|
یکشنبه 1385/09/19 |
|
|
زرتشت روزی از گرما در زیر انجیر بنی خفته بود و دست ها را بر چهره نهاده، که ماری در رسید و گردنش را گزید. چنان که زرتشت از درد فریاد کرد. چون دست از چهره برگرفت، مار را دید. مار چشمان زرتشت را بشناخت و ناشیانه به خود پيچید و رو در گریز نهاد. چنین گفت زرتشت
پی نوشت : اینگونه نوشته ها بیشتر از سطوری که به ظاهر دیده می شود معنی و مفهوم در بر دارند. من نه آنقدر فلسفه می دانم و نه در حدی از شناخت نیچه هستم که بتوانم نظری در مورد نوشته های او صادر کنم اما هر کس در حد توان و اندوخته هایش می تواند برداشت خود را داشته باشد. همانگونه که در کنار نام کتاب «چنین گفت زرتشت» نوشته شده «کتابی برای همه کس و هیچ کس». باری، بخشی از مفاهیمی که از مطلب بالا برداشت می کنم اینگونه است : ابتدا توجه به اصل و جوهر انسانی. بر خلاف بسیاری از دیدگاه ها که تن (جسم) و این دنیای خاکی (زمین) را به دیده حقارت می نگرند و ریاضت کشی را راه تعالی برگزیده اند، نیچه زمین و جسم انسان را دارای ارزش بسزایی میداند.(۱) به همین خاطر زرتشت از گرما در زیر انجیر می خوابد و خفتنش کاملا انسانیست. اما موضوع خفتن نیست بلکه بهنگام از خواب برخیزیدن است. (۲) حتی مهم نیست چگونه از خواب برخیزیم، با نوازش اندیشه ساز حقیقت، یا نیش گزنده مار. زرتشت از این بیدارباش هر چند از دردش فریاد کشیده بود سپاسگذار است. خود زرتشت همانطور که اشاره می کند یک اژدهاست. او زهراگین ترین نیش ها را بر سنگینترین خواب ها میزند. در نهایت نه تنها زهر کشنده مار بر زرتشت بی اثر است بلکه مار حتی آنقدر توانگر نیست که زرتشت زهرش را بپذیرد. ما اغلب در خواب تعصب، مست رویاهای شیرینمانیم. بر هم خوردن این خواب برای ما قابل تحمل نیست. اگر پشه ای ما را از خواب برخیزاند نه آنقدر توانگریم که دگربار خود را به خواب نزنیم و نه آنقدر بزرگ که از کوچکی پشه بگذریم. نمونه اش چندی پیش برای خودم اتفاق افتاد. نگارنده ای در وبلاگش اشاره به ماجرای کش دار پاسارگاد کرده بود که چه چیز این بنای سنگی موجب افتخار است ؟ من هم مانند تمام کسانی که تعلق خاطری به این سرزمین کهن دارند از گزش این نیش ها می رنجم، اما آیا این همان گزشی نیست که اهل بیداری را هوشیار می کند؟ این سنگ ها ۲۵۰۰ سال است که بر جای خود استوار است اما ارزش های نهفته در دل این نماد را خود ما روزی ۲۵۰۰ بار با دست خود می شکنیم و لجن مال می کنیم، در حالی که با افتخار ژست سردار سپاه مدافع ارزش ها را گرفته ایم، چه کاریکاتوری ! ------------------ (۲) اي انسان، بهوش باش که نيم شبِ ژرف چه مي گويد؟ ديري خفته بودم در خوابي سنگين. اينک از چنين خوابي ژرف بيدار خواهم شد. جهان حقا که ژرف است. ژرفتر از باورِ روز. اندوه هايش نيز عميق اند. اما شادماني ژرفتر از اندوه است.رنج مي گويد برو، بگذر. اما سُروري نيست که جاودانگي نخواهد. جاودانگيِ ژرف را، جاودانگي بسيار ژرف را ! |
|

