مالیات نداره.
پیوند : شما بگید


خداباوری و دعا. یک مطالعه ی موردی، هر چند رقت انگیز، درباره ی معجزه، آزمایش بزرگ دعاست: آیا دعا به بهبود بیماران کمک می کند؟
پیوند : آرمان و اندیشه


پلورالیسم از منظر آیزیا برلین. من به اين نتيجه رسيده ام، همان طور كه تكثر فرهنگ ها و مزاج ها وجود دارد تكثر آرا و عقايد نيز وجود دارد.
پیوند : آرمان و اندیشه


فلسفه چیست ؟ در پاسخ به این سئوال ، هر آشنای فلسفه لحظه درنگ خواهد کرد. عموما چنین سئوالات بنظر بی خطری آنچنان هم که تصور می کنیم معصومانه نیستند...
پیوند : تحقیقات فلسفی


درون آینه - توده ها وقتی به خانه جدید می روند با خود کتاب مقدس و آینه همراه می برند. اگر شیطان و جنی در آن خانه باشد ، با دیدن نام خدا ترسیده و از طریق آینه فرار می کند.
پیوند : مجله‏ی شعر در هنر نويسش


عدالت، عدالت‌ اجتماعی و عملکرد اقتصاد | مفهوم عدالت از دیرباز مورد توجه اندیشمندان بوده و یکی از مفاهیم محوری هرگونه اندیشه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را تشکیل می‌دهد.
پیوند : رستاک


واژه اليتيسم يا نخبه‌گرايي در دانشنامه سياسی چنين تعريف شده است: باور به اين‌كه در هر جامعه يا گروه‌اجتماعي, اقتصادي, سياسي, فرهنگي و جز آن, كس‌ يا كساني به سبب توانمندي‌هاي شخصي‌شان برتر از ديگران‌اند و حق آنهاست كه از امتيازهاي پيشوايي ...
پیوند : گشوده


اهريمن ، و اسطوره‌ی ِ آخر زمان. از منظری که من می‌نگرم ، " آخر‌الزّمان " - آن‌گونه که در اساطير ِ زرتشتی و مسيحی از آن سخن رفته است - ، با ظهور ِ اسلام آغاز می‌شود!
پیوند : فردای ِ روشن


بایگانی

 

 

 RSS 
پست الکترونیک

POWERED BY
BLOGFA.COM


DESIGN
ED BY
بهـــــــراد

بازديد :

 

 
 

 

یکشنبه 1386/01/05

انسان؛ با چوبی بلند در دست که سر آن تکه سنگی با لبه برنده نصب کرده. روزها با پای برهنه و بدن عریان، طبیعت را به جستجوی شکار درمی نوردد. شگفت انگیزترین و تواناترین موجودیست که در زمین می توان یافت. او در نوک پیکان اکتشاف و ارزشگزاریست. اوست که اولین تصمیم را می گیرد و اولین تجربه را کسب می کند. او خود خلاقیت است، هنگامی که برای اولین بار به جای سر فرو بردن در رود، آب را با برگ پهن درخت تا دهانش بالا آورد.

انسان؛ با موهای آراسته، پوششی رویایی  و رایحه ای مست کننده. چنان که حتی خود در برابر لباسش حقیر می نماید. او احتمالا هرگز تجربه ی منحصر به فردی نخواهد داشت. حتی هرگز تمام تجریاتی که دیگران تا کنون داشته اند را نمی تواند کسب کند. حتی نمی تواند در مورد همه آنها اطلاعات داشته باشد. بیست سال طول میکشد تا در یک جریان، یک گرایش، یک شاخه از میلیون ها شاخه ی دانش بشری اطلاعات کافی کسب کند و احتمالا بیست سال دیگر برای نزدیک شدن به نوک پیکان تجربیات در آن موضوع، فقط نزدیک شدن؛ او هر روز صبح لباس می پوشد، سوار اتومبیل می شود و چند کیلومتر آنسوتر پشت میزی می نشیند و یک سری آمار و ارقام را محاسبه می کند تا شب چیزی برای خوردن داشته باشد. کامپیوتری که روی میزش قرار دارد هزاران برابر او اطلاعات دارد. او در برابر کامپیوترش، اتومبیلش، خانه اش، ماروفراش، کتابخانه اش و خیلی چیز های دیگر حقیر است. چون به خوبی هیچ کدام نیست.

کی اهمیت میده ؟ هیچ کدام از این ها هم به خوبی انسان نیستند. انسان بر آنها مسلط است و آنها را در خدمت گرفته. انسان پیروزمندانه روی مبل لم میدهد و چای هورت میکشد.

 

 

موضوع: فلسفه | لینک | 2:11 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

سه شنبه 1385/11/10

بسیار پیش می آید با این تفکر روبرو می شویم که : همه انسان ها به خدا اعتقاد دارند و یا مگر می شود به خدا اعتقاد نداشت ؟!

مطالبی در مورد آتئیسم یا مکتب بی خدایی را در اینجا بخوانید.

موضوع: فلسفه | لینک | 9:11 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

جمعه 1385/10/29

انسان موجودی آگاه است. بطور کلی آگاهی در سطوح مختلف در میان جانداران وجود دارد اما انسان از سطح بالاتری از آگاهی برخوردار است، یا دست کم اینگونه فرض می شود. ما علاوه بر آگاهی از محیط بیرون، «خود آگاه» نیز هستیم. این خود آگاهی باعث می شود مفهوم «من» در ذهن شکل گیرد، اما بنظر می رسد «من» توهمی بیش نیست. ما تصور می کنیم اصالت وجودیمان چیزی درونی و فرارتر از جسمان است که «من» را شامل می شود، اما اینگونه نیست. فرض کنید بتوانیم مغز دو انسان را درآورده و با هم عوض کنیم، چه اتفاقی می افتد ؟ هر کدام «خود» را همراه با مغزشان به بدن جدید می برند. با همان شخصیت، افکار و خاطرات. حالا فرض کنید مغز یک انسان را روی یک بدن مصنوعی نصب کنیم، با بازوهای مکانیکی به جای عضلات و دوربین های قوی و پیشرفته به جای چشم. اینبار چه اتفاقی می افتد ؟ شخص قطعا همان آدم گذشته است. او هنگام تعریف خاطراتش احتمالا خواهد گفت پس از اتمام دانشگاه در یک موسسه تحقیقاتی مشغول به کار شده و چند سال بعد، بدن کربنی خود را ترک گفته و اکنون با یک بدن جدید و مدرن زندگی می کند. اینبار فرض کنید حافظه او را با تراشه های حافظه تعویض کرده ایم. همچنین سیستم پیشرفته ای را جایگزین قسمتی از مغز، که وظیفه کنترل و تعادل وی را دارد کرده ایم. و در نهایت کل قسمت های مغز وی را به همین ترتیب با تراشه ها تعویض کنیم. او همچنان همان «من» سابق را دارد، و شاید از سیستم عصبی جدیدش ابراز رضایت کند. بگوید حافظه اش قوی تر شده و سریع تر فعالیت های ذهنی را انجام می دهد. این در حالیست که جسم سابق او کاملا از بین رفته. فرض بعدی ما این خواهد بود که از روی او چند نسخه تکثیر کنیم ! می توان تصور کرد که هر کدام از نسخه ها چیزی شبیه این بگوید : من بعد از اینکه کاملا بدن قبلی خود را با بدن جدید عوض کردم، در چند نسخه کپی شدم. من کپی شماره 3 هستم و خیلی هیجان انگیزیه که کنار چند من دیگر زندگی می کنم.

این فرض ها ما را وادار به تفکر درباره ماهیت خود می کند. با توجه به الگریتم کارکرد مغز، شخصیت ما الگویی است که طی سالهای ابتدایی زندگی رفته رفته شکل می گیرد و سپس این الگو در برابر ورودی های مختلف، رفتار های مشخصی از خود بروز می دهد که همان افکار و کردار ما را می سازد. با این تفاسیر احتمالا ما در اصل همان الگو هستیم و بس !

موضوع: فلسفه | لینک | 12:35 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

جمعه 1385/10/15

امروزه انسان دریافته که «دید تکاملی» شاه کلید بسیاری از معما های حل نشده طبیعت است. در واقع طبیعت با  تکرار و تداوم قائده تکاملی خود طی میلیاردها سال توانسته پیچیدگی های بسیار حیرت آوری را خلق کند. بشر با فهم این «روند تکاملی طبیعت» درک تازه ای از گذشته خود و هستی به دست آورده، و با تطبیق این روند با دانش روز، آینده را رو به افق هایی نو سوق می دهد.

دکتر «رندولف نس۱» و دکتر «جرج ویلیامز۲» با انتشار کتاب «چرا ما بیمار می شویم۳» در سال 1995،  ضمن  بررسی همه جانبه انسان از دیدگاه تکاملی به علل ابتلاء بشر به بیماری های گوناگون پرداخته اند. این کتاب که در زمان خود، نظر بسیاری از محافل علمی را به سوی خود جلب نمود، با روش های علمی نشان می دهد که بدن انسان از نظر تکاملی در وضعیتی قرار دارد که هنوز مناسب زندگی در طبیعت و امرار معاش به شیوه بدوی است. در واقع سرعت تغییر شیوه زندگی انسان، بخصوص در هزاره ی اخیر بسیار بیشتر ازسرعت تطبیق فیزیکی بدن انسان با شرایط زندگی اوست. بدین ترتیب زندگی مدرن وشهری، فعالیت کم بدنی و نوع تغذیه که حاصل پیشرفت های فنی دانش بشر در چند صد سال اخیر است باعث گردیده شیوه زندگی طبیعی انسان در طی هزاران سال پیش از آن، به یکباره تغییر کند و این عدم تطابق شرایط فیزیکی با شیوه جدید زندگی موجب بروز صدها نوع بیماری شده است.

این دید تکاملی در بسیاری از حوزه ها گسترش پیدا کرده، بطوری که «آلن و باربارا پیز۴» در پژوهشی پیرامون تفاوت های زنان و مردان با بهره گیری از همین دید، به نتایج جالبی دست یافته اند۵. به عنوان مثال حس قوی جهت یابی موجود درمردان به دوران پیش از تاریخ بر می گردد. در دورانی که انسان و مشخصا مرد، برای تهیه غذا به شکار میرفته. وجود حس جهت یابی در مردان نقش مهمی در بقای انسان داشته و به همین خاطر طبیعت این خصلت را در نهاد مردان نهادینه کرده است. اما جهت یابی برای زنان اهمیت زیادی نداشته، به همین دلیل هنوز هم زنان به طور کلی حس جهت یابی قویی ندارند. اما در مقابل نیز توانایی های در نهاد زنان از دوران پیش از تاریخ به یادگار مانده که مردان آن بی بهره اند. مانند دید وسیع تر، توانایی انجام چند کار به طور همزمان و از این دست که حاصل هزاران سال کار در محل سکونت و رسیدگی به امور خانه است.

دانشمندان معتقدند بسیاری دیگر از رفتارهای اجتماعی بشر نیز به این علت که ضامن بقا بوده اند، از اعصار گذشته در ژن آدمی نهادینه گشته است. مثلا انسان به جنس مخالف خود کشش جنسی دارد اما این حس در مورد محارم استثنا می شود. مردان به طور طبیعی به مادر و خواهر خود میل جنسی ندارند و همین امر در مورد زنان نسبت به پدر و برادر صادق است. شاید اگر این عدم تمایل در انسان وجود نداشت بقای بشر تهدید می شد. به همین خاطر طبیعت چنین حسی را در بشر حفظ کرده است. می توان تعصب داشتن نسبت به اعضای خانواده یا وجود حس مالکیت در انسان و همچنین حس وطن دوستی را از دیگر نمونه های این امر دانست.

اما موضوع جالبی که حدود 10 سال پیش توسط دانشمندان مطرح گردید کشف منطقه ای در مغز بود که هنگام بروز تجربه های مذهبی در انسان فعال می گردد. این منطقه که به «نقطه الهی۶» معروف شد، به تعبیری مسئول ایجاد احساسات مرتبط با خدا در انسان است. بدین ترتیب اینگونه گمان می رود که احساس وجود خدا در بشر نیز از همان دست مواردیست که طی چندین هزار سال طبیعت، با شیوه تکاملی خود در وجود انسان نهاده است. جالبتر اینکه بسیاری از انسان ها مدعی هستند که به روشنی وجود خدا را در فطرت خود حس می کنند و نیاز به هیچ دلیل دیگری برای اثبات وجود خدا ندارند، که البته درست هم می گویند. در مکاتب مذهبی که مستقیما بر فرض وجود خدا بنا شده اند، یکی از براهین وجود خدا که برای اثبات به آن اقتدا می کنند همین شناخت درونی است. یعنی هر انسانی وجود خدا را در خود حس می کند، و همین برای اثبات وجود خدا کافیست.

دکتر «ری کورزویل۷»، متخصص بزرگ علوم کامپیوتری و هوش مصنوعی، در کتاب معروف «عصر ماشین های معنوی۸» ضمن بررسی علمی امکان ساخت ماشین های هوشمند با الگو برداری از ساختار مغز انسان، معتقد است وقتی دانش انسان مشکلات فنی ساخت چنین ماشین هایی را از میان بردارد، با ماشین های هوشمندی مواجه خواهیم شد که به خدا اعتقاد دارند، عبادت می کنند و مدعی داشتن تجارب معنوی هستند. با توجه به موارد یاد شده در بالا، اکنون می توان درک نمود این پیش بینی کاملا اساس علمی دارد چون یک هوش مصنوعی با الگوی مشابه مغز انسان همان خروجی را می دهد که در انسان دیده می شود.

 

  

 

----------------------------------------------

1.      Randolph M. Nesse

2.      George C. Williams

3.      Why We Get Sick: The new science of Darwinian medicine

4.      Allan Pease & Barbara Pease

5.      "زنان و مردان برابرند؟ هرگز چنین نیست" ترجمه بيژن و پگاه پایدار - نشر افکار

6.      God spot

7.      Ray Kurzweil

8.      The age of spiritual machines

 

موضوع: فلسفه | لینک | 11:28 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

چهارشنبه 1385/10/13

 

"Hold on," Sophie said. "Da Vinci's The Last Supper is a painting of thirteen men."

"Is it?" Teabing arched his eyebrows. "Take a closer look. How about the one seated in the place of honor, at the right hand of the Lord?" As Sophie studied the person's face and body, a wave of astonishment rose within her. The individual had flowing red hair, delicate folded hands, and the hint of a bosom. It was, without a doubt ... female.

Sophie could not take her eyes from the woman beside Christ. Although Sophie had seen this classic image many times, she had not once noticed this glairing discrepancy. "Everyone misses it," Teabing said. "Our preconceived notions of this scene are so powerful that our mind blocks out the incongruity and overrides our eyes."

"It's known as scotoma, Langdon added. "The brain does it sometimes with powerful symbols.

نوشته بالا بخشی از فصل پنجاه و هشتم کتاب «راز داوینچی» نوشته «دَن براون» است. هنگامی که تیبینگ، تاریخ دان سلطنتی بریتانیا، به «سوفی» نشان می دهد که یک زن در نقاشی معروف «شام آخر» اثر «لئوناردو داوینچی» کنار مسیح نشسته است موجب تحیر وی می شود. سوفی تا پیش از آن، کاملا یقین داشت که شام آخر تصور سیزده مرد است، مسیح و دوازده حواری. تیبینگ توضیح می دهد که "عقاید پیش پنداشته ی ما درباره این صحنه چنان قدرتمند است که ذهن این ناهماهنگی را در نظر نمی گیرد و چشم ها اهمیتی نمی دهند." «لنگدان» هم می افزاید "به این پدیده اسکتوما۱ می گویند. مغز گاهی با نماد های قدرتمند چنین می کند. "

 

Biology and Survival Our brain's primary purpose is to keep us alive. The ability of belief to extend contact with the world beyond the range of our immediate senses substantially improves our ability to survive. As far as our brain is concerned, there is absolutely no need for data and belief to agree. They have each evolved to augment and supplement one another by contacting different sections of the world. They are designed to be able to disagree. When data and belief come into conflict, the brain does not automatically give preference to data. This is why beliefs-even bad beliefs, irrational beliefs, silly beliefs, or crazy beliefs-often don't die in the face of contradictory evidence. The brain doesn't care whether or not the belief matches the data. Thus, trying to change any belief, no matter how small or silly it may seem, can produce ripple effects through the entire system and ultimately threaten the brain's experience of survival. This is why people are so often driven to defend even seemingly small or tangential beliefs. Skeptics' ability to alter their own beliefs in response to data is a true gift; a unique, powerful, and precious ability. It is genuinely a "higher brain function" in that it goes against some of the most natural and fundamental biological urges.

 

متن بالا نیز از مقاله ای ارزشمند نوشته  پروفسور «گريگوري لستر۲» با نام «چرا باور ها نمی میرند۳» انتخاب شده است :
" باورها جهت افزايش توانايي ما براي بقا طرح ريزي شده اند. باورها مستقل از حواس عمل كنند. در حقيقت تمام ارزش باورها، در پايداري آنها هنگام مواجهه با شواهد مخالف مي باشد. باورها بگونه اي نيستند كه به سادگي تغيير كنند و يا به راحتي به شواهدي كه با آنها تطابق نمي كند، عكس العمل نشان دهند. اگر اينگونه بود ؛ عملا نمي توانستند براي بقا نقش خوبي ايفا كنند . تا آنجا كه به مغز انسان بستگي دارد، لازم نيست كه داده هاي حسي و باورها با هم هماهنگ باشند . هر كدام از آنها طوري تكامل يافته اند كه يكديگر را بوسيله برخورد با قسمت هاي مختلف دنيا كامل مي كنند . آنها طوري طراحي شده اند كه قادر باشند با هم موافقت نداشته باشند. وقتي كه باور ها و داده هاي حسي با هم  تضاد داشته باشند، مغز به طور اتوماتيك به داده ها ارجحيت نمي دهد. به اين دليل است كه باورها، حتي باورهاي غلط ، باورهاي غير منطقي، باورهاي احمقانه، در مواجهه با شواهد نقض كننده از بين نمي روند. زيرا مغز به اينكه باورها با داده هاي حسي هم خواني دارد يا خير، چندان توجهي نمي كند. بنابراين كوشش براي تغيير هر گونه باور هر چند كوچك و احمقانه به نظر برسد، مي تواند موجي از تاثيرات بر روي كل سيستم بگذارد و در نهايت مغز را در تجربه بقا مورد تهديد قرار دهد. به اين خاطر هست كه مردم حتي در برابر باور هاي كوچك و ملموس نيز به دفاع بر مي خيزند. توانايي شكاكان در تغيير باور هايشان در برخورد با اطلاعات جديد، واقعا يك موهبت و يك قدرت بي نظير و ارزشمند است. این توانایی اصولا يك عملكرد عالي مغز بوده  كه با بعضي از كششهاي بيولوژيكي و طبيعي در تضاد است."۴

 

نیچه نیز در این باب می گوید :

واژه انديشه، به مفهوم مطلق، تا مدتهاي طولاني فقط به معني انديشه آگاهانه بود و تازه اكنون است كه ما حقيقت را دريافته ايم. اين حقيقت آن است كه ما فهميده ايم بخش اعظم فعاليت فكري ما، بي خبر از ما و نا آگاهانه رخ مي دهد. شايد خستگي ناگهاني تمام متفكران از همين جا ناشي شود. ۵

آنان چنان حالتي به خود مي گيرند كه گوئي آراي اصليشان را از راه رشد خود بخود يك جدل ( ديالكتيك ) سرد، ناب، و خدايانه بي غرض، كشف كرده اند و بدانها رسيده اند؛ حال آنكه آن آرا در اصل چيزي نيست مگر يك فرض مسلم انگاشته، يك انديشه ناگهاني، يك الهام، و چه بسا يك ميل باطني كه پالايش يافته و انتزاعي شده است و سپس براي آن دنبال دليل و منطق گشته اند. آنان همگي وكلاي مدافعي هستند كه خوش ندارند اين نام را بر ايشان نهند و بسا هنگام جز هوادار زرنگ پيشداوري هاي خود نيستند و همين پيشداوري ها را به نام «حقايق» غسل تعميد مي دهند.۶

پس از آنكه ديري چندان كه بايد، به ميان سطرها و بر انگشتان فيلسوفان خيره شده ام، با خود مي گويم : بزرگترين بخش انديشه خودآگاه را مي بايد در شمار كرد و كار غريزي نهاد، از جمله انديشه فيلسوفانه را. در اين باب مي بايد از نو نظر كرد، همچنانكه عمل زايمان در كار و جريان  وراثت كمترين نقشي ندارد، خودآگاه بودن نيز به هيج وجه ضد آنچه غريزي است نيست. بيشترين انديشه هاي آگاهانه يك فيلسوف را غرايز او نهاني هدايت مي كنند و به راههاي معين مي كشانند. همچنين در پس تمامي منطق و حكومت مطلق ظاهري آن بر جنبش انديشه ، ارزشگذاري ها ايستاده است، و يا روشنتر بگويم، نياز هاي فيزيولوژيك براي نگه داشت نوعي خاص از زندگي. مثلا ، اينكه معين، ارزشي بيش از نامعين دارد و نمود ارزشي كمتر از حقيقت: چنين ارزشگذاري ها با همه اهميتي كه از جهت سامان بخشي براي ما دارند، چه بسا جز ارزيابي هایي ظاهر بينانه نباشند كه براي نگه داشت موجوداتي چون ما لازم است. ۷

 

 

بنابراین حتی ناب ترین حقایق ادراک شده توسط بشر را نیز نمی توان مطلقا مطابق با واقعیت دانست.

 

 

 

 

-----------------------------------------------------

  1. واژه scotoma ریشه یونانی به معنای تاریکی دارد.
  2. www.drgreglester.com ,Gregory W. Lester
  3. Why Bad Beliefs Don't Die
  4. ترجمه از پارميس سعدي ، در سايت « باهماد خرد گرايان ايراني »
  5. فردریش نیچه : حكمت شادمان - قطعه 334
  6. فردریش نیچه : فراسوي نيك و بد - قطعه 5
  7. فردریش نیچه : فراسوي نيك و بد - قطعه 3
موضوع: فلسفه | لینک | 0:18 قبل از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پنجشنبه 1385/09/23

 

ماجرا بر می گردد به گذشته های بسیار دور، دوران ماقبل تاریخ، بیش از 3500 سال پیش. هنگامی که اجداد آریایی ما هنوز به فلات ایران مهاجرت نکرده بودند و در سرزمین های سرد سیر شمالی ساکن بودند. عصر اساطیر، عصری که انسان نخستین گام ها را در عالم شناخت بر میداشت. آنجا که افسانه های خلقت، خود خلق شدند. زمانی که بشر در پی آگاهی از آغاز و اصل جهان و خویش است و اساطیری پر رمز و راز آهسته اهسته پا به عرصه وجود می گذارند. باور هایی که ریشه در نوع معیشت و شیوه زندگی مردمانش دارد و خود سرنوشتِ باورها و اعتقادات میلیاردها انسان را در طی هزاران سال رقم میزند. در آن زمان قومی که امروز به نام آریایی می شناسیم و ساکن فلات ایران شدند به همراه نژاد هند-اروپایی، در کنار هم در شرایط نه چندان مساعد شمالی زندگی می کردند. این دو قوم که اساسا قبل از مهاجرت به سرزمین های جنوبی یکی بودند، باورهای مشترکی داشتند که تاثیر آن بعد ها و تا به امروز در تمام اعتقادات به نوعی دیده می شود و از این رو بسیار حائز اهمیت است.شاید زروانیسم از قدیمی ترین این اعتقادات است. در این باره میخوانیم : « وقتی هیچ نبود، نه آسمان نه زمین و نه هیچ چیز دیگر، موجودی بود که او را زروان می نامیدند و بخت و فر هم نامیده می شود. زروان با همه ی بزرگی که داشت چیزی خلق نکرده بود تا او را خالق بنامند. او اراده کرد پسری داشته باشد تا جهان را خلق کند و به همین منظور فدیه داد و نیایش کرد تا نطفه ی هرمز در پیکرش بسته شود و بعد از هزار سال این فرزند به دنیا بیاید. بعد از گذشتن هفت صد سال، زروان در این که تلاش اش ثمربخش باشد، تردید کرد و در اثر این شک، نطفه ی اهریمن در بدن اش پدید آمد. او بعد از آن که از وجود فرزند دوم آگاهی یافت با خودش عهد کرد که پادشاهی عالم را به اولین فرزندی که در برابر دیده گان اش قرار گرفت بسپارد و این عهد را به این علت کرد که می دانست هرمز به راه خروج(یعنی دهانه ی زهدان)نزدیک تر است. اما اهریمن با آگاه شده از پیمان پدر، دیواره ی شکم را درید و قبل از هرمز در برابر زروان ایستاد. زروان پرسید:«تو کیستی؟» و اهریمن جواب داد:«فرزند تو.» زروان گفت: «پسر من نورانی و خوش بوست، اما تو تیره و بدبو هستی.» در طی این گفت و گو هرمز به طور طبیعی زاییده شد و در برابر پدر ایستاد. زروان او را شناخت، شاخه چوبی را که طی سال های نیایش در دست داشت، به او داد و گفت: «تاکنون من برای تو نیایش کردم و حال نوبت تو است که این کار را برای من انجام دهی.» اهریمن بعد از شنیدن این سخن گفت: «مگر تو عهد نکردی که پادشاهی عالم را به اولین فرزندت بدهی؟» زروان که پایبند به پیمان بود گفت: «پادشاهی عالم را برای نُه هزار سال به تو می دهم، اما هرمز در مرتبه ای بالاتر از تو قرار دارد و پادشاهی ابدی از آن اوست.» بعد زروان آز را از نیروی خود، اما از جنس تار و  پود اهریمن ساخت و آن را به صورت خرقه یا ابزار کار به اهریمن داد...» (جای پای زروان - هوشنگ دولت آبادی) به این افسانه بعد ها باز خواهیم گشت.

در گیری های گاه و بیگاه بر سر تصاحب منابع غذایی و چراگاه در نهایت باعث شد نوعی دوگانگی در اعتقادات مشترک آنها پیش آید. یعنی نبرد قومی به جنگ بین خدایان مورد احترام دو قبیله  کشیده شد، بطوری که هر قوم در کنار یاری جستن از خدای قوم خویش برای پیروزی، خدای قوم مقابل را لعن و نفرین کرده و به این ترتیب از او یک «ضد خدا» ساخته می شود. دیوا و اسورا(اهورا) را میتوان این دو خدای عمده دانست. دیوا هنوز در نزد هندیان مورد احترام است اما برای ما ایرانیان نماد بدیست. ]دیو در کتاب مقدس اوستاdaeva ( دئوه ) و در پهلوی ساسانیک dev (دیو)و در زبان سانسکریت deva(دیوا) در زبان یونانی zeus (زئوس) و لاتین deus (دیوس)و فرانسوی dive (دیو) همه یک ریشه دارند(استادپورداود-شیت ها ج1-ص29)[ همچنین واژه Devil  به معنای شیطان، و واژه theism (دئیسم) به معنی خدا باوری از همین ریشه است که شکل معکوس آن Atheism به مفهوم عدم باورمندی به خدا امروزه بسیار کاربرد دارد.

در مرحله بعد باید توجه زیادی به آیین مهر (میترائیسم) داشت. این آیین طی سالهای با مجموعه باورهای اساطیرش در ایران، آسیای صغیر و بخشی از اروپا رواج پیدا کرد. بررسی آیین مهر در این مجال نمی گنجد، فقط به عنوان نمونه چند مورد از باور ها و سننی که بعدها با جامه ای نو جلوه گر شدند را برای نمونه نام برده و در جای مناسبتر در موردشان توضیح خواهم داد. روز زایش مهر (شب یلدا)، شام آخر، عروج میترا، رستاخیز، نشان مقدس صلیب که نماد عناصر چهارگانه بوده، غسل تعمید، بسیاری دیگر از این دسته اند.

اما زرتشت، پیامبر ایرانی با گزینش خرد و خیر اندیشی توانست آیین مهر را در مسیر تکامل تداوم بخشد. در باور زرتشتان میخوانیم اهورا و اهرمن برادران دوقلویی هستند (رجوع باور های زروانی) که یکی مظهر روشنی و پاکی و دیگری نماد سیاهی و پلشتی است. زرتشت جهان را عرصه مبارزه این دو معرفی کرد که در این نبرد خیر و شر دیوان مدد رسان اهریمن و فرشتگان یاری بخش اهورا. این نگرش از آنجا حائز اهمیت است که بعدها سرلوحه تمام مبارزات و کشمکش های بین خیر و شر شد. از زرتشت با نشانه ای برای رجوع دوباره می گذرزیم، فلسفه ی موعود نجات بخش. بر اساس باور زرتشتیان موعودی به نام سوشيانت در نهایت به دنیا می آید و اهورا مزدا را برای پیروزی نهایی بر اهرمن و برقراری روشنی و پاکی در جهان کمک می کند. اما زایش سوشيانت هم افسانه ای شنیدنی دارد. بر اساس نوشته ها، نطفه زرتشت در دریاچه هامون توسط ناهید فرشته آب نگهداری می شود. دختری باکره در آن شنا کرده و آبستن می شود. از یاد نبریم که زرتشت قرن ها پیش از میلاد مسیح می زیسته.

واقعه بزرگی در  حدود 500 سال پیش از میلاد رخ می دهد که دانستنش در فهم روند داستان راهگشاست. کوروش بزرگ، شاه پارسی بابل را مقتدرانه و بدون خونریزی فتح می کند. در آنجا پیامی از خود صادر کرد که طنینش در سراسر تاریخ تا به امروز شنیدنیست. اما قسمتی از آن که مورد توجه بحث ماست آزاد سازی یهودیان از زندان های بابل است که اهمیت فراروان دارد. در کتاب عهد عتیق (تورات) در مورد کوروش می خوانیم : خداوند درباره مسیح خویش کوروش می گوید که دست راست او را گرفتم تا به حضور وی، امت ها را مغلوب سازم و کمر پادشاهان را بگشایم و درها با حضور وی مفتوح و دروازه های دیگر بسته شود. (تورات اشعیاء نبی باب45،بند1) اینجاست که یهودیان با تفکر میترایی و زرتشتی آشنا می شوند تا 500 سال بعد این آمیختگی در ظهور عیسی مسیح جلوه کند.

تولد مسیح از مریم باکره، شام آخر و عروجش اکنون برای ما معنی آشنایی دارد. اما 340 سال بعد از میلاد مسیح در روم آیین مهر رواج بسیار داشته. در آن زمان رومیان در حال نبردهای کش دار خود با ایران بودند و این نزدیکی بین باور های مذهبی که به نفع رومیان نبود باعث شد كنستانتين حاکم رم، به یکباره دستور ممنوعین آیین مهر و ترویج مسیحیت را صادر نماید، بطوری که هنوز هم رم مرکزیت مذهبی از نظر مسیحیت دارد. به این ترتیب بار دیگر باور های میترایی جلوه ای دیگر به خود می گیرد. مثلا  Sundayیا روز خورشید، به روز عبادت مسیحیان تبدیل گشت. پاپ ژول اول در سال ۳۵۴ ميلادى روز ۲۵ دسامبر که نزد ایرانیان روز زایش مهر (شب یلدا) شناخته می شد را به عنوان روز تولد مسيح اعلام نمود. حتی امروزه  كلاه مخصوص پاپ، ميتر (ميترا) خوانده مى شود. و بسیاری دیگر از این دست. در نهایت هنگامی که اسلام به ایران آمد هم به سرعت در جوهر باور های ایرانی حل شد و در قالب عرفان و تصوف جلوه کرد.

این،تنها گذری برق آسا بود از گذشته تا به امروز.

 

با سپاس از دوستانی که من را به اصلاح و تکمیل این نوشته ترغیب کردند.

موضوع: فلسفه | لینک | 4:2 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

یکشنبه 1385/09/19

زرتشت روزی از گرما در زیر انجیر بنی خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده، که ماری در رسید و گردنش را گزید. چنان که زرتشت از درد فریاد کرد. چون دست از چهره برگرفت، مار را دید. مار چشمان زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پيچید و رو در گریز نهاد.
زرتشت گفت: «مرو که هنوز سپاس ات نگفته ام! تو مرا بهنگام از خواب برخیزاندی. من هنوز راهی دراز در پیش دارم.» مار غمین گفت: «راهی چندان در پیش نداری. زهر من کشنده است.» زرتشت لبخندی زد و گفت: «کجا اژدهایی از زهر ماری مرده است! بیا زهرت را باز گیر! تو نه چندان توانگری که آن را به من بخشی.» آن گاه مار دیگر بار بر گردن او افتاد و زخم اش را مکید.

چنین گفت زرتشت

 


پی نوشت :

اینگونه نوشته ها بیشتر از سطوری که به ظاهر دیده می شود معنی و مفهوم در بر دارند. من نه آنقدر فلسفه می دانم و نه در حدی از شناخت نیچه هستم که بتوانم نظری در مورد نوشته های او صادر کنم اما هر کس در حد توان و اندوخته هایش می تواند برداشت خود را داشته باشد. همانگونه که در کنار نام کتاب «چنین گفت زرتشت» نوشته شده «کتابی برای همه کس و هیچ کس». باری، بخشی از مفاهیمی که از مطلب بالا برداشت می کنم اینگونه است :

ابتدا توجه به اصل و جوهر انسانی. بر خلاف بسیاری از دیدگاه ها که تن (جسم) و این دنیای خاکی (زمین) را به دیده حقارت می نگرند و ریاضت کشی را راه تعالی برگزیده اند، نیچه زمین و جسم انسان را دارای ارزش بسزایی میداند.(۱) به همین خاطر زرتشت از گرما در زیر انجیر می خوابد و خفتنش کاملا انسانیست. اما موضوع خفتن نیست بلکه بهنگام از خواب برخیزیدن است. (۲) حتی مهم نیست چگونه از خواب برخیزیم، با نوازش اندیشه ساز حقیقت، یا نیش گزنده مار. زرتشت از این بیدارباش هر چند از دردش فریاد کشیده بود سپاسگذار است. خود زرتشت همانطور که اشاره می کند یک اژدهاست. او زهراگین ترین نیش ها را بر سنگینترین خواب ها میزند. در نهایت نه تنها زهر کشنده مار بر زرتشت بی اثر است بلکه مار حتی آنقدر توانگر نیست که زرتشت زهرش را بپذیرد.

ما اغلب در خواب تعصب، مست رویاهای شیرینمانیم. بر هم خوردن این خواب برای ما قابل تحمل نیست. اگر پشه ای ما را از خواب برخیزاند نه آنقدر  توانگریم که دگربار خود را به خواب نزنیم و نه آنقدر بزرگ که از کوچکی پشه بگذریم. نمونه اش چندی پیش برای خودم اتفاق افتاد. نگارنده ای در وبلاگش اشاره به ماجرای کش دار پاسارگاد کرده بود که چه چیز این بنای سنگی موجب افتخار است ؟ من هم مانند تمام کسانی که تعلق خاطری به این سرزمین کهن دارند از گزش این نیش ها می رنجم، اما آیا این همان گزشی نیست که اهل بیداری را هوشیار می کند؟ این سنگ ها ۲۵۰۰ سال است که بر جای خود استوار است اما ارزش های نهفته در دل این نماد را خود ما روزی ۲۵۰۰ بار با دست خود می شکنیم و لجن مال می کنیم، در حالی که با افتخار ژست سردار سپاه مدافع ارزش ها را گرفته ایم، چه کاریکاتوری !

 ------------------
(۱) برادران, شما را سوگند میدهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابر زمینی سخن می گویند. اینان زهرپالایند, چه خود بدانند یا ندانند. اینان خوار شمارندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال که زمین از ایشان به ستوه است. پس بهل تا سر خویش گیرند. روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفر گویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین بزرگترین کفران است و اندرونه آن "ناشناختنی" را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوار داشتن والا ترین کار بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و اینسان در اندیشه گریز از تن و زمین بود. وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده بود! و شهوت این روان بی رحمی با خویشتن بود.
چنین گفت زرتشت / فردریش ویلهلم نیچه

(۲) اي انسان، بهوش باش که نيم شبِ ژرف چه مي گويد؟ ديري خفته بودم در خوابي سنگين. اينک از چنين خوابي ژرف بيدار خواهم شد. جهان حقا که ژرف است. ژرفتر از باورِ روز. اندوه هايش نيز عميق اند. اما شادماني ژرفتر از اندوه است.رنج مي گويد برو، بگذر. اما سُروري نيست که جاودانگي نخواهد. جاودانگيِ ژرف را، جاودانگي بسيار ژرف را !
چنین گفت زرتشت / فردریش ویلهلم نیچه

موضوع: فلسفه | لینک | 1:56 بعد از ظهر | نویسنده :بهــــــــراد 

پیشتر نوشته ام

میر حسین
ببین احاطه کرده است عدد ذهن خلق را
این باسه ما دل نمی شه
آرام نگیریم
آمار
زبان حال
آی آدم ها
سال انسجام هم گذشت ...
مرشد و پیر
نو شد، نو شو
محـــــرمانه
آیا معتقد به وجود روح هستید ؟
چارلی چاپلین
ارزش ها
ما لعبتگانیم - 1
یاد ایامی ...
متافیزیک، جهل، خدا
مدونا
زندگی
جهان سوم
آگهی خرید
محتوا، معنا
مرتضی محیط
یک سوزن به خود
من خود به چشم خویشتن
می دانم، می دانم، می دانم
شرح ماوقع
یادداشتی برای خودم
دلم عجیب گرفته
کتاب: وقتی نیچه گریست

 

بایگانی ماهیانه

خرداد 1388
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
 

آرشیو موضوعی

فرهنگ و اجتماع
فلسفه
عمومی
خواندنی
تاریخ و اسطوره
اندیشه
روزنوشت
قالب وبلاگ
خبر
طنازی
کتاب
شخصی